دوستش داشتم.. مادربزرگم بود.. قرار نبود انقدر زود برود.. تابستان قول سفر داده بود.. 10 روز دیگر عروسی نوه اش بود و شوق داشت.. حالش خوب بود.. خوب خوب.. صبح منتقل بیمارستان شد و مدام به پدرم میگف شب اینجا طاقت نمیارم.. نذارین بمونم.. قرار نبود اینطور بشود.. قرار نبود درست سالگرد دخترش داغ دیگری اضافه کند.. اما شد.. قصور پزشکی اولین و تنها دلیلش بود.. گفتند تمام شد و اولین صحنه بعد از این خبر دیدن سرمی بود که بالای سرم آویزان بود.. کاش بازهم بود و گاهی غر میزد اما بود... 

+ میشود خواهش کنم برای آرامش و شادی روحش دعا کنید؟