چهاردهمین روز از اولین ماه تابستون ینی 14 تیر ، ساعت 11 ظهر یعنی توی اوج گرما توی شهرمون توی این ماه ، مامان و بابام خوشحال بودن از داشتن اولین بچه شون .. البته که بعد از به دنیا اومدنش متوجه توده ای شدن که توی مغزش بوده و باید سریعا عمل میشده. بعد از عملای زیادی که روش انجام شده دکترای شهر خودمون دیگه از خوب شدنش قطع امید میکنن .. اما بابام میبرتش مشهد و بعد از گرفتن نوبت دکتر راهی حرم میشن .. بابام همیشه میگه ابوالفضل رو امام رضا بهمون برگردوند .. توی حرم بابام سلامتیشو از امام رضا خواسته و خب جوابم گرفته خداروشکر :) 

اینارو گفتم که بگم داداشم بچگی سختی داشته .. حتی تا 4 سال بعدش که من به دنیا اومدم همچنان اون عملای متعدد ادامه داشته .. تا اینکه کاملا بهبود پیدا کرده و من همیشه اینو یه شانس میدونم که باعث شده الان یه داداش بزرگتر یا بهتره بگم یه رفیق داشته باشم :)

ابوالفضل نه تنها یه برادر فوق العاده مهربون واسه منه بلکه یه پسر دوست داشتنی توی فامیلم هست .. از یه سنی به بعد تازه طعم داشتن برادر بزرگتر رو میفهمی .. از اونجایی که واست بشه یه حامی حالا تو هر زمینه ای .. حتی یه جاهایی میشه مایه ی فخرفروشی به دوستایی که همیشه دم از علاقه به داشتن برادر بزرگتر میزنن :دی 

اینایی که گفتم به این معنا نیست که روابطمون خیلی گل و بلبله و هیچ وقت دعوایی نداریم .. نه .. اتفاقا گاهی خونه واسمون میشه میدون جنگ و دعوا و گیس و گیس کشی که البته به نظرم یه چیز کاملا طبیعیه بین هر خواهر و برادری :)) 

من از وقتی با روحیات داداشم آشنا شدم فهمیدم یه پسر هم میتونه گاهی خیلی شکننده و زودرنج باشه .. گاهی نیاز داره حرفای تلنبار شده ی روی دلشو به یکی بگه و خودشو خالی کنه .. من همیشه سعی کردم واسه داداشم این کارو بکنم یعنی واسه حرفاش یه شنوای خوب باشم .. من الان دیگه میدونم وقتی عصبانی و ناراحت میاد خونه و یه راست میره توی اتاقش و درو میبنده یعنی تا وقتی خودش نخواد نباید کسی بره سراغش .. من الان میفهمم درد و غمی که گاهی توی چشماشه .. میهمم وقتاییو که یه چیزی باعث شده خوشحال باشه و سرحال ... 

من به اندازه ی موهای سرم داداشمو اذیت کردم و میدونم اونم خیلی ازم ناراحت شده اما هیچ وقت چیزی نگفته و بخشیده .. محبتای یهویی که گاهی میکنه خیلی میچسبه .. یه محبتای کوچیکی که یه دنیا ارزش دارن واسم ، درست مثل خودش :) 

... و همه ی اینارو گفتم تا بگم تولدش خیلی مبارک .. خیلی خوشحالم از بودنش .. ایشالا همیشه سالم باشه  و کنارمون بمونه :)* 

+ لازم به ذکر است که اینجانب هنوز کادویی براش نگرفتم و هیچی هم حتی به ذهنم نمیرسد! 

++ صد درصد اون این پستو نمیخونه و منم حرفای توشو بهش نمیگم چون پررو میشه :))

+++ خدا همه ی داداشارو چه کوچیکتر و چه بزرگتر ، واسه خواهراشون حفظ کنه :)