ای به داد من رسیده تو روزای خود شکستن

  • خانم جیم
  • شنبه ۸ مهر ۹۶
  • ۲۰:۱۹
  • ۳ نظر

نزدیک یک ساله که میشناسمش .. راستش روز اول اصلا فکرشو نمیکردم که تا این اندازه صمیمی بشیم که کوچیکترین اتفاقات رو به ذهن بسپرم تا توی اولین فرصت واسش بگم .. که بخاطر ناراحتیش نتونم بخوابم .. فکر نمیکردم جوری تو قلبم نفوذ کنه که  دور ترین دوستم از نظر جغرافیایی بشه نزدیک ترینشون .. هنوزم نمیدونم چطور شد که اینجوری شد ولی میدونم به شدت از این اتفاق راضیم .. بارها به خودشم گفتم ؛ گفتم که گاهی انگار خدا با تمام بدبختی هایی که میریزه سرت اما انگار یه جاهایی میخواد بهت یه حالی بده .. و این اتفاق و این آشنایی یکی از همونا بوده .. این مدت پر بوده از شبا و روزای سختی که کنار هم بودیم تا تونستیم از پس یه ماجرا بربیایم .. شادی و غم رو شریک شدیم ؛ با شادی هم خوشحال شدیم و با غم همدیگه اشک ریختیم .. عجیبه .. خیلی عجیب .. اینکه کسی رو که تابحال اصلا ندیدی انقد نزدیک بتونی حس کنی و احساس کنی همیشه کنارته .. شاید من برای همیشه خودمو مدیون بلاگ بدونم واسه تجربه ی حسای قشنگ کنار دوستای مجازیم .. به خصوص یاس که جزو حقیقی ترین هاست :)* 

+ تولدت مبارک بهترین یاسی دنیا .. کاش امسال واست پر باشه از حسای خوب و اتفاقای رنگی و تجربه های قشنگ و جذاب :)*** 

++ بلخره میرسه روزی که از نزدیک بهت تبریک بگم یاسمنگولا ^_^  

+++ ببخشید که من بلد نیستم مث خودت قشنگ بنویسم =)) 


144

  • خانم جیم
  • چهارشنبه ۵ مهر ۹۶
  • ۱۹:۴۸
  • ۱۰ نظر

تابحال احساس کردین که توی جایگاه اشتباهی هستین ؟ که اینجایی که هستین اونی نبوده که فکرشو میکردین و همیشه توی رویاتون داشتین ؟ 

امروز وقتی داشتم با سرعت رانندگی میکردم و دیرمم شده بود یهو به خودم گفتم این که چیزی نیست که میخواستی .. چیزی نیست که آرزوشو داشتی .. پس چرا داری انقد واسش تلاش میکنی و میجنگی ؟ چرا نگران به خطر افتادن این جایگاهی هستی که نمیخواستیش ! تا وقتی که رسیدم ، بهش فکر کردم .. اولش با خودم گفتم خب مجبور بودی و انتخاب دیگه ای نداشتی .. علاقه چی ؟ علاقه داشتم ؟ آره علاقه داشتم و دارم ولی انگیزه ؟ نه .. انگیزه ش رو ندارم .. انگیزه ی اینکه یه جایگاه و یه هدف بالایی واسه خودم متصور باشم و بخوام که بهش برسم ! 

اتفاقا موضوع بحث کلاس هم همین بود .. انکیزه ، هدف و علاقه .. خیلیا نظرشون این بود که علاقه میتونه انگیزه رو به دنبال داشته باشه .. ولی واقعا میتونه ؟ میتونه فکرتو از چیزی که میخواستی ولی ازش فاصله گرفتی دور کنه ؟ شاید باید خیلی قوی باشه .. شاید باید قویش کنم .. باید بهش پر و بال بدم .. شایدم یه جایی نتونستم و تصمیم گرفتم راهمو عوض کنم .. فعلا واسش تلاش میکنم و بخاطر اون غلاقه ای که دارم ادامه میدم ^_^ 

