۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

هدیه های تولد

  • خانم جیم
  • پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۵
  • ۰۹:۵۳
  • ۵ نظر

من امسال هرچی کادو گرفتم واسه تولدم ساعت بوده :))

روز اول یکی از دوستان جانم یه ساعت ازین مدل زنجیر دارای خیلی خوشگل بهم کادو داد .. روز بعدش مامان و بابام یه ساعت مچی خیلی لاکچری (:دی) هدیه دادن .. یه دونه داداشمم ازین ساعت ژله ایا که خیلی وقته چشمم دنبالشه بهم داد به علاوه ی یه کتاب البته

 چند روز پیش که با مهسا تو کافه نشسته بودیم و منو مجبور کرده بود به عنوان تولدم دعوتش کنم و گشت و گشت تا گرون ترین مورد رو توی منو پیدا کنه ؛ یهو یه بسته از توی کیفش درآورد و گفت تولدت مبارک .. بهش گفتم ببین اگه ساعت باشه شک ندارم که یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست :))  وقتی بسته رو باز کردم و یه ساعت همون مدلی که دوستم داده بود البته مدل گردنبندشو توی بسته دیدم خنده م گرفته بود خدایی :دی .. حتی مهسا هم باورش نمیشد تمام هدیه های من تا اون لحظه ساعت بوده :))

2 روز پیشم مامان بزرگم که از روز تولدم نبوده و تازه دو روز پیش میخواست بهم کادو بده اومد پایین و یه پاکت محتوی پول بهم داد و گفت میخواستم واست یه ساعت بخرم اما گفتم با سلیقه ی خودت باشه بهتره مادر جان .. خودت با سلیقه ی خودت یه چیزی بخر :)

هنوز از 15 اردیبهشت تا به امروز که 23 اردیبهشته این دعوت کردن های من بیچاره تموم نشده و دیروز دوباره میزبان یکی دیگه از دوستان در همان کافه ی همیشگی بودم و بعد از کلی خنده و شوخی و البته سوتی های وحشتناک کادوی اینجانب رو از کیفش بیرون آورده و من بلافاصله گفتم ساعته ؟! که دیدم با یک نگاه عاقل اندر سفیه به من خیره شده و بعدشم گفت یه نگاه به بسته ی کادوپیچ شده بنداز بعد قضاوت کن که میتونه ساعت باشه ؟! :/  کادو رو باز کردم و دوتا کتاب که خیلی هم دوستشون دارم و دیدم و خدارو شکر کردم که این دیگه ساعت نبود :))) 

اینارو گفتم تا از شما عزیزان بپرسم به نظرتون تعبیر این پدیده که اغلب کادو های تولدم ساعت بوده چی میتونه باشه بنظرتون ؟! :دی 

+ همه ی حرفای بالا شوخی و بود و جنبه ی مزاح داشت .. همه ی این هدیه ها واسم ارزشمندن و یادگاریای بسیار خوبی هستن واسم .. دست گل همشونم درد نکنه :)* 

++ من نمیدونم با چه توانایی ای توی هوای به این گرمی و دمای 34 درجه انقدر سخت سرما خوردم ؟! :إ 

یه خنده ی از ته دل و بی غل و غش مث این...

  • خانم جیم
  • سه شنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۵
  • ۰۲:۱۲
  • ۵ نظر

دلم عجیب گرفته خیال خواب ندارم

  • خانم جیم
  • دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۵
  • ۰۱:۵۰
  • ۴ نظر
بعضی شبا هست هرکار میکنی خوابت نمیبره.. هرچی فکر و خیاله همون موقع خواب میریزه تو سرت.. فکر میکنی به اندازه ی 10 تا لیوان قهوه خوردی.. یا اینکه کلا مغزت با چیزی به اسم خواب ناآشناست.. هیچ چیزم به نظرت خوشایند نیست که با فکر کردن بهش خوابت ببره.. حتی خنکی اون طرف بالشتم کمک نمیکنه ( :دی)  
امشب واسه من از همون شباست.. خوابم نمیبره و هزاااار تا فکر و خیال ریخته تو مغزم و مغزمم در حال انفجاره :))  
+صب میشه ینی؟!  :| 
++ تیتر فکر کنم یه قسمت از یکی از شعرای سهراب سپهریه.
 ( توضیح تیتر اینه دلم نگرفته اما چون به هم میومد گذاشتم تیتر دیگه :دی ( 
+++ پست احتمالا موقتی

