پارسال بود توی کلاس زبان که داشتم دوره ی FCE میگذروندم.. یکی از هم‌کلاسیای پسرم باباش با بابام دوست بودن و خب رابطه ی صمیمی تری داشتم باهاش نسبت به بقیه.. یه روز بهم گفت مریم که با فاصله ی دو صندلی از من میشینه و عینکیه رو میشناسم؟!  منم واسه اینکه اذیتش کنم گفتم یادم نمیاد بیشتر بگو ببینم.. گفت همون که دیروز یه مانتوی سبز پوشیده بود.. اون روز سرکلاس دیر اومد به استاد گفت دانشگاه بوده نتونسته زودتر بیاد.. گفتم خب متوجه شدم.. الان ولت کنم که تمام حرفا و حرکات مریمم میگی واسم از حفظ.. فهمید مچشو گرفتم.. خواست مثلا طبیعی کنه اما نتونست دیگه :)) 

گفتم خب حالا.. آره میشناسمش.. که چی؟!  گفت دختر خوبیه؟!  نه؟!  گفتم بله فوق‌العاده ست.. یه لبخندی زد که اصن...  :)) گفتم الان میخوای من برم بهش بگم یه آقا پسری از همکلاسیا دوستت داره؟!  گفت لطف بزرگی میکنی بگی بهش.. گفتم چرا خودت اینکارو نمیکنی؟!  گفت روم نمیشه و خلاصه ازین حرفا.. منم گفتم باشه ببینم چیکار میتونم بکنم.. دقت که میکردم سر کلاس متوجه شدم مریمم نسبت بهش بی تفاوت نیست.. همین منو مصمم تر کرد واسه انجام کارم.. یه روز بهشون اس ام اس دادم که ( فقط به همون دوتا توی کلاس)  که فلان روز و فلان ساعت و فلان جا بچه‌ها قرار دورهمی گذاشتن همه.. بیاین شماهم.. اوناهم قبول کردن.. منم خودم زودتر رفتم سر قرار و از قصد یه جای بزرگو انتخاب کردم واسه نشستن که شک نکنن.. اول مریم اومد و یکمم شک کرد که چرا کسی نیومده هنوز که گفتم بشین میان الان.. وقتی هم که شازده پسر خجالتی تشریف آورد من از جام بلند شدم و رو بهش گفتم تا همین جاش از من ساخته بود.. بقیش پای خودت.. انقدر پر التماس و متعجب نگام میکرد که خندم گرفت.. اصن برنگشتم که پشت سرم مریمو بیینم :)) اما خب هفته ی بعد که باهم اومدن کلاس خیلی خوشحال شدم که موفق شده بودم :))

اون ترم تموم شد و من دیگه ندیدمشون.. باهاشون در ارتباط بودم اما خب..


چند روز پیش توی خیابون دیدمشون.. دعوتم کردن و شیرینی عقدشونو بهم دادن و گفتن که توی تابستون جشن عروسیشونه :)

 به قدری خوشحال شدم که فکر کنم خودشون انقدر خوشحال نشده باشن از رسیدن بهم دیگه :))

چون چند روز پیش دیده بودمشون یهو یادم اومد و چون از بهترین خاطراتم بود اینجا ثبتش کردم :) 

جالب بود واقعا.. دختر دانشجوی عمران دانشگاه شهر خودمون بود و پسر هم دانشجوی عمران دانشگاه آزاد شهر خودمون و من هم همکلاسی مشترک کلاس زبانشون.. هیچ ربطی بهم نداشتیم.. اما من همه چیزو بهم مربوط کردم :)))