نصف شب باشه بیکار باشی بعد لاکاتو برداری بذاری جلوت و همه ی رنگاشو امتحان کنی.. بعد چراغ روشن اتاق داداشو ببینی و خوشحااال پاشی بری بهش نشون بدی و ازش نظر بخوای.. اونم بگه آره خیییللیی قشنگه رنگش.. عزیز داداششه و تازه بوستم بکنه ^__^ 

بعد ذوق کنی دوباره هی به فاصله ی 5 دقیقه بری بهش رنگای دیگه رو هم نشون بدی.. ولی یهو بعد از 5 بار دیگه صبرش تموم بشه و بگه ببین فاطمه جان همش قشنگه و همشم به ناخونات میاد.. برو بیرون و درم ببند و لطف کن دیگه نیا تو :|  ( البته اینارو با آرامش گفت :دی)  

+ عزیز داداشش بدجور ضایع شد :| 

++ هنوز یه عالمه رنگ دیگه مونده بود.. داداشم داداشای قدیم :((