۱۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

به بهانه ی تولد " اعترافات یک درخت "

  • خانم جیم
  • پنجشنبه ۲۹ بهمن ۹۴
  • ۱۱:۳۵

نوشتن از بعضیا و بعضی چیزا واقعا سخته مثل نوشتن از جناب آووکادو و وبلاگشون مثلا.

با کامنتی که لطف کرده بودن و برام گذاشته بودن راهی وبلاگشون شدم ، چندتایی از پستا رو که خوندم عجیب به دلم نشست. یک قلم گیرا که در عین فصاحت کلام ، ادبی و زیباست. پست هایی که فقط پست نیستن. که صدالبته از دل برمیان که به دل میشینن. بعد از خوندن چند پست تصمیم به خوندن بخش " درباره آووکادو " گرفتم تا بیشتر از این نویسنده ی خوش قلم بدونم .. خط اول متعجب و خط دوم متعجب ترم کرد. در واقع فکر نمیکردم ایشون یک آقا باشن و اینکه حتی خودمم نمیدونم چرا اما توقع یک سن بالاترو داشتم ، نمیئونم شاید پختگی قلم شون باعث چنین انتظاری شده بود. 

خوندن پست های احساسی و عاشقانه ی ی جناب آووکادو همیشه حال هرکسیو خوب میکنه بنظرم. پست هایی که پشتش کلی احساس و عشقه که با خوندن کلمه به کلمه ش درک میشه.

بعد از زیر و رو کردن آرشیو وبلاگشون که به تازگی یک سالش شده بیشتر پی به ویژگی های نویسنده که با شخصیت ، جدی و در عین حال با احساس هستن بردم. انتخاب عکس ها و آهنگ های زیبا و متناسب با پستی که میشه جذابیت نوشته رو برای خواننده های این وبلاگ صد چندان میکنه. 

از خدا واسشون یه عمر باعزت و طولانی میخوام که همچنان بنویسن و ما لذت ببریم :) 

+ ببخشید که نمیتونم مثل خوتون اونقدر خوب بنویسم اما با خوندن این پست وظیفه دونستم برگ سبزی تقدیم کنم .. 

++ و ببخشید تر بابت این دقیقه نودی بودنم .. هفته ی پیش به شدت درگیر بودم و نتونستم .. شرمنده :)  

بعدا نوشت : وقتی پستای دوستان درباره ی تولد وبلاگ جناب آووکادو رو میخونم از پست خودم خجالت میکشم :|


فاطمه هستم یک واصل :))

  • خانم جیم
  • يكشنبه ۲۵ بهمن ۹۴
  • ۰۰:۰۷
  • ۱۸ نظر

پارسال بود توی کلاس زبان که داشتم دوره ی FCE میگذروندم.. یکی از هم‌کلاسیای پسرم باباش با بابام دوست بودن و خب رابطه ی صمیمی تری داشتم باهاش نسبت به بقیه.. یه روز بهم گفت مریم که با فاصله ی دو صندلی از من میشینه و عینکیه رو میشناسم؟!  منم واسه اینکه اذیتش کنم گفتم یادم نمیاد بیشتر بگو ببینم.. گفت همون که دیروز یه مانتوی سبز پوشیده بود.. اون روز سرکلاس دیر اومد به استاد گفت دانشگاه بوده نتونسته زودتر بیاد.. گفتم خب متوجه شدم.. الان ولت کنم که تمام حرفا و حرکات مریمم میگی واسم از حفظ.. فهمید مچشو گرفتم.. خواست مثلا طبیعی کنه اما نتونست دیگه :)) 

