از اولین روزی که وبلاگ ساختم و مینوشتم یکی از فانتزیام این بود که مثلا یکی از مخاطبای وبلاگم همشهریم باشه و بشناسمش .. تو شهرای بزرگ این اتفاق زیاد میفته و دوستای مجازی میشن دوستای حقیقی و صمیمیتشون هم چندین برابر .. وقتی میدیدم من اینطور مخاطبی ندارم خب یکم حسودی میکردم !!  ( ناگفته نماند که دوستان مجازی شهر های دیگه بسیار هم عزیزند ) تا اینکه ....
دیشب ، با یکی از دوستای عزیزی که اونقدریم نمیشه که میخونمش و گه گاهی هم باهم حرف میزدیم ، داشتم صحبت میکردم که یهو یادم اومد من اصلا نمیدونم المیرا کجاییه ؟! ازش پرسیدم گفتم راستی تو کجایی هستی حالا ؟! وقتی در جواب اسم شهر خودمو گفت .. فقط تا چند ثانیه مات صفحه ی رو به روم بودم از شدت تعجب ! باورم نمیشد .. مگه میشه ؟! دوباره ازش پرسیدم .. بهش گفتم بگو جون فاطمه راست میگی .. خلاصه بعد از چندین بار پرسیدن مطمئن شدم و واقعا هم خیلی ذوق داشتم و با یه لبخند نصفه و نیمه ( که نصفه و نیمه بودنش بخاطر شدت بهت بود :دی ) جواب پیاماشو میدادم :)) 
خلاصه اینکه میخواستم همون دیشب اینو پستش کنم اما نشد دیگه و امروزم قصد پست کردنشو نداشتم هنوز چون وقت نبود .. اما با دیدن کامنت دوست عزیزی که گفته بود نکنه وایستادی تا دنیا آپدیت بشه بعد توهم دوباره بنویسی :)))))) تصمیم گرفتم این پستو بذارم تا بگم نه دوست عزیز ازین خبرا نیست .. دلتو به آپدیت دنیا خوش نکن .. فعلا همینه :)))  
و جا داره دوباره به المیرا بگم سلااااام همشهری :))
به قول خودت : صقده ی تو شم :))**