آهای غمی که 

مثل یه بختک 

رو سینه ی من 

شده ای آوار 

از گلوی من 

دستاتو بردار 

+ این روزا میگم میخندم.. با دوستام حرف میزنم.. ولی همه ش گول زدن خودمه.. بلافاصله تا حرف نمیزنم و ساکت میشم اشکام میریزه.. فکر اینکه چراغای طبقه ی بالا واسه همیشه خاموش شده غم صد عالمو میریزه به قلبم.. راستش من تابحال اینجور مرگی رو به عمرم ندیده بودم.. انقدر یهویی و غیرمنتظره.. هضمش سخته.. هنوز باورم نشده!  

++ دردای عصبی اومدن سراغم.. شبا انقد معده م تیر میکشه که تحملش واسم سخت میشه اما بازم توجه نمیکنم.. پام از امروز صبح انگار که فلج شده.. سردردای میگرنی وحشتناک 

+++ کاش این روزای سخت زودتر بگذره...