دو هفته ی پیش مامان و بابا و داداشم واسه عمل جراحی یه دونه داداشم راهی مشهد شدن و من تنهاتر از همیشه توی شهر خودمون موندم .. همش باهاشون در ارتباط بودم و روز انجام آزمایشای داداشم خیلی استرس داشتم چون من از ترس داداش بیست و اندی ساله م از آزمایش خون خبر داشتم :)) 

توی تلفنی حرف زدن باهاش متوجه شده بودم که دکتر نوبت عملو تعیین کرده اما نمیخوان به من چیزی بگن .. درست یادمه صبح روز چهارشنبه ی هفته ی پیش که از وقت بیدار شدن دلشوره داشتم و زنگ زدم به مامانم و مامان گفت که رفتن بیرون واسه خرید و من از دلشوره م گفتمو اونی که توی اون لحظه نیاز داشت کسی آرومش کنه ؛ آرومم کرد .. عصرش که بهش زنگ زدم و صدای پیج شدن دکتر فلانی رو به فلان بخش شنیدم اشکم دراومد و غر زدم به جون مامانم که چرا به من چیزی نگفته بودن .. و وقتی شنیدم که هنوز به هوش نیومده و حدود 6 ساعت توی اتاق عمل بوده معده م تیر کشید و اشکام بودن که میریختن .. یکی از دوستای جانم که پیشم بود تموم تلاششو کرد که کمی حالمو بهتر کنه و من بازم به این فکر کردم که اگه این دوستا نبودن چی میشد ؟! پونه بهم اون روز گفت من ندیدم مث تو یکی اینجوری خواهرانه خرج داداشش کنه .. گفتم اینا که هیچ صحیح و سالم برگرده همه چیزمو میدم بخدا واسه یه " خواهری " گفتنش :) 

وقتی به هوش اومد و من صدای بیحالشو از پشت تلفن شنیدم هم بال دراوردم و خداروشکر کردم واسه موفقیت آمیز بودن عملش و هم دلم گرفت از صدای گرفته ی داداشم .. 

توی این دو هفته تلفنی حرف زدنای من و مامان بود و گلایه از دلتنگیام و صدای آرامش بخش بابام و اطمینان دادنش بابت زود برگشتنشون ..

توی این دو هفته فهمیدم حرف دوستام مبنی بر لوس بودن بنده همچینم دروغ نیست :| 

توی این دو هفته فهمیدم هیچی بیشتر از سلامتی ارزش نداره واقعا .. 

توی این دو هفته فهمیدم باید خیلی بیشتر قدر خانواده و دوستامو بدونم :) 

و امروز ، روز تولدم ، فهمیدم خدا هم امسال بهم کادوی تولد داده .. اونم برگشتن خانوادمه :) 

+ راستی هفته ی معلم به همه ی معلما و استادای بزرگوار مبارک :)