کلاس زبان این تابستون اگه بگم بهترین دوره ی زبان من بود دروغ نگفتم واقعا .. یک جمع صمیمی 8 نفره که  چند ترمه باهم هستیم و البته عضو جدیدی داشتیم که خیلی زود باهامون مچ شد و به جمع دوستانه مون پیوست .. آخر ترم هرکسی یه جایی رفت و این واسه هممون سخت بود .. استادی که داشتیم از بهترین استادا بود .. جوون و پایه ی تموووم شیطنتای بچه ها  و البته جدی توی درس دادن و همچنین درس خواستن.. استادی که الان رفته مشهد و تا یک سال دیگه هم معلوم نیست کدوم گوشه ی دنیا باشه ..  همکلاسیای فرصت طلبی که منتظر بودن یکی از بچه ها دعوتشون کنه فقط .. شام گواهینامه و دوتا قبولی ارشدی که خوردیم از مثالاشه :))) 

آخرین روز کلاس بود که استاد خیلی مارو غافلگیر کرد و سر کلاس اعلام کرد که همین الان میریم واسه ناهار بیرون که آخرین روز تدریسش توی کلاسمون بشه یه خاطره ی خوب و به یاد موندنی .. و واقعا این اتفاق افتاد .. قبل ناهار حتی با بازی جرات-حقیقت یه چیزایی از زیر زبون بچه ها و همچنین استاد کشیدیم که حالا بماااند ... :دی 

حالا دیگه دو هفته ست که کلاس نداریم و من فوق  العاده دلم واسه ی اون جمع صمیمی و 8 نفره تنگ شده .. 2 هفته ست کلاس نداریم و کسی نیست همش به من گوشزد کنه که من چقدر توی انجام کارام تنبلم یا اینکه چقدر هنوز گاهی بچگانه رفتار میکنم .. معلوم نیست دوباره کی دور هم جمع بشیم ولی خب امیدوارم زودتر این اتفاق بیفته و واسه ی تک تک شون آرزوی موفقیت دارم .. دوست دارم به تموم آرزو هایی که اون روز هممون سر کلاس گفتیم برسیم .. حتی اون آقای محترمی که گفت آرزوهام غیر قابل پخشه :))) 

+ حالا شاااید دوره های آلمانی رو شروع کنم :دی 

++ شاید نباید سر کلاس بهش با شوق و هیجان میگفتم با لهجه ی آمریکایی خیلی خوب صحبت میکنه :)