گفتم خب حالا.. آره میشناسمش.. که چی؟!  گفت دختر خوبیه؟!  نه؟!  گفتم بله فوق‌العاده ست.. یه لبخندی زد که اصن...  :)) گفتم الان میخوای من برم بهش بگم یه آقا پسری از همکلاسیا دوستت داره؟!  گفت لطف بزرگی میکنی بگی بهش.. گفتم چرا خودت اینکارو نمیکنی؟!  گفت روم نمیشه و خلاصه ازین حرفا.. منم گفتم باشه ببینم چیکار میتونم بکنم.. دقت که میکردم سر کلاس متوجه شدم مریمم نسبت بهش بی تفاوت نیست.. همین منو مصمم تر کرد واسه انجام کارم.. یه روز بهشون اس ام اس دادم که ( فقط به همون دوتا توی کلاس)  که فلان روز و فلان ساعت و فلان جا بچه‌ها قرار دورهمی گذاشتن همه.. بیاین شماهم.. اوناهم قبول کردن.. منم خودم زودتر رفتم سر قرار و از قصد یه جای بزرگو انتخاب کردم واسه نشستن که شک نکنن.. اول مریم اومد و یکمم شک کرد که چرا کسی نیومده هنوز که گفتم بشین میان الان.. وقتی هم که شازده پسر خجالتی تشریف آورد من از جام بلند شدم و رو بهش گفتم تا همین جاش از من ساخته بود.. بقیش پای خودت.. انقدر پر التماس و متعجب نگام میکرد که خندم گرفت.. اصن برنگشتم که پشت سرم مریمو بیینم :)) اما خب هفته ی بعد که باهم اومدن کلاس خیلی خوشحال شدم که موفق شده بودم :))

اون ترم تموم شد و من دیگه ندیدمشون.. باهاشون در ارتباط بودم اما خب..


چند روز پیش توی خیابون دیدمشون.. دعوتم کردن و شیرینی عقدشونو بهم دادن و گفتن که توی تابستون جشن عروسیشونه :)

 به قدری خوشحال شدم که فکر کنم خودشون انقدر خوشحال نشده باشن از رسیدن بهم دیگه :))

چون چند روز پیش دیده بودمشون یهو یادم اومد و چون از بهترین خاطراتم بود اینجا ثبتش کردم :) 

جالب بود واقعا.. دختر دانشجوی عمران دانشگاه شهر خودمون بود و پسر هم دانشجوی عمران دانشگاه آزاد شهر خودمون و من هم همکلاسی مشترک کلاس زبانشون.. هیچ ربطی بهم نداشتیم.. اما من همه چیزو بهم مربوط کردم :)))


دخدرعمه :|

  • خانم جیم
  • پنجشنبه ۲۲ بهمن ۹۴
  • ۲۳:۲۳
  • ۱۹ نظر
شبای جمعه همه ی فامیل خونه ی مامان بزرگم ینی طبقه ی بالای ما جمع میشن.. امشبم مث همیشه همه بودن.. همه چیز عادی بود تا اینکه دخدرعمه ی 7 ساله م ( دختر همون عمه که گفتم فوت کردن)  گفت میخواد منو بِکِشِه :| 
گفتم باشه بِکِش. . خودم رفتم توی آشپزخونه که کمک کنم.. که فرمودن نخیر من باید تورو ببینم و بِکِشَم بیا جلوم وایسا :|  
این هم مکالمات بین ما :
- صاف وایسا فاطمه دیگه
+ چشم :|
- فاطمه من بلد نیستم جوراب بِکِشم .. جوراباتو دربیار
+ چشم :|
کمی بعد دیدم شروع کرده به کشیدن.. خدارو شکر کردم که بلخره شروع شد که ناگهان...
- فاطمه من که بلد نیستم توی دستت چیزی بِکِشم  آخه.. گوشیتو بذار کنار
+ چشم :'(
- عینکتم بِکِشَم ؟! 
+ اگه نمیتونی دربیارمش عزیزم :)
- نخیر.. واقعا که من بلد نباشم.. میکشمش -___-
+ :|
دوباره مشغول شد که بازهم...
- فاطمه خیلی سختی خب.. مانتوت هم زشته >___<
+ چیکا کنم؟!  بشینم؟!  :'((
- نخیر میخام بِکِشَم 
+ چشم :'(
- بعد از مدتی که برای من که ایستاده بودم عمری گذشت و بعد از عوض کردن های متوالی کاغذ و در آخر کشیدن نقاشی روی دستمال کاغذی...
- فاطمه تموم شد ^__^
+ عه؟!  آخ جون.. ببینمش ^__^
- بیا ببین چقدر شبیهت شده ^__^
+ اینا چیه عزیزم روی صورتم؟!  :|
- خیلی خوشگلی دوست نداشتم صورتت خیلی خالی باشه :))
پ.ن : اونا پینه دوزی نیست روی مانتوم.. اونا جیبامه که بنظرش جاش خیلی بالا بوده احتمالا و خودش پایین کشیده :)))


شاید تلنگر

  • خانم جیم
  • پنجشنبه ۱۵ بهمن ۹۴
  • ۰۱:۰۸
  • ۱۰ نظر

از این به بعد خیلی کمتر میام اینجا..  خیلی خیلی کمتر.. راستش اولش خواستم حذفش کنم اینجارو.. اما دلم نیومد.. مث این بود که بخوای بچه تو با دستای خودت بکشی.. من اینجا رو فراتر از حد تصور دوست دارم.. نمیتونم راحت ازش بگذرم.. اصن کاش درش یه کلید داشت.. اون وقت قفلش میکردم و کلیدشو قورت میدادم.. اینجوری هم زورم به اینجا نمیرسید که پاکش کنم هم...  

