روزانه شاید چندین موضوع و سوژه واسه نوشتن به ذهنم بیاد.. ولی نمیدونم چرا وقتی پنلم رو باز میکنم فقط به صفحه ی سفیدش خیره میشم و نمیتونم هیچی بکشم بیرون از تو کله م..  شاید بخاطر اینه که خسته شدم از اینکه هی بیام منفی بنویسم و هی ناله کنم.. شایدم چون قلم درست و حسابی واسه نوشتن ندارم :)) 

این روزا نمیدونم حالم چجوریه.. نمیدونم خوبم یا بد.. خوشحالم یا ناراحت.. یه سردرگمی مزخرف.. یه حال نامعلوم.. شبا که میشه انگار یه وزنه ی سنگین میذارن رو قفسه ی سینه م.. یا انگار یکی قلبمو میگیره تو مشتش و فشار میده.. در حال حاضر در اوج زودرنجی هستم و با اندک حرف یا رفتاری اذیت میشم.. اشک میریزم و بعد بهش فکر میکنم که خب چی؟  مگه مهمه انقد بخاطرش خودتو اذیت میکنی؟؟  نمیدونم واسه چیه.. ولی تمام تلاشمو میکنم برطرف بشه!  

توی تمام این درگیریای ذهنی و شخصی که داری یه سری مسائل اجتماعی هم پیش میاد که میشه مزید بر علت واسه گند زدن بیشتر به اعصابت 

از اطرافیانم که نگم دیگه.. بعد از 4-5 سال دوستی و صمیمیت تغییر رفتارش باعث بشه احساس کنی باید ازش دوری کنی.. اذیت کننده ترین جمله ای که تو این چندسال ازش شنیدم این بود که : "شب تولدت میخوام از اولش تا آخر شب ساز بزنم.. فقط امسال حتما وقتی بگیر که من باشم"  

+ بعضیا هستن که وسط این همه تاریکی میشن یه روشنایی دلچسب.. دورن اما از همه نزدیکتر احساس میشن.. دورن اما جای صمیمیای نزدیک رو گرفتن.. دورن اما تو قلبتن.. قشنگ ترین نتیجه ی وبلاگ نویسی شاید پیدا کردن همین دوستای نازنین باشه :)* 

++ دوست دارم بیشتر بنویسم.. انگار اینجا خودمم.. آرومم میکنه :)