امشب واسه یه کار مهم و البته کوتاه ماشین بابا رو برداشتم .. خوشحال از خلوت بودن خیابونا صدای آهنگ رو بیشتر کردم و باهاش هم صدا شدم.. بخدا که 60 تا بیشتر نمیرفتم ولی خب سرازیری بود و خلوت تا 80 اینا رسیدم .. که یهو پلیس مهربون دستور ایست داد :| 

- پلیس مهربون : مدارکتون ؟ 

+ خدمت شما .. جریمه میکنین ؟ 

- [ نگاهی چپ چپ ] 

+ اولین بارمه .. تازه 7 ماه میشه گواهینامه گرفتم 

- [ در حال نوشتن برگ جریمه ] 

+ خب من که جریمه نمیدم .. بابام گناه داره خب 

- [ میترکد از خنده ]  ( فکر کنم بخاطر لحنم و قیافه ای که مثل گربه ی شرک بود :دی ) 

+ [ نگاه چپ چپ ] 

- این 60 تومن بخاطر اینکه دیگه یاد بگیری خیابون خلوت دیدی پاتو نذاری رو گاز 

+ [ برگ جریمه را میگیرد و خداحافظی میکند ] 

تمام راه تا خونه رو فکر میکردم که چی بگم به بابا که هی سفارش احتیاط میکرد .. در آخر تصمیم گرفتم چیزی نگم و برگ جریمه رو توی داشبورد بذارم که خودش با واقعیت رو به رو بشه :))) 

+ بیربط نوشت : شده همینجوری بیخودی تو اتاق نشسته باشین یه بوی عطر آشنا به بینیتون بخوره و ناخودآگاه نفس عمیق بکشین ؟ با اینکه میدونین هیییییچ چیزی اطرافتون نیست که بتونه منبع اون عطر باشه .. یا اصلا ندونین واسه کیه .. فقط خیلی آشنا باشه .. من امشب واسه دومین بار تو این هفته این اتفاق واسم افتاد !