+قضاوت گناهه درست.. اما بعضیا که از گناه کردن ابایی ندارن.. انجام میدن :)

برادرانه هایش :)

  • خانم جیم
  • دوشنبه ۱۲ بهمن ۹۴
  • ۱۴:۱۶
  • ۱۴ نظر
توی کوچه ی خونه ی ما دو تا مدرسه ی دبستانه .. دیوار به دیوار .. یکی دخترانه و یکی هم پسرانه. امروز موقع برگشت وقتی داشتم از جلوی مدرسه رد میشدم متوجه خواهر و برادری شدم که از مدرسه تعطیل شده بودن و داشتن میرفتن خونه شون .. به برادره میخورد دوم دبستان و خواهرشم اول دبستان باشه .. وقتی داشتن از جلوی خونه ی ما رد میشدن و با یه زبون شیرین از اتفاقات روز برای هم میگفتن یهو خواهره خورد زمین و بلافاصله شروع کرد به گریه کردن .. رفتم بالا سرش ببینم طوریش که نشده که دیدم داداشش نشسته بالاسرش و دست خواهرشو که زخمی شده بود گرفته تو دستشو به خواهرش میگه : «گریه نکن دیگه آبجی جونم ، مگه منو دوس نداری ؟ پس گریه نکن » بعدشم دست خواهرشو بوسید. خواهره پاشم یه خورده درد گرفته بود .. بهش گفتم چی شده عزیزم ؟ درد داری ؟ قبل اینکه بخواد جواب بده داداشش بلند شد و صاف ایستاد و گفت : « سلام خانوم ، روزتون بخیر ، میشه به آبجی من کمک کنین ؟ » 
انقدر محو رفتار آقا منشانه ش شده بودم که تا چند لحظه فقط با شوق نگاش میکردم .. روی دو زانوم نشستم و گفتم آره عزیزم .. چرا نشه ؟ دست خانوم کوچولو رو گرفتم گفتم خونه ما اینجاس خانومی ، بیا دستتو بشورم توی زخمت خاک رفته .. با چشمای اشکی نازش به داداشش نگا کرد و منتظر اجازه ی اون بود. داداشش هم گفت : « ببخشید خانوم مطمئنین نیاز به دکتر نداره ؟ » ینی اگه شرایط مساعد بود میگرفتمش توی بغلم میچلوندم این مرد کوچولو رو با این برادرانه هاش برای خواهرش :) 
گفتم آره عزیزم .. طوریش نشده که .. یه خراش ساده ست .. بعدشم دست خواهرش و خودشو گرفتم و بردم خونه و توی حیاط دستشو شستم و یه نگاه به مچ پاش انداختم ، یه کوچولو کبود شده بود فقط .. صورتشو بوسیدم گفتم دیدی چیزی نشده ؟ داداشش هم اومد و مانتو ی خاکی خواهرشو تمیز کرد و گفت : « خیلی ممنون خانوم ، ببخشید زحمت کشیدین .. با اجازه تون ما بریم دیگه » 
نتونستم ازشون دل بکنم و خودمم باهاشون تا خونه رفتم و بعدش جفتشونو بوسیدم و به مرد کوچک گفتم همیشه هوای خواهرتو همین جوری داشته باش عزیزم و ازشون خداحافظی کردم .. تا رسیدن به خونه به رابطه ی عمیق خواهر و برادری شون فکر میکردم و هی لبخند میزدم :) 
+ وقتی رسیدم خونه و داداشم رو دیدم ( 4 سال بزرگتر از منه ) احساساتم دیگه فوران کرد و از گردنش آویزون شدم و بهش سلام کردم و ازون ماچای آبدار که بدش میادم یکی کردمش اما انقد توی شوک حرکتم بود عصبانی نشد و با یه لبخند احوال پرسی کرد و فقط  از اتفاقات روزم پرسید :)
++ خدا اون پسر کوچولو رو واسه مامان و باباش و همچنین خواهرش حفظ کنه .. من که خودم عاشقش شدم :))) از این به بعد هر روز در مدرسه میشینم تا بیاد و ببینمش :)))

