۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

فقط ... ممنونم :)

  • خانم جیم
  • شنبه ۱۵ اسفند ۹۴
  • ۱۱:۴۲
  • ۱۸ نظر

پست قبلی که گذاشتم درمورد یه مشکل خانوادگی بود .. با یک ناامیدی من اون پستو گذاشتم که حد نداشت .. چشمام همش پر و خالی میشد .. اون پایانی که من واسش درنظر گرفته بودم خیلی وحشتناک بود .. در اوج ناامیدی اومدم و اینجا از دوستای فوق العاده عزیزم خواستم که واسم دعا کنن .. تو اون لحظه فقط میخواستم یکی واسم دعا کنه .. یکی بگه حل میشه ناراحت نباش .. که همینطورم شد .. کامنتایی که از دوستان دریافت میکردم که همشون پر بود از محبت و لطف ، بهم انرژی میدادن .. دوستانی که شاید تاحالا ندیدمشون اما گرمی حضور و انرژی مثبتی که ازشون میگیرم رو میتونم احساس کنم .. دوستانی که ندیدمشون تاحالا اما تنها کسانی بودن که از مشکلم گفتم واسشون و خواستم که دعام کنن .. گاهی فکر میکنم اینجارو ندشتم چی میشد ؟؟ اصن اونایی که وبلاگ ندارن چیکا میکنن ؟؟ 

خلاصه ی کلام این که اون مشکلی که من بدترین پایانو واسش درنظر گرفته بودم به طور معجزه آسایی داره حل میشه .. ایشالا که بهترم میشه و به روز اول برمیگرده به نظرم بازهم با دعاهای شما 

کاش بتونم جبرانی داشته باشم واستون .. ممنون از همه .. خیلی ممنون .. همونطور که با دعاهای شما دل من شاد شد .. دلتون همیشه شاد و لبتون همیشه خندون و به همه ی آرزو های قشنگتون برسین :)

+ شاید اینم خاصیت اسفنده .. شاید میخواد نشون بده بهاری که داره میاد و من دوست ندارم بیاد اونقدرم بد نیست .. اما من بازم اسفندو بیشتر از بهار بعدش دوست دارم :) 

++ خدایا شکرت ... 

شاید موقت

  • خانم جیم
  • پنجشنبه ۱۳ اسفند ۹۴
  • ۱۱:۰۶
  • ۱۱ نظر

دعا کنین واسم.. فقط دعا.. خیلی احتیاج دارم بهش   


+ کاش میشد همه چیو اینجا نوشت..

برای مادربزرگ ...

  • خانم جیم
  • پنجشنبه ۶ اسفند ۹۴
  • ۱۷:۰۴
  • ۱۳ نظر
فرشته ای میشناسم به نام مادربزرگ .. فرشته ای با چشمانی سبز و مهربان و موهای کوتاه سفیدش .. فرشته ای که طبقه ی بالای خانه ی ما ساکن است :) 
بوی غذاهایش که از پنجره ی اتاق می آید همان بوی زندگی ست .. مهربانی و دلسوزی اش زبانزد است. 
پیشنهادی دارم برایتان .. آیا از کمبود وزن رنج میبرید ؟ کافیست برای چند ساعتی خانه ی مادربزرگ باشید .. آنگاه تاثیر چند برابر آن را در مقایسه با شربت های اشتها خواهید دید .. والاااا :)) 
مادربزرگ وقتی دوست داشتنی تر میشود که از خاطراتش با پدربزرگ خدابیامرز میگوید .. وقتی که با وجود مشکلات و سختی ها از لذت های زندگی میگوید .. از خاطرات بچگی پدرم .. از خاطرات پدربزرگی که بعد از 5 سالگی دیگر او را ندیدم .. از برادر شهیدش .. از 20 سال اختلاف سنی که با پدربزرگ داشته اما اصلا احساس نمیشده .. از بچگی های خودش و موهای طلایی ای که حالا سفیدی براقش گواهی همان طلایی بودن های بچگی ست .. 
بودن در کنار مادربزرگ و کمک در انجام کارهایش پتانسیل قرار گرفتن در لیست کارهای پرلذت را دارد حتی .. 
خانه اش از تمیزی برق میزند اما او بازهم نگران خانه تکانی عیدش است .. نگران سبزه هایی که هرسال برای تمام فامیل سبز میکند .. نگران نوه ای که سخت سرما خورده .. نگران نوه ی دیگری که مبادا با لباس کم سرما بخورد .. نگران نوه ی کوچکش که بدون مادر ، بزرگ میشود ..
من هم نگرانم .. نگران درد پایش .. نگران ناراحتی معده اش .. نگرن جواب MRI اش .. و نگران نگرانی هایش .. کاش میتوانستم همه را از او بگیرم و یک تنه آنهارا به دوش بکشم .. 
راستی پیشنهادی دیگر هم دارم .. خرید رفتن با مادربزرگ را حتما تجربه کنید .. حتی اگر قصد خرید نداشتید .. مثلا مثل دیشب که با مادربزرگ به شیرینی فروشی رفتیم و من از بدو ورود به آنجا خیره ی شیرینی هایی شده بودم که آب از لب و لوچه اینجانب آویزان کرده بود .. نقطه ی عطف ماجرا جایی بود که قبل از پرداخت خریدش مادربزرگ نیم کیلو از شیرینی های مذکور را سفارش داد جعبه اش را پس از حساب کردن آن به دستم دادم .. با همان لبخند همیشگی اش :) 
البته ماجرای فوق بار اولش نبود که اتفاق می افتاد و به کرات در مغازه های متفاوت رخ داده است :)) 
خلاصه ی کلام اینکه من از دار دنیا تنها یک مادر بزرگ دارم ( از بین پدربزرگ مادربزرگ هایم ) و این فرشته را هم عاشقم :) 
+ خیلی قدر این فرشته هارو بدونین :) 
++ مادربزرگ من جوونه هنوز و هنوز پا به 70 نذاشته .. احساس کردم توی پست خیلی پیر نشونش دادم .. گفتم توضیح بدم :)) 
+++ روایت داریم خونه ی مادربزرگ باید باصفا باشه حتی توی راه پله هاش ^__^
+ مهسا جان میشه وقتی میای کامنت بذاری.. وبلاگتم حذف کردی که!یه آدرس ایمیلم واسه جواب من :)

گم شده ام
ته دنیا
آنجا که اسمش هیچ جا نیست