روزای خوبی نیستن این روزا .. علاوه بر روزمرگی و تکرار و تکرار و تکرار ، خبرای بدی که میرسه و فشار روحی ای که هر روز بیشتر میشه ؛ داغونم تر میکنه آدمو .. مثلا وقتی ساعت 8 شب خسته میام خونه و گوشیمو چک میکنم به امید اینکه شاید این دفعه دیگه خبر خوبی باشه و این خستگی رو ازم دور کنه ، اما یهو خبر فوت بابای یکی از دوستامو میبنم و فقط تصویر همون چند دفعه ای دیده بودمش میاد جلو چشمام .. همش تعریفای دوستم از وابستگیش به باباش تو گوشمه .. بیخیال امتحان فردا و سختی بیش از حدش میشم و خودمو روی تخت رها میکنم .. در واقع تنها کاری که از دستم برمیاد.

روزای شادی نیستن این روزا .. با کلی ذوق واسه دوست خوابگاهیم تولد میگیرم و سعی میکنم کلی بهش خوش بگذره که نکنه یه وقت دور از خانواده دلش بگیره و احساس تنهایی کنه ولی آخرش با گریه ازم میخواد ببرمش دکتر .. بیمارستان .. همون بیمارستان لعنتی ای که عزیزامو ازم گرفت .. سرگیجه و سردردی که با یادآوری اون روزا سراغم میاد .. ولی وقت غصه خوردن نبود .. اون لحظه زهرایی مهم بود که دور از خانواده روی تخت بیمارستان بود .. 11 شب میرسونمش خوابگاه و میام خونه .. بچه ها خبر تصادف نازنین رو بهم میدن و دیگه احساس میکنم همه چی خارج از توانم شده و فقط میزنم زیر گریه .. شاید مشکلات بزرگی نباشن اینا ولی گاهی کوچیکترین ها هم خارج از توان آدمه. 

+ روزای خوب من کی میرسن ینی ؟