شبای جمعه همه ی فامیل خونه ی مامان بزرگم ینی طبقه ی بالای ما جمع میشن.. امشبم مث همیشه همه بودن.. همه چیز عادی بود تا اینکه دخدرعمه ی 7 ساله م ( دختر همون عمه که گفتم فوت کردن)  گفت میخواد منو بِکِشِه :| 
گفتم باشه بِکِش. . خودم رفتم توی آشپزخونه که کمک کنم.. که فرمودن نخیر من باید تورو ببینم و بِکِشَم بیا جلوم وایسا :|  
این هم مکالمات بین ما :
- صاف وایسا فاطمه دیگه
+ چشم :|
- فاطمه من بلد نیستم جوراب بِکِشم .. جوراباتو دربیار
+ چشم :|
کمی بعد دیدم شروع کرده به کشیدن.. خدارو شکر کردم که بلخره شروع شد که ناگهان...
- فاطمه من که بلد نیستم توی دستت چیزی بِکِشم  آخه.. گوشیتو بذار کنار
+ چشم :'(
- عینکتم بِکِشَم ؟! 
+ اگه نمیتونی دربیارمش عزیزم :)
- نخیر.. واقعا که من بلد نباشم.. میکشمش -___-
+ :|
دوباره مشغول شد که بازهم...
- فاطمه خیلی سختی خب.. مانتوت هم زشته >___<
+ چیکا کنم؟!  بشینم؟!  :'((
- نخیر میخام بِکِشَم 
+ چشم :'(
- بعد از مدتی که برای من که ایستاده بودم عمری گذشت و بعد از عوض کردن های متوالی کاغذ و در آخر کشیدن نقاشی روی دستمال کاغذی...
- فاطمه تموم شد ^__^
+ عه؟!  آخ جون.. ببینمش ^__^
- بیا ببین چقدر شبیهت شده ^__^
+ اینا چیه عزیزم روی صورتم؟!  :|
- خیلی خوشگلی دوست نداشتم صورتت خیلی خالی باشه :))
پ.ن : اونا پینه دوزی نیست روی مانتوم.. اونا جیبامه که بنظرش جاش خیلی بالا بوده احتمالا و خودش پایین کشیده :)))