از همون اولش قشنگ بود این روز.. از وقتی که توی ماشین کنار بابام نشستم و بلافاصله آهنگ " دختر بابا " حبیب عزیز خدابیامرز توی ماشین پیچید و خود بابا هم باهاش تکرار میکرد .. خیلی حس قشنگی بود.. البته بابا همیشه ازین کارا میکنه اما خب دلیل نمیشه از لذتش ذره‌ای کم بشه :) 

بعدشم که خسته و کوفته یک ساعت قبل افطار برسی خونه و بخوای کمک مامانت کنی اما مامان بفرستت که یکم استراحت کنی ^___^  

بهترین قسمتش اما اینجا بود.. انقد خسته بودم که سرم به بالشت نرسیده خوابم برد.. نمیدونم چقد از خوابم گذشته بود که خواب میدیدم رفتم یه جای زیارتی.. گنبد و گلدسته شو خوووب یادمه.. اون نور سبز آرامش بخشش هم همینطور.. چادر یکی از دوستام سرم بود و جلوی اون گنبد و گلدسته خم شده بودم.. بعدشم با صدا زدنای مامانم از خواب بیدار شدم و همون موقع اذانو گفتن :)

نمیدونم تعبیرش چیه و ینی چی اما میدونم انقد واسم سرشار از آرامش بود که هنوز وقتی بهش فکر میکنم آرومم میکنه :)