۱۴ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

سلام همشهری

  • خانم جیم
  • چهارشنبه ۳۰ دی ۹۴
  • ۱۵:۳۰
  • ۱ نظر
از اولین روزی که وبلاگ ساختم و مینوشتم یکی از فانتزیام این بود که مثلا یکی از مخاطبای وبلاگم همشهریم باشه و بشناسمش .. تو شهرای بزرگ این اتفاق زیاد میفته و دوستای مجازی میشن دوستای حقیقی و صمیمیتشون هم چندین برابر .. وقتی میدیدم من اینطور مخاطبی ندارم خب یکم حسودی میکردم !!  ( ناگفته نماند که دوستان مجازی شهر های دیگه بسیار هم عزیزند ) تا اینکه ....
دیشب ، با یکی از دوستای عزیزی که اونقدریم نمیشه که میخونمش و گه گاهی هم باهم حرف میزدیم ، داشتم صحبت میکردم که یهو یادم اومد من اصلا نمیدونم المیرا کجاییه ؟! ازش پرسیدم گفتم راستی تو کجایی هستی حالا ؟! وقتی در جواب اسم شهر خودمو گفت .. فقط تا چند ثانیه مات صفحه ی رو به روم بودم از شدت تعجب ! باورم نمیشد .. مگه میشه ؟! دوباره ازش پرسیدم .. بهش گفتم بگو جون فاطمه راست میگی .. خلاصه بعد از چندین بار پرسیدن مطمئن شدم و واقعا هم خیلی ذوق داشتم و با یه لبخند نصفه و نیمه ( که نصفه و نیمه بودنش بخاطر شدت بهت بود :دی ) جواب پیاماشو میدادم :)) 
خلاصه اینکه میخواستم همون دیشب اینو پستش کنم اما نشد دیگه و امروزم قصد پست کردنشو نداشتم هنوز چون وقت نبود .. اما با دیدن کامنت دوست عزیزی که گفته بود نکنه وایستادی تا دنیا آپدیت بشه بعد توهم دوباره بنویسی :)))))) تصمیم گرفتم این پستو بذارم تا بگم نه دوست عزیز ازین خبرا نیست .. دلتو به آپدیت دنیا خوش نکن .. فعلا همینه :)))  
و جا داره دوباره به المیرا بگم سلااااام همشهری :))
به قول خودت : صقده ی تو شم :))**

ورژن جدید دنیا

  • خانم جیم
  • شنبه ۲۶ دی ۹۴
  • ۱۷:۰۸
  • ۱ نظر

یه روز خدا دنیا رو آپدیت میکنه و تو ورژن جدید دیگه خبری از بیخوابی و سردرد و عصر جمعه و صبح شنبه نیست...

:))


ازت متنفرم ...

  • خانم جیم
  • چهارشنبه ۲۳ دی ۹۴
  • ۱۸:۰۸
  • ۰ نظر

تو همیشه لعنتی بودی .. همیشه تو بدترین مواقع سر و کله ت پیدا میشه .. همیشه باعث جدایی بودی .. ازت متنفرم .. ازت متنفر شدم وقتی اشک ریختنای دختر کوچولو رو دیدم .. ازت متنفر شدم وقتی حال خراب دوست عزیزمو دیدم .. میدونی تو همیشه با بی رحم ترین حالت ممکن عمل میکنی .. همیشه میای سراغ آدم خوبای زندگیم .. اونا که حضورشون شاید پررنگ نباشه اما یه عطر خاص داره وجودشون .. بی صدا میای .. دیر خودتو نشون میدی و بی صداتر میری و اونیو که درگیر خودت کردیشم میبری .. میدونی تو هیچ وقت نفهمیدی .. هیچ وقت نفهمیدی اون کسی که ناخونده مهمونش شدی هزار تا امید و آرزو داره .. هیچ وقت نفهمیدی اون موهایی که به دست تو ریخته میشه شاخص ترین زیبایی یه نفر بوده یه زمانی .. هیچ وقت نفهمیدی با لونه کردن تو یه بدن و زمینگیر کردنش تموم غرور اونو ازش گرفتی .. تو هیچ وقت نمیفهمی .. هیچ وقت .... واست فرقی هم نمیکنه این میزبان نازنین کی باشه .. عمه ی عزیز من .. یا مادر دوستی که فقط یه دوست ساده نیست و دیدن غمش غم داره واسم .. خیلی 

واسه دفعه هزارم میگم .. ازت متنفرم لعنتی 


+ چقد امشب دلم واسه عمم تنگ شده .. مث آمنه که حتما دلش واسه مامانش خیلی تنگ شده 

++ سرطان هیچ وقت نگاه نمیکنه طرفش کیه .. با همه بی رحمه .. عمه ی من یا مامان آمنه یا هرکس دیگه .. فرقی نداره واسش 