اعتراف کنین :))

  • خانم جیم
  • چهارشنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۵
  • ۲۳:۲۵
  • ۱۲ نظر

یه روز قبل عید بود.. رفته بودم با بابام بیرون واسه خرید ماهی و سنبل و سبزه و گل لاله.. توی خیابون یکیو دیدم که با دوربین عکاسی توی دستش درگیر بود.. نمیدونم چرا اما به شدت احساس میکردم یکی از دوستان وبلاگ نویسیه که من میشناسمش.. ازون روزم به شدت ذهنم درگیره همون صحنه ست :)) میگم دوستان اگه تو ایام عید گذرتون به بیرجند افتاده بگین بلکه منم ازین بلاتکلیفی دراومدم :دی

یه دونه داداشم

  • خانم جیم
  • چهارشنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۵
  • ۱۱:۱۸
  • ۴ نظر

دو هفته ی پیش مامان و بابا و داداشم واسه عمل جراحی یه دونه داداشم راهی مشهد شدن و من تنهاتر از همیشه توی شهر خودمون موندم .. همش باهاشون در ارتباط بودم و روز انجام آزمایشای داداشم خیلی استرس داشتم چون من از ترس داداش بیست و اندی ساله م از آزمایش خون خبر داشتم :)) 

توی تلفنی حرف زدن باهاش متوجه شده بودم که دکتر نوبت عملو تعیین کرده اما نمیخوان به من چیزی بگن .. درست یادمه صبح روز چهارشنبه ی هفته ی پیش که از وقت بیدار شدن دلشوره داشتم و زنگ زدم به مامانم و مامان گفت که رفتن بیرون واسه خرید و من از دلشوره م گفتمو اونی که توی اون لحظه نیاز داشت کسی آرومش کنه ؛ آرومم کرد .. عصرش که بهش زنگ زدم و صدای پیج شدن دکتر فلانی رو به فلان بخش شنیدم اشکم دراومد و غر زدم به جون مامانم که چرا به من چیزی نگفته بودن .. و وقتی شنیدم که هنوز به هوش نیومده و حدود 6 ساعت توی اتاق عمل بوده معده م تیر کشید و اشکام بودن که میریختن .. یکی از دوستای جانم که پیشم بود تموم تلاششو کرد که کمی حالمو بهتر کنه و من بازم به این فکر کردم که اگه این دوستا نبودن چی میشد ؟! پونه بهم اون روز گفت من ندیدم مث تو یکی اینجوری خواهرانه خرج داداشش کنه .. گفتم اینا که هیچ صحیح و سالم برگرده همه چیزمو میدم بخدا واسه یه " خواهری " گفتنش :) 

وقتی به هوش اومد و من صدای بیحالشو از پشت تلفن شنیدم هم بال دراوردم و خداروشکر کردم واسه موفقیت آمیز بودن عملش و هم دلم گرفت از صدای گرفته ی داداشم .. 

توی این دو هفته تلفنی حرف زدنای من و مامان بود و گلایه از دلتنگیام و صدای آرامش بخش بابام و اطمینان دادنش بابت زود برگشتنشون ..

توی این دو هفته فهمیدم حرف دوستام مبنی بر لوس بودن بنده همچینم دروغ نیست :| 

توی این دو هفته فهمیدم هیچی بیشتر از سلامتی ارزش نداره واقعا .. 

