یکشنبه شب رفتیم حرم.. از همون لحظه ای که چادر رو سرم کردم معنویتم زیاد شد.. این بود که از همون اول شروع کردم به دعا کردن واسه هممممه.. تک تک دوستان وبلاگی و مجازی رو دعا کردم.. دو رکعت نماز واسه همه خوندم و واسه چند نفر هم از جمله نگار بانو ( سرو روان)  دو رکعت اختصاصی خوندم :) 

یکم نشستم دوباره و یه کتاب دعا برداشتم و میخوندم تا اینکه یکی با عصبانیت بهم گفت خانوم 4 ساعته اینجایی خب بقیه هم میخوان نماز بخونن دیگه بلند شو.. منم دیگه اومدم بیرون و توی صحن نشستم و شروع کردم به زنگ زدن به دوستان و اقوام.. بعد همینجوری منتظر بودم که بقیه بیان که دیدم یه پسر جوون که با خانواده ش و مامان بزرگش بود ؛باهم سلفی میگرفتن و این اصرار داشت که مادربزرگش که روی ویلچر هم بود توی عکس حتما بیفته.. بعد همین آقا مادربزرگش رو برد کنار حوض و کمک کرد که وضو بگیره.. بعدم آوردش پایین از روی ویلچر و توی نشستن کمک کرد که نماز بخونه.. با خودم گفتم چقد پسر خوبیه واقعا.. کم پیدا میشه تو این دوره زمونه که اینجوری به مسن ترا اهمیت بدن.. داشتم کم کم عاشقش میشدم :))) که یهو دیدم رفته و روی ویلچر مادربزرگش نشست و کل دور تا دور صحن رو داره با ویلچر و با یه ذوق وصف نشدنی دور میزنه.. ینی اون لحظه من اینجوری بودم :))))))) 

ازش عکسم گرفتم البته که نمیشه پخش کرد :))

داشتیم دیگه میومدیم بیرون که یه بچه بود.. حدودا 2-3 ساله.. هی یه لیوان برمیداشت و آب میکرد بعد با آب مینداخت آشغالی.. یه لذتیم میبرد ازین کار که نگو و نپرس.. ازون هم فیلم گرفتم :)))

خلاصه که زیارت خیلی عالیی بود.. جای همه خالی :) 

+ اون شب توی تلویزیون یه خانوم و آقا رو نشون میداد که پرورش کروکودیل داشتن.. خیلی دوست دارم برم محل پرورششون یه دفعه.. اصلا دوست دارم باهاشون همکاری کنم.. یا مثلا یکی بخرم ازشون :| 

++ یه چیز بی ربط این که.. احترام بزرگترا و سکوت در برابرشون تا یه جایی واجبه.. از جایی به بعد باااید یه چیزی گفت.. نه با بی ادبی و داد و بیداد.. با آرامش و ادب.. احترام باید متقابل باشه!