نمیدونم چجوری شد که باهاش دوست شدم .. یادم نمیاد اولین برخوردمون کی و چجوری بود ؟ اصلا نمیدونم چطور شد که به اینجا رسیدیم اما اینو میدونم که الان جای خواهر نداشته مو پر کرده و از خواهر هم حتی بهم نزدیکتره. 

اینکه وقتی اتفاق هیجان انگیزی واسم میفته و من اولین نفر به اون خبر میدم یا اینکه خبرای بدی که میشنوم رو با اون درمیون میذارم .. اینکه توی بیشتر لحظات شاد و یا غمگینم در کنارم بوده بهم حس فوق العاده ای میده .. وقتی باهم تلفنی حرف میزنیم و از همه چی میگیم و تهش میبینیم بیشتر از یک ساعته داریم حرف میزنیم ؛ بهترین لحظات عمرمه. 

حاضرم قسم بخورم هیچ گندی نبوده که زده باشه و واسه جمع و جور کردنش از من کمک نخواد .. از کوچکترین اتفاقات زندگی همدیگه خبر داریم و این یه حس ناب ، یه حس نزدیکی و صمیمیت بهم میده .. وقتی تلفن اتاقم زنگ میزنه و شماره شو میبینم یا باید منتظر صدای شاد و شنگولش باشم که یه سلام با یه فحش میده یا هم صدای هق هقش و "فاطمه " کفتن آروم و غمگینش .. در هر دو صورت من همیشه واسش وقت داشتم .. همیشه دوسش داشتم و حاضرم از خودم واسش بگذرم .. تا جایی که تونستم بهش نه نگفتم ( حتی وقتی اون خرس طوسی خوشگله رو میخواست با خودش ببره :| ) 

واسه همه ی اینایی که گفتم هیچ منتی ندارم چون منم در برابر محبتاش این کارا رو کردم .. کوثر همونطور که اولین شنونده ی خبرای خوب زندگیم بوده ؛ خبرای بد رو هم اولین نفر اون شنیده .. وقتی به خونشون زنگ زدم و با گریه واسش گفتم عمم فوت شد فقط گوش کرد .. بعد اینهمه سال رفتارا و عادتای همدیگه رو خوب فهمیدیم .. میدونه باید انقدر بگم تا تخلیه بشم اونوقت باید شروع کنه به حرف زدن .. میدونه از دلداری دادنای الکی و دلسوزی بدم میاد .. همه چیز رو درمورد من میدونه این خواهر که اسمش دوسته :) 

خیلی وقتا حتی بوده واسه انجام کاری نتونستم خودم از مامانم اجازه بگیرم و دست به دامن کوثر شدم .. مثل شبایی که تنها بود و مامانش رفته بود تهران دکتر و میخواست که شب پیشش بمونم اما نه مامان من و نه مامان اون رضایت به تنها موندنمون نمیدادن .. راضیشون کردیم .. من مامان اونو و اون مامان منو  .. همیشه همین بوده .. هوای همو داشتیم و میدونم که خواهیم داشت. 

توی شرایط سخت همیشه کوثر رو داشتم و تا الان تو زندگیم کسی نبوده که مثل کوثر باهاش بتونم راحت صحبت کنم از همه چیز .. اونم همینطوره .. وقتی که روی تخت فیزیوتراپی دراز کشیده بودم و اون هی زنگ میزد و من نمیتونستم جواب بدم ؛ بعد از چند دقیقه از اینکه بالای سرم دیدمش نزدیک بود دوتا شاخ روی سرم سبز بشه .. فقط اومده بود خبر خواستگاری رو بده که مامانش بدون اینکه بهش بگه ردش کرده بود و کوثر از فال گوش وایستادن در اتاق مامان و باباش به این موضوع پی برده بود ! 

وقتایی که قهر میکنیم و بالاخره طاقت نمیاریم و یکیمون واسه زنگ زدن پا پیش میذاره رو خیلی دوست دارم .. با اینکه هردومون میدونیم ؛ اما وقتایی که اعتراف میکنه با هیچکدوم از دوستاش مثل من صمیمی نیست و در آخر این جمله رو اضافه میکنه که " آخه خیر سرت خواهرمی دیگه " ، یه لبخند واقعی روی لبم میاد .. همیشه بهم میگه فاطمه بچه های تو خاله ندارن اما بگو به من بگن خاله .. میگه اصلا نمیخوام بچه های لعیا بهم بگن خاله ولی اونا بگن :)))

خیلی وقتا یه گندایی باهم زدیم که نتونستیم جمعش کنیم و مورد سرزنش قرار گرفتیم اما گاهی هم کارایی کردیم که بقیه رو خوشحال کردیم .. دختر فوق العاده شیطونیه و پرشور و البته که اگه مثل هم نبودیم دوست نمیشدیم .. حالا بعد از اینهمه سال دوستی بیشتر بهم شبیه شدیم و این چیزیه که هردومون دوسش داریم :) 

فعلا تنها خواسته ی دلم اینه که زودتر از مسافرت بیاد و ببینمش و اون سوغاتی که موقع گفتنش خنده ش گرفته بود و من میدونم بازم میخواد سر کارم بذاره رو بهم بده :دی 

+ کاش همیشه باشه و واسم همینجوری خواهرانه خرج کنه :) 

++ خیلی وقت بود میخواستم راجع به کوثر بنویسم اما نمیشد که این پست میم ، هم استانی عزیزم ، بالاخره باعث شد بنویسم :)