دلم خون و دلم خون و دلم خون / از این دنیای دون دنیای وارون

  • خانم جیم
  • يكشنبه ۲۲ مرداد ۹۶
  • ۰۲:۵۲
  • ۵ نظر

روزانه شاید چندین موضوع و سوژه واسه نوشتن به ذهنم بیاد.. ولی نمیدونم چرا وقتی پنلم رو باز میکنم فقط به صفحه ی سفیدش خیره میشم و نمیتونم هیچی بکشم بیرون از تو کله م..  شاید بخاطر اینه که خسته شدم از اینکه هی بیام منفی بنویسم و هی ناله کنم.. شایدم چون قلم درست و حسابی واسه نوشتن ندارم :)) 

این روزا نمیدونم حالم چجوریه.. نمیدونم خوبم یا بد.. خوشحالم یا ناراحت.. یه سردرگمی مزخرف.. یه حال نامعلوم.. شبا که میشه انگار یه وزنه ی سنگین میذارن رو قفسه ی سینه م.. یا انگار یکی قلبمو میگیره تو مشتش و فشار میده.. در حال حاضر در اوج زودرنجی هستم و با اندک حرف یا رفتاری اذیت میشم.. اشک میریزم و بعد بهش فکر میکنم که خب چی؟  مگه مهمه انقد بخاطرش خودتو اذیت میکنی؟؟  نمیدونم واسه چیه.. ولی تمام تلاشمو میکنم برطرف بشه!  

توی تمام این درگیریای ذهنی و شخصی که داری یه سری مسائل اجتماعی هم پیش میاد که میشه مزید بر علت واسه گند زدن بیشتر به اعصابت 

از اطرافیانم که نگم دیگه.. بعد از 4-5 سال دوستی و صمیمیت تغییر رفتارش باعث بشه احساس کنی باید ازش دوری کنی.. اذیت کننده ترین جمله ای که تو این چندسال ازش شنیدم این بود که : "شب تولدت میخوام از اولش تا آخر شب ساز بزنم.. فقط امسال حتما وقتی بگیر که من باشم"  

+ بعضیا هستن که وسط این همه تاریکی میشن یه روشنایی دلچسب.. دورن اما از همه نزدیکتر احساس میشن.. دورن اما جای صمیمیای نزدیک رو گرفتن.. دورن اما تو قلبتن.. قشنگ ترین نتیجه ی وبلاگ نویسی شاید پیدا کردن همین دوستای نازنین باشه :)* 

++ دوست دارم بیشتر بنویسم.. انگار اینجا خودمم.. آرومم میکنه :) 

شیشه ی دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست

  • خانم جیم
  • پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶
  • ۱۶:۰۶
  • ۸ نظر

گاهی شاید با یه شوخی به ظاهر ساده و بی اهمیت دل یکیو که چند وقته دل نازک شده بشکنیم.. حواسمون باشه به حرفایی که میزنیم :) 

+ گاهی پنل وبلاگو باز میکنم و حتی شده یه ساعت زل میزنم بهش.. یه عالمه حرف و سوژه تو ذهنمه ولی نمیتونم بنویسمش.. لعنت به این حس :| 

حال خوب کن

  • خانم جیم
  • يكشنبه ۱۸ تیر ۹۶
  • ۰۳:۴۲
  • ۵ نظر

پشت چراغ قرمز بودیم.. با یه شال قرمز و یه مانتوی گل گلی با دوستش تو پیاده‌رو راه میرفتن و حرف میزدن.. مانتوش نظرمو جلب کرد که نگاش کردم.. یهو رفت جلوتر از دوستش و همونطور که پشتش بهش بود با صدای بلند گفت : آررره دوسش دارم، دلم واسش تنگ شده.. بعد برگشت سمتش و گفت همینو میخاسی ازم بشنوی دیگه؟  نه؟  

برگشتم نگاهش کردم.. چراغ سبز شده بود و اونم مث من حواسش به اون دوتا بود.. به خودش اومد پاشو بیشتر از قبل رو گاز فشار داد و رفت :)) 

از گلوی من دستاتو بردار

  • خانم جیم
  • جمعه ۲ تیر ۹۶
  • ۲۰:۰۵
  • ۳ نظر

آهای غمی که 

مثل یه بختک 

رو سینه ی من 

شده ای آوار 

از گلوی من 

دستاتو بردار 

+ این روزا میگم میخندم.. با دوستام حرف میزنم.. ولی همه ش گول زدن خودمه.. بلافاصله تا حرف نمیزنم و ساکت میشم اشکام میریزه.. فکر اینکه چراغای طبقه ی بالا واسه همیشه خاموش شده غم صد عالمو میریزه به قلبم.. راستش من تابحال اینجور مرگی رو به عمرم ندیده بودم.. انقدر یهویی و غیرمنتظره.. هضمش سخته.. هنوز باورم نشده!  

