توی کوچه ی خونه ی ما دو تا مدرسه ی دبستانه .. دیوار به دیوار .. یکی دخترانه و یکی هم پسرانه. امروز موقع برگشت وقتی داشتم از جلوی مدرسه رد میشدم متوجه خواهر و برادری شدم که از مدرسه تعطیل شده بودن و داشتن میرفتن خونه شون .. به برادره میخورد دوم دبستان و خواهرشم اول دبستان باشه .. وقتی داشتن از جلوی خونه ی ما رد میشدن و با یه زبون شیرین از اتفاقات روز برای هم میگفتن یهو خواهره خورد زمین و بلافاصله شروع کرد به گریه کردن .. رفتم بالا سرش ببینم طوریش که نشده که دیدم داداشش نشسته بالاسرش و دست خواهرشو که زخمی شده بود گرفته تو دستشو به خواهرش میگه : «گریه نکن دیگه آبجی جونم ، مگه منو دوس نداری ؟ پس گریه نکن » بعدشم دست خواهرشو بوسید. خواهره پاشم یه خورده درد گرفته بود .. بهش گفتم چی شده عزیزم ؟ درد داری ؟ قبل اینکه بخواد جواب بده داداشش بلند شد و صاف ایستاد و گفت : « سلام خانوم ، روزتون بخیر ، میشه به آبجی من کمک کنین ؟ » 
انقدر محو رفتار آقا منشانه ش شده بودم که تا چند لحظه فقط با شوق نگاش میکردم .. روی دو زانوم نشستم و گفتم آره عزیزم .. چرا نشه ؟ دست خانوم کوچولو رو گرفتم گفتم خونه ما اینجاس خانومی ، بیا دستتو بشورم توی زخمت خاک رفته .. با چشمای اشکی نازش به داداشش نگا کرد و منتظر اجازه ی اون بود. داداشش هم گفت : « ببخشید خانوم مطمئنین نیاز به دکتر نداره ؟ » ینی اگه شرایط مساعد بود میگرفتمش توی بغلم میچلوندم این مرد کوچولو رو با این برادرانه هاش برای خواهرش :) 
گفتم آره عزیزم .. طوریش نشده که .. یه خراش ساده ست .. بعدشم دست خواهرش و خودشو گرفتم و بردم خونه و توی حیاط دستشو شستم و یه نگاه به مچ پاش انداختم ، یه کوچولو کبود شده بود فقط .. صورتشو بوسیدم گفتم دیدی چیزی نشده ؟ داداشش هم اومد و مانتو ی خاکی خواهرشو تمیز کرد و گفت : « خیلی ممنون خانوم ، ببخشید زحمت کشیدین .. با اجازه تون ما بریم دیگه » 
نتونستم ازشون دل بکنم و خودمم باهاشون تا خونه رفتم و بعدش جفتشونو بوسیدم و به مرد کوچک گفتم همیشه هوای خواهرتو همین جوری داشته باش عزیزم و ازشون خداحافظی کردم .. تا رسیدن به خونه به رابطه ی عمیق خواهر و برادری شون فکر میکردم و هی لبخند میزدم :) 
+ وقتی رسیدم خونه و داداشم رو دیدم ( 4 سال بزرگتر از منه ) احساساتم دیگه فوران کرد و از گردنش آویزون شدم و بهش سلام کردم و ازون ماچای آبدار که بدش میادم یکی کردمش اما انقد توی شوک حرکتم بود عصبانی نشد و با یه لبخند احوال پرسی کرد و فقط  از اتفاقات روزم پرسید :)
++ خدا اون پسر کوچولو رو واسه مامان و باباش و همچنین خواهرش حفظ کنه .. من که خودم عاشقش شدم :))) از این به بعد هر روز در مدرسه میشینم تا بیاد و ببینمش :)))