۵ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

تاسف...

  • خانم جیم
  • جمعه ۲۲ آبان ۹۴
  • ۲۳:۵۳
  • ۰ نظر

فرهنگ و تمدن ایرانی!!  هه.. جالبه!  بعد همین ایرانیا میان میگن عربا واسه خانومای کشورشون ارزش قائل نیستن.. ارزش قائل نبودن فقط توجه نکردن به یک خانم نیست.. فقط منع شدن از رانندگی نیست.. ارزش قائل نبودن به اینه که یک دختر ایرانی.. یک خانوم ایرانی برای راه رفتن در خیابونای شهرش امنیت نداره.. از پسرای کثیف ( همه نه)  و  گرگ جامعش میترسه.. از اونایی که نگاهای زننده شون حالتو بهم میزنه.. ازون فرصت طلبای عوضی که تو یه خیابون شلوغ تو پیاده رو تا میخوای از پشت بنر بزرگ تبلیغاتی بگذری از کنارت رد میشه و لپتو میکشه و با نگاه کریه ش بهت نگاه میکنه و جوری از کنارت رد میشه که....تاسف داره.. واقعا تاسف داره.. اینا جوونای ایرانی هستن که میخوان از مثلا وطن و ناموس شون حفاظت کنن در آینده؟!  اینان اونایی که میگن باید برادر دینی بدونیشون؟!  اینا پسرایی هستن که میخوان آینده ی مملکتو بسازن؟!  م


من هنوز توی فکرم که یک انسان ( اگه بشه اسمشو گذاشت)  چه انگیزه ای میخواد واسه این کار داشته باشه.. چه ذهنیت کثیفی نسبت به خانوما داشته باشه.. سوال شده واسم که آیا خودش خواهر نداره؟! 
میخواستم فراموشش کنم اما مسئله ای نبود که به این زودیا هضم بشه...
+ به امید روزی که پسران و مردان ایرانی بتونن مث یه کوه پشت بانوان سرزمین شون باشن نه مایه ی ترسشون...



ای جونم :**

  • خانم جیم
  • شنبه ۱۶ آبان ۹۴
  • ۱۹:۱۵
  • ۰ نظر

به شدت حس خوبی نسبت به این عکس دارم ^___^
کلا از رابطه ی بین باباهای جوون عشق دختر و دختر کوچولوشون خیلی خوشم میاد :)*
+ ایشالا یه روزی این لبخند قشنگ و پراز حس خوب نصیب همه بشه :)

حال من خوب است .. توهم باور کن

  • خانم جیم
  • جمعه ۸ آبان ۹۴
  • ۲۲:۱۸
  • ۰ نظر

جالبه .. دیشب میخاستم یه پست بذارم که توش پر بود از غرغر ( تو دلتون بگین طبق معمول نمیبخشمتونااا :دی ) و گله و شکایت و بغض و خلاصه همه ی چیزایی که حالتو بد میکنه دیگه .. اصن نمیدونم یهو چی شد که نصف متنی که نوشته بودم که کوتاهم نبود پرید! منم که اعصابم داغون لپ تاپو به نوعی پرت کردم اون سمت از عصبانیت ! حال دیشبمو که با امشب مقایسه میکنم میبینم ذره ای بهم شباهت ندارن .. امشب ازین رو به اون رو شدم !

خلاصه میخوام اینو بگم که یک انسان پیچیده ترین موجودیه که وجود داره .. در حدی که خودش گاهی نمیتونه خودشو .. حالشو تو اون لحظه درک کنه و جالبتر اینکه توقع درک از طرف بقیه رو داره .. البته بماند که در این بین انسان هایی هستند که به شدت میتونن حالتو خوب کنن *