++ دردای عصبی اومدن سراغم.. شبا انقد معده م تیر میکشه که تحملش واسم سخت میشه اما بازم توجه نمیکنم.. پام از امروز صبح انگار که فلج شده.. سردردای میگرنی وحشتناک 

+++ کاش این روزای سخت زودتر بگذره... 

بی تو با خاطره هایت چه کنم

  • خانم جیم
  • شنبه ۲۷ خرداد ۹۶
  • ۰۴:۴۱
  • ۹ نظر

دوستش داشتم.. مادربزرگم بود.. قرار نبود انقدر زود برود.. تابستان قول سفر داده بود.. 10 روز دیگر عروسی نوه اش بود و شوق داشت.. حالش خوب بود.. خوب خوب.. صبح منتقل بیمارستان شد و مدام به پدرم میگف شب اینجا طاقت نمیارم.. نذارین بمونم.. قرار نبود اینطور بشود.. قرار نبود درست سالگرد دخترش داغ دیگری اضافه کند.. اما شد.. قصور پزشکی اولین و تنها دلیلش بود.. گفتند تمام شد و اولین صحنه بعد از این خبر دیدن سرمی بود که بالای سرم آویزان بود.. کاش بازهم بود و گاهی غر میزد اما بود... 

+ میشود خواهش کنم برای آرامش و شادی روحش دعا کنید؟  

کاش عنوانی نبود :))

  • خانم جیم
  • سه شنبه ۲۳ خرداد ۹۶
  • ۱۳:۴۶
  • ۳ نظر

یه روزایی هست از خواب که بیدار میشی احساس میکنی ضیف ترین و بی ارزش ترین موجود رو این کره ی خاکی ای.. فکر میکنی وجودت واسه هیچ کس کوچکترین اهمیتی نداره.. احساس میکنی هیچکس ازت دل خوشی نداره و غیرقابل تحمل شدی.. حتی واسه خودت.... 

یه روزایی مث امروز... 

صبح خواهد شد ؟!

  • خانم جیم
  • پنجشنبه ۱۸ خرداد ۹۶
  • ۱۴:۳۴
  • ۴ نظر

هر روز باید یه چیزایی بشنوی ( حالا چه اخبار  .. چه حرفای بی منطق اطرافیان ) که همون یه ذره امیدی که ته دلت هست هم از بین بره 

+ این پست قرار بود خیلی طولانی باشه .. ولی به پیشنهاد یه دوست دلسوز از بین رفت .. دیگه همینقدم نمیتونستم نگم دیگه ! 

رادیو

  • خانم جیم
  • چهارشنبه ۱۷ خرداد ۹۶
  • ۰۲:۰۴
  • ۵ نظر

چند سال پیشا ( به قول مهشید زمانی که جوون بودم :دی)  کار هرشبم از ساعت 12 تا 2 گوش کردن به یه برنامه ی رادیویی بود به اسم "اینجا شب نیست ".. با اینکه چند سال میگذره از زمانی که اون برنامه رو گوش میکردم و یهو ول کردمش ؛ ولی هنوز مجریای برنامه رو یادمه.. حسن اسماعیل پور و سجاد شهرابی دو مجری اون برنامه بودن.. یادمه آهنگ اول برنامه رو خیلی دوست داشتم :)) 

امشب بعد از مدت ها یاد اون برنامه ی رادیویی افتادم و شانسی روشن کردم ببینم داره یا نه.. یه نمایش رادیویی داشت پخش میشد اما تو سایت رادیو جوان زده بودن هرشب ساعت 12 تا 1 و نیم پخش میشه.. یادم باشه حتما فرداشب گوش بدم و یاد گذشته ها کنم :))

+ حتی به برنامشون پیامم میدادم.. هنوزم سامانه ی پیامکیشون یادمه :)))) 

++ چقدر سالها به سرعت میگذره... 

گم شده ام
ته دنیا
آنجا که اسمش هیچ جا نیست