دیروز موقع تعطیل شدن مدرسه ای که ته کوچه ست داشتم ازونجا رد میشدم و با عشق و اندکی حسرت نگاه بچه‌ها میکردم که یه دختر کوچولویی که بهش میخورد کلاس دوم اینا باشه همچین اونم باحسرت نگام کرد و گفت ینی میشه منم یه روز مث این انقد بزرگ بشم؟!  خواستم خم بشم و ببوسمش و بگم عزیز دل من خودم دوست داشتم الان جای تو بودم که یهو دوستش دستشو کشید و گفت بیا بریم بابا این خودش دوست داره الان جای ما باشه!!  :))))

+ از سری اتفاقات شیرین وجود یه دبستان تو کوچه مون :دی