ذهنت پر از حرف باشه با خیلیا ولی نتونی یا نخوای که بگی .. این یکی از شکنجه های روحی سخته بنظرم .. یه جور خودآزاری ! 

حتی با یکی از صمیمی ترین دوستات بخوای حرف بزنی و نتونی.. بخوای یه سری چیزا رو بهش بگی ، تایپ کنی ولی پاک کنی و پشیمون بشی .. بجاش همش بهش فکر کنی .. بخوای به مامانت یه حرفی بزنی اما نتونی  به زبون بیاریش و در عوض تا صبح با فکرش نتونی بخوابی .. حتی وبلاگ .. جایی که ساخمش که بدون محدودیت های زندگی واقعی توش بنویسم ولی بارها پیش اومده که نتونستم و دستم به تایپش نرفته .. اینایی که گفتم فقط چندتا مثال کوچیک بود .. در واقع من پر از ناگفته هام .. که یه روز از حجم زیادش میترکم لابد :))) 

+ امروز بابام یه پیام واسم فرستاده بود که ویژگیای متولدین اردیبهشت بود .. بعدش به شوخی گفت دقیقا خودتو میگه هااا .. یکدنده و لجباز و خودخواه .. یه لبخند زدم و نگفتم که نه من واقعا خودخواه نیستم .. من برعکس ، خیلی نگران خیلیا هستم .. حتی نگران کسایی که هیچ وظیفه ای ندارم در قبالشون .. ولی من حتی نگرانی هامو هم نمیتونم بگم ! و در مقابل خیلی کم به فکر خودمم .. گاهی تنم میلرزه از این حجم بی توجهی نسبت به خودم ! 

++ از بعد از تمام شدن دوستیم با یه رفیق 7 ساله ترس از دست دادن تمام آدمای اطرافمو دارم .. و این باعث شده اون حساسیت مسخره م روی آدما تشدید بشه .. خصوصا مهماشون .. شاید واسه همین بابام میگه خودخواهی 

+++ دلم میخواد از این به بعد حداقل اینجا بیشتر بنویسم :) 

++++ دوست دارم الان یکی بیاد واسم بخونه : 

ناگفته ها را گفته ام / حالا پر از شنیدنم / یه حرف تازه تر بزن / خواستی بیای به دیدنم :)))