ما دیشب سحر و افطار را در منزل خاله جان گذراندیم و قرار براین شد که صبح که به سرکار میروند مارا نیز لطف کرده و به منزلمان برسانند. صبح ساعت 7 اینجانب از خواب بیدار شده ( با چک و لگد به گونه ای ) و راه تنبلی را پیش گرفته و بدون حتی شستن دست و صورت و پوشیدن لباس بیرون ( تنها به دلیل اینکه مبادا خوابمان بپرد ) تنها مانتویی با دکمه های باز پوشیده و جهت حفظ شئونات اسلامی شالی بر سر انداختیم. خلاصه که با آن بلوز و شلواری که خرسی خوشگل و به قولی گوگولی روی آن نقش بسته بود و با یک جفت کفش جیر مشکی که هیچ سنخیتی با تیپمان نداشت ؛ با ذهنیت قبلی اینکه در ماشین که کسی مارا نمیبیند و همسایه ها نیز خواب تشریف دارند راهی منزلمان شده و به اصرار های مکرر خاله جان مبنی بر حتی بستن دکمه های مانتو توجهی نکرده و به خرس روی بلوز و شلوارمان اجازه ی خودنمایی دادیم. 
سر کوچه که رسیدیم ، از آنجایی که با بررسی کوچه و اینکه مگس پر نمیزند از خاله جان تشکر کرده و همان سر کوچه از ماشین پیاده شدیم و ایشان را راهی کردیم. حال وقت قدم زدن در کوچه با آن تیپ مکش مرگ ما  ، که تنها نکته ی مثبت آن ست بودن رنگ شال با رنگ خرس روی بلوز بود ، بود !!  اما چشمتان روز بد نبیند ؛ دو قدم بیشتر برنداشته بودیم که در خانه ی همسایه باز شده و پسر همسایه که حاضریم قسم بخوریم که روزهای رمضان تا لنگ ظهر میخوابد اما امروز سحرخیز شده بود و آن وقت صبح و با آن پرستیژ قصد بیرون رفتن کرده بود ؛ از خانه بیرون آمد و شروع به احوال پرسی با اینجانب کرد. البته آن لبخند مسخره ای که کنج لبش جا خوش کرده بود که قطع به یقین علتش تیپمان بود ، از چشممان دور نماند ! 
از ایشان گذشتیم و با خیال راحت به راه ادامه دادیم تا اینکه در خانه ای دیگر باز شده و پیرمرد همسایه جهت آب پاشی در منزل خود بیرون آمد ( لازم به ذکر است که این پیرمرد جناب پدر را از نزدیک میشناسد و با یکدیگر آشنا هستند ) ایشان نیز بعد از احوال پرسی و فیض بردن از وجنات ما داخل رفتند و انگار از آب پاشی صرف نظر کردند ( شانس ماست دیگر ! ) 
بالاخره به منزل رسیده و بعد از فشردن زنگ منتظر بودیم تا در را کسی باز کند که خانم همسایه ( این یکی جدیدا همسایه مان شده و این اولین برخوردمان با ایشان بود :دی ) که سر صبح نمیدانم از کجا تشریف می آوردند با نگاهی عجیب مارا نظاره کرده و تنها به جواب سلام اکتفا کرده و راه خویش را گرفته و رفتند. 
بعد از باز شدن در با سرعت حیاط را طی کرده و وارد خانه شدیم که مبادا کسی از همسایه ها دم پنجره باشد و سر صبحی در حال استفاده از هوای تازه باشند و روزشان با دیدن ما فان تر شود ! 
خلاصه که مسیر سر کوچه تا منزل از هفت خان رستم هم سخت تر بود برایمان و انگار بر اثر آفتاب سوزان تابستان کش آمده بود و از همیشه طوانی تر بود ! 
+ لازم به ذکر است که هر دو دست اینجانب پر بود وگرنه بعد از برخورد با اولین همسایه تلاشی جهت حفظ آبرو میکردیم ! 
++ امروز پس از از بین رفتن آبروی چندین ساله مان ، بیش از پیش به خوش شانسی بیش از حد خود پی بردم ! 
+++ حال در فکر این هستیم که تا اطلاع ثانوی در کوچه آفتابی نشویم :))