حالا این تغییر حالتایی که من از دیشب تا امشب داشتم که یه چیز طبیعی بود واسم و البته گذرا .. اما اینو فهمیدم که انسان این موجود پیچیده ی دوپایی که از قضا گاهی ثبات حال نداره توقعش از دنیا و اتفاقاتش خیلی زیاده .. همیشه دوس داره هرچی اون میخواد پیش بیاد غافل از اینکه اون کار خودشو میکنه حالا گاهی به میلت گاهیم برخلافش :) 

اگه فقط یکم توقعمونو از هرکس و هرچی پایین بیاریم و بیشتر به خوبیای اطراف توجه کنیم .. بیشتر به لذتای کوچیکی که میشه داشت توجه کنیم .. به افکار منفی تا حد ممکن اجازه ی ورود به مغزمونو ندیم حال دلامون خیلی خوب میشه !

این که این حرفا تا حدی شعار بود رو قبول دارم اما اینکه عمل بهش میتونه خیلی لذتبخش باشه رو بیشتر قبول دارم 

حال دلاتون همیشه ی همیشه خوب باشه :)

+ ضمن اینکه تو این پست خود سانسوریم داشتم :))

++ خدایا شکرت واسه حال خوب الانم .. اصن واسه همه چی :)

+++ عنوان برگرفته از  " حال من خوب است اما  .. تو باور نکن " بود و هیچگونه مخاطب و ارزش دیگری ندارد :دی

--------------------------------------------------------------------------------------

* خواهر ندارم .. دخترعمه که دارم :)*

یه حسی مث این ...

  • خانم جیم
  • چهارشنبه ۶ آبان ۹۴
  • ۲۰:۱۱
  • ۰ نظر


بلای دیگه ای نبود ؟؟!

  • خانم جیم
  • سه شنبه ۵ آبان ۹۴
  • ۱۱:۱۵
  • ۰ نظر

یه یک ماه پیش دستم به شدت درد میکرد .. میگم شدت ینی گریه میکردمااا !! 

رفتم دکتر و جناب دکترم گفت که مشکلات عصبی دارم و عصب دستم به شدت درگیره و اگر با دارو و فیزیوتراپی درمان نشه باید برم واسه اسکن از دستم و احتمالا عمل واسه آزادسازی (!) عصب دستم .. 10 جلسه ی فیزیوتراپی تموم شد و منم هی به خودم تلقین میکنم که دستم خوب شده .. خیلی خوب شده که کارم به عمل نکشه ( مدیونین فک کنین من ترسوام :دی ) 

قضیه ی دستم که تموم شد و خیال همه راحت .. دو شب پیش از همه جا بی خبر رو تخت دراز کشیده بودم و پامو تکون تکون میدادم که یهو یه صدایی داد و دیگه نتونستم تکونش بدم :| 

رفتم دوباره پیش دکتر و نظر دکتر بر این بود که مفصل مچ پام خونریزی کرده !! بماند که نمیتونستم راه برم و با کمک دیگران یه قدم راه میرفتم ! :(

تازه دکتر بعد از معاینه ی روز بعد شک بر این داشت که امکان عفونت وجود داره و آزمایش خون نوشته واسم :((

آقا من از سوزن و آمپول و ... میترسم ، بعد اینقد هی مریضم میشم چرا ؟؟؟ :(

( البته فقط میترسم به خودم بزنن وگرنه درحالت کلی نمیترسم ) 

خلاصه ی کلام اینکه توی یه ماه گذشته تمام فیزیوتراپیا .. رادیولوژیا .. سونوگرافیا و دکترای ارتوپد شهر منو شناختن بس که بلاهای مختلف سرم اومده -___- 

همش با خودم فکر میکنم مگه من چند سالمه که باید از الان این همه مریضیو تحمل کنم ؟! واقعا این چند روز اعصابم بهم ریخته بود و از زمین و زمان شاکی بودم :| 

+ خوبه حذف نکردم اینجارو وگرنه اینهمه غرغرو کجا میبردم ؟! :)) 

گم شده ام
ته دنیا
آنجا که اسمش هیچ جا نیست