فرشته ای میشناسم به نام مادربزرگ .. فرشته ای با چشمانی سبز و مهربان و موهای کوتاه سفیدش .. فرشته ای که طبقه ی بالای خانه ی ما ساکن است :) 
بوی غذاهایش که از پنجره ی اتاق می آید همان بوی زندگی ست .. مهربانی و دلسوزی اش زبانزد است. 
پیشنهادی دارم برایتان .. آیا از کمبود وزن رنج میبرید ؟ کافیست برای چند ساعتی خانه ی مادربزرگ باشید .. آنگاه تاثیر چند برابر آن را در مقایسه با شربت های اشتها خواهید دید .. والاااا :)) 
مادربزرگ وقتی دوست داشتنی تر میشود که از خاطراتش با پدربزرگ خدابیامرز میگوید .. وقتی که با وجود مشکلات و سختی ها از لذت های زندگی میگوید .. از خاطرات بچگی پدرم .. از خاطرات پدربزرگی که بعد از 5 سالگی دیگر او را ندیدم .. از برادر شهیدش .. از 20 سال اختلاف سنی که با پدربزرگ داشته اما اصلا احساس نمیشده .. از بچگی های خودش و موهای طلایی ای که حالا سفیدی براقش گواهی همان طلایی بودن های بچگی ست .. 
بودن در کنار مادربزرگ و کمک در انجام کارهایش پتانسیل قرار گرفتن در لیست کارهای پرلذت را دارد حتی .. 
خانه اش از تمیزی برق میزند اما او بازهم نگران خانه تکانی عیدش است .. نگران سبزه هایی که هرسال برای تمام فامیل سبز میکند .. نگران نوه ای که سخت سرما خورده .. نگران نوه ی دیگری که مبادا با لباس کم سرما بخورد .. نگران نوه ی کوچکش که بدون مادر ، بزرگ میشود ..
من هم نگرانم .. نگران درد پایش .. نگران ناراحتی معده اش .. نگرن جواب MRI اش .. و نگران نگرانی هایش .. کاش میتوانستم همه را از او بگیرم و یک تنه آنهارا به دوش بکشم .. 
راستی پیشنهادی دیگر هم دارم .. خرید رفتن با مادربزرگ را حتما تجربه کنید .. حتی اگر قصد خرید نداشتید .. مثلا مثل دیشب که با مادربزرگ به شیرینی فروشی رفتیم و من از بدو ورود به آنجا خیره ی شیرینی هایی شده بودم که آب از لب و لوچه اینجانب آویزان کرده بود .. نقطه ی عطف ماجرا جایی بود که قبل از پرداخت خریدش مادربزرگ نیم کیلو از شیرینی های مذکور را سفارش داد جعبه اش را پس از حساب کردن آن به دستم دادم .. با همان لبخند همیشگی اش :) 
البته ماجرای فوق بار اولش نبود که اتفاق می افتاد و به کرات در مغازه های متفاوت رخ داده است :)) 
خلاصه ی کلام اینکه من از دار دنیا تنها یک مادر بزرگ دارم ( از بین پدربزرگ مادربزرگ هایم ) و این فرشته را هم عاشقم :) 
+ خیلی قدر این فرشته هارو بدونین :) 
++ مادربزرگ من جوونه هنوز و هنوز پا به 70 نذاشته .. احساس کردم توی پست خیلی پیر نشونش دادم .. گفتم توضیح بدم :)) 
+++ روایت داریم خونه ی مادربزرگ باید باصفا باشه حتی توی راه پله هاش ^__^
+ مهسا جان میشه وقتی میای کامنت بذاری.. وبلاگتم حذف کردی که!یه آدرس ایمیلم واسه جواب من :)