با داداشت تو خونه تنهایی.. تو اتاق نشستی و داری فکر میکنی اگه خواهر داشتم چیییی میشدد.. چقد الان که دلم گرفته باهاش حرف میزدم مثلا.. حتی به اینم فکر میکنی که کاش مثلا بجای داداش بزرگترم خدا یه خواهر بزرگتر بهم میداد.. در همین حین اما معجزه ای صورت میگیرد.. آنهم چه معجزه ای :)))  

در اتاق در میزنند (!) و آقای برادر مهربان با یک بشقاب پر از میوه داخل شده و میگوید " گفتم درس میخونی واست میوه بیارم خسته شدی " و بشقاب میوه ای را که با نهایت سلیقه (!!) چیده را به دستت میدهد :)))

+ نامبرده هیچگاه از گرفتن پوست های سفید نارنگی خوشش نمی آمده :|