هوای این روزا

  • خانم جیم
  • شنبه ۱۰ بهمن ۹۴
  • ۱۴:۴۳
  • ۱۰ نظر

این روزا یه جوری دمای هوا بالا و پایین میشه که آدم فکر میکنه اون بالا تو مقر فرمانروایی خداوند یکی از  فرشته های کم سن و سال داره با دکمه های کنترل برودت و حرارت بازی میکنه :|

 :)))


یه روز پر از بوهای خوب :)

  • خانم جیم
  • جمعه ۹ بهمن ۹۴
  • ۰۷:۱۶
  • ۱۱ نظر

دیروز با نم نم بارون اول صبحش خیلی خوب شروع شد. درسته کم بود اما خوب بود ، خداروشکر :) 

رفتم تو حیاط و داشتم از بارون لذت میبردم که یهو بوی این نرگسای باغچه مونو فهمیدم و صد برابر بیشتر از قبل لذت بردم :) 

برگشتم تو اتاقم و متوجه شدم یه بوی خوشمزه داره میاد .. که کاشف به عمل اومدم که بععععله بوی آش رشته ست که از طبقه ی بالا ( خونه مامان بزرگم ) میاد و این شد که منتظر نشستم تا آماده بشه و منو واسه خوردنش صدا کنن :) 

عصرشم که روی تخت در حال استراحت بودم که یه بوی خوب دیگه که از قضا خیلی دوسش دارم و واسم آشنا هم بود باعث شد چشمامو باز کنم و با خاله ی عزیزم که سرزده اومده بود خونمون و بوی عطرش تو اتاق پیچیده بود رو به رو بشم :) 

+ دیروز روزی بود پر از بوهای خوب .. پر از بوی زندگی .. هرروزتون سرشار از این بو :) 

++ اینم از آشای مامان بزرگم ( اصن روایته که از خونه مامان بزرگ همیشه باید بوهای خوشمزه بیاد :))  ) 

بدشانسی

  • خانم جیم
  • چهارشنبه ۷ بهمن ۹۴
  • ۱۹:۲۸
  • ۱۰ نظر

و آن هنگام که ساعت 2 نصفه شب پیامی را اشتباهی برای کسی میفرستی که ساعت 11 شب دیگر خواب هفت پادشاه را میبیند و کمی امیدوار به دیر دیده شدن پیام میشوی اما ناگهان و با خوردن دو تیک سبز منحوس در گوشه ی سمت راست پیامت امید هایت ناامید شده و برای چند هزارمین بار به بدشانسی خود می اندیشی و از خدا میپرسی " وقت تقسیم شانس دقیقا من کجا بودم ؟! "  :إ  

34

  • خانم جیم
  • سه شنبه ۶ بهمن ۹۴
  • ۰۰:۱۱
  • ۵ نظر

انقد امشب بهم خوش گذشته که دوس دارم هی واسه یکی تعریفش کنم :)))


+ کیارش بچه ی پسرعموم یک ساله شد :**

++ خدا حفظش کنه واسه مامان باباش.. تولد یه بچه یک ساله بیشتر از یه عروسی خوش گذشت :))
+++ عنوان شماره مطلبه.. بس که آدم میمونه چی بذاره عنوانو :|

بهش میگن تله پاتی

  • خانم جیم
  • يكشنبه ۴ بهمن ۹۴
  • ۱۸:۲۳
  • ۴ نظر

نمیدونم واسه شما هم تاحالا پیش اومده یا نه ! ( اگرچه مطمئنا پیش اومده ) تا حالا بیش از هزار بار شده که یه اتفاق خنده دار یا یه سوتی از حاضرین جمع رخ میده و من و زهرا به طرز معجزه آسایی همزمان اون صحنه رو میبینیم و اگه حتی تو اون جمع هزار نفر هم باشن نگاهامون همدیگه رو پیدا میکنه اما جفتمون خوب میدونیم که تو این شرایط نباید به چشمای هم نگاه کنیم چون هیچکدوممون نمیتونیم جلوی خنده هامونو بگیریم .. اما با همون نیم نگاه هم کلی حرف بهم میزنیم .. به این میگن یه تله پاتی قوی :))) 

گم شده ام
ته دنیا
آنجا که اسمش هیچ جا نیست