3 سالشه.. اسمش محمدمهدی ه.. اون روز که اونقد تگرگ میومد و هوا خراب بود همش میومد میگفت پس مامان من چی شد؟!  گفتم میاد دیگه عزیزم بیا بریم بازی کنیم.. یه نگاه بدی بهم کرد و رفت بازم پشت پنجره وایستاد.. بهش میگم آخه ببین بابا محمدرضا هم که بیرونه.. باهم میان دیگه.. برگشته میگه آخه بابا محمد رضا ماشین داره.. اصن بابا محمد رضا مرده.. مامانم نه ماشین داره نه مرده واسه همین میخوام زودتر بیاد :(( 





+ دلم ضعف رفت واسش وقتی با گریه از نگرانیش واسه مامانش میگف که چطوری از دانشگاه میخواد تنها بیاد :)