عادت بد

  • خانم جیم
  • چهارشنبه ۲۳ دی ۹۴
  • ۰۱:۵۷
  • ۰ نظر
عادت دارم که اغلب اوقات اول یه کاریو انجام میدم بعد بهش فکر میکنم که مثلا چیکا کردم یا چی گفتم.. چند دفعه هم ضربه خوردم ازش اما درس عبرت نمیشه واسم.. یه جورابی دست خودم نیست.. خیلی بده این عادت.. بعدش غیر از عذاب وجدان واسه آدم هیچی نداره :(  
+ ایشالا بتونم این عادتو ترکش کنم :))

باید یکی باشه

  • خانم جیم
  • جمعه ۱۸ دی ۹۴
  • ۰۰:۵۷
  • ۰ نظر
تو زندگی هرکسی باید یکی باشه که هرموقع که بخوای و در مورد هرچی که دلت میخواد بتونی باهاش حرف بزنی.. از همه چی.. از دردات.. از دل گرفتگیات.. از بغضات.. یا نه.. از خوشیات.. از خوش گذرونیات.. از حال خوبت.. یکی باشه که بتونی بدون محدودیت زمانی و بدون هیچ خودسانسوری باهاش حرف بزنی.. اونم فقط با یه لبخند نگات کنه.. میدونی از کدوم لبخندا؟!  از همونا که به اندازه ی کل آرامش اقیانوس آرام،  آرامش میده بهت.. یکی که حتی بعد از چند روزم که بگذره بتونی با بستن چشمات و یادآوری حرفاش سراسر حس خوب بشی.. یکی که مهربونیاش مث بارونای شمال باشه.. نرم نرم و آروم اما همیشگی.. اونقدر نرم و آروم که خووووب نفوذ کنه تو وجودت.. اونوقت میدونی چی میشه؟!  روزایی که نداریشم میتونی ازون سفره ی زیرزمینی محبت و مهربونی که واست درس کرده استفاده کنی و حالت خوب بشه.. میدونی چجوری؟!  با به یاد آوردن خاطرات و لحظه های خوبی که واست ساخته.. با هرچیزی که تورو یادش بندازه.. خلاصه که آره باید یکی باشه....

بلاگفا :(

  • خانم جیم
  • پنجشنبه ۱۷ دی ۹۴
  • ۲۱:۰۴
  • ۰ نظر

الان تو بلاگ مینویسم و فکر کردن ن به بلاگفا نوعی خیانته به بلاگ  اما....  تو بلاگفا راحت تر مینوشتم :(

....

  • خانم جیم
  • چهارشنبه ۱۶ دی ۹۴
  • ۲۲:۳۰
  • ۰ نظر

ذهنم حسابی مشغول و بهم ریخته بود.. رفتم در یخچالو باز کردم.. چند ثانیه توشو نگاه کردم اما یادم نمیومد چی میخوام.. چشمم خورد به خرمالو های تو یخچال.. یه دونه برداشتم و برگشتم به اتاقم.. تو اتاق وقتی داشتم تیکش میکردم به این فکر میکردم بعضی خاطرات مث طعم خرمالو گسه.. البته واسه بعضیا خیلیم خوب و خوشاینده.. شاید من این گس بودنو حس کنم اما یکی دیگه ازش لذت ببره.. چرا؟!  نمیدونم.. اینم مربوطه به همون... 

نگاه کردم دیدم یه تیکه ی کوچیک از خرمالو فقط مونده تو دستم،  اما..... من که اصلا خرمالو دوست نداشتم! 


یه حس هیجان مث این...

  • خانم جیم
  • چهارشنبه ۱۶ دی ۹۴
  • ۱۹:۵۳
  • ۰ نظر

بزرگ مرد کوچک :)

  • خانم جیم
  • چهارشنبه ۱۶ دی ۹۴
  • ۱۳:۵۹
  • ۰ نظر

3 سالشه.. اسمش محمدمهدی ه.. اون روز که اونقد تگرگ میومد و هوا خراب بود همش میومد میگفت پس مامان من چی شد؟!  گفتم میاد دیگه عزیزم بیا بریم بازی کنیم.. یه نگاه بدی بهم کرد و رفت بازم پشت پنجره وایستاد.. بهش میگم آخه ببین بابا محمدرضا هم که بیرونه.. باهم میان دیگه.. برگشته میگه آخه بابا محمد رضا ماشین داره.. اصن بابا محمد رضا مرده.. مامانم نه ماشین داره نه مرده واسه همین میخوام زودتر بیاد :(( 





+ دلم ضعف رفت واسش وقتی با گریه از نگرانیش واسه مامانش میگف که چطوری از دانشگاه میخواد تنها بیاد :)


دستات مگه به اختیار خودت نیست دختر؟! -__-

  • خانم جیم
  • سه شنبه ۱۵ دی ۹۴
  • ۱۹:۳۰
  • ۰ نظر

حسی که وقتی یه پست هرچند هم کوتاه نوشته باشی همه شو انتخاب کنی امااااا...  یهو دستت بخوره رو یه دکمه و همش بپره و حال نداشته باشی دوباره تایپش کنی :| 




+ خدا نصیب گرگ بیابون نکنه -___-




گم شده ام
ته دنیا
آنجا که اسمش هیچ جا نیست