نزدیک یک ساله که میشناسمش .. راستش روز اول اصلا فکرشو نمیکردم که تا این اندازه صمیمی بشیم که کوچیکترین اتفاقات رو به ذهن بسپرم تا توی اولین فرصت واسش بگم .. که بخاطر ناراحتیش نتونم بخوابم .. فکر نمیکردم جوری تو قلبم نفوذ کنه که  دور ترین دوستم از نظر جغرافیایی بشه نزدیک ترینشون .. هنوزم نمیدونم چطور شد که اینجوری شد ولی میدونم به شدت از این اتفاق راضیم .. بارها به خودشم گفتم ؛ گفتم که گاهی انگار خدا با تمام بدبختی هایی که میریزه سرت اما انگار یه جاهایی میخواد بهت یه حالی بده .. و این اتفاق و این آشنایی یکی از همونا بوده .. این مدت پر بوده از شبا و روزای سختی که کنار هم بودیم تا تونستیم از پس یه ماجرا بربیایم .. شادی و غم رو شریک شدیم ؛ با شادی هم خوشحال شدیم و با غم همدیگه اشک ریختیم .. عجیبه .. خیلی عجیب .. اینکه کسی رو که تابحال اصلا ندیدی انقد نزدیک بتونی حس کنی و احساس کنی همیشه کنارته .. شاید من برای همیشه خودمو مدیون بلاگ بدونم واسه تجربه ی حسای قشنگ کنار دوستای مجازیم .. به خصوص یاس که جزو حقیقی ترین هاست :)* 

+ تولدت مبارک بهترین یاسی دنیا .. کاش امسال واست پر باشه از حسای خوب و اتفاقای رنگی و تجربه های قشنگ و جذاب :)*** 

++ بلخره میرسه روزی که از نزدیک بهت تبریک بگم یاسمنگولا ^_^  

+++ ببخشید که من بلد نیستم مث خودت قشنگ بنویسم =))