توی این دو هفته فهمیدم باید خیلی بیشتر قدر خانواده و دوستامو بدونم :) 

و امروز ، روز تولدم ، فهمیدم خدا هم امسال بهم کادوی تولد داده .. اونم برگشتن خانوادمه :) 

+ راستی هفته ی معلم به همه ی معلما و استادای بزرگوار مبارک :) 

امروز تولدمه :)

  • خانم جیم
  • چهارشنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۵
  • ۱۰:۳۱
  • ۴ نظر

دو هفته ی فوق‌العاده سختو پشت سر گذاشتم.. دو هفته ای پر از استرس واسه یه دونه داداشم.. دو هفته ی پر از دلتنگی واسه مامان بابام.. دو هفته دوری از خونمون.. دو هفته ی سخت با برگشتن دردای معدم به روز اولش.. 

امروز اما خوشحالم.. امروز توی راهن و دارن برمیگردن.. امروز خوشحالم چون از دیشب دارم جواب اس ام اس ها و تلفنای تبریک تولدمو میدم.. حس خوبیه بببنی هنوز فراموش نشدی و تاریخ تولدت توی ذهن دوستای نازنینت و اقوام هست هنوز :)

روز تولدمه و من بهترین هدیه ی روز تولدمو از خدا میدونم که داداشم داره با سلامتی کامل بعد عملش برمیگرده :)  

یکسال دیگه هم گذشت.. حال مرا امسال زیباتر کن.. تو و فقط تو ای خدای من..

برای پدر

  • خانم جیم
  • جمعه ۳ ارديبهشت ۹۵
  • ۰۱:۰۴
  • ۶ نظر

میخوام تبریک بگم روز پدری رو که نه فقط در حد حرف و شعار بلکه به معنای واقعی قهرمان زندگیمه.. پدری که خیلی زحمتمو کشیده و خیلی غصه مو خورده.. پدری که تاحالا میدونم خیلی اذیتش کردم اما هیچ وقت به روم نیاورده.. میخوام تبریک بگم روز پدرو.. پدری که اندازه ی یه سر سوزن راضی نیستم یه خار بره توی پاش.. پدری با نگرانی های زیرپوستی.. پدری با سخت گیری هایی که پشت پرده ش پر از مصلحت اندیشیه..پدری که با گرفتن دستش و رفتن توی آغوشش آرامش یه دنیا به قلبم.سرازیر میشه..  

بابام همیشه تمام سعی ش اینه که من خوشحال باشم.. اینو میدونم و گاهی میرنجونمش.. و چه بزرگواره که از همه ی اینا میگذره.. دل دریایی پدر خیلی دردا و ناراحتیا شاید داشته باشه اما توی همون دلش نگه میداره که یه وقت با گفتنش بقیه رو ناراحت نکنه.. امروز از صبح تا همین الانو از کنارش جم نخوردم.. باهم خیلی حرف زدیم.. مث دوتا رفیق.. از نگرانی و ناراحتیش گفت که هفته ی آینده باید منو تنها بذاره و با مامان و داداشم راهی سفر بشن واسه عمل داداشم.. نگران مریضی من و خوردن سر وقت داروهام.. نگران تنهایی و دلتنگیم.. نگران عمل داداشم.. نگران نگرانی های کل خانواده.. 

من این پد نگرانو عاشقم :)*  

شوخیاش و صدای خنده هاش اگه یه روز توی خونه نباشه دلم بد میگیره.. اون هفته ای یه بار فوتبال اونم وسط حال اگه نباشه اون هفته واسم میشه کسل کننده ترین هفته..  بابای من اگرچه 50 سال سنشه اما کودک درونش فکر کنم هنوز به 5 هم نرسیده :)))

+ میدونم همه ی این ویژگیایی که گفتمو همه ی پدرا دارن اما گفتن و نوشتن ازش حال خوب کنه :)   

++ خدا صبر بده به تموم اون بچه هایی که ازین نعمت محرومن.. به خصوص توی این روزا..   

+++ خدا همه ی پدرای عزیز رو صحیح و سالم و واسه بچه هاشون حفظ کنه :)

  ++++ رفتن به سرای سالمندان رو توی یه همچین روزایی از دست ندین.. صد برابر اون خوشحالی که نصیب اونا میشه، حال خوب به شما میرسه.. ممنون آقاگل از پیشنهاد فوق‌العاده تون :)

گم شده ام
ته دنیا
آنجا که اسمش هیچ جا نیست