۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

یه بارون شدید مث این

  • خانم جیم
  • شنبه ۲۹ خرداد ۹۵
  • ۱۹:۴۵
  • ۸ نظر


+ و ایضا یه جای سرسبز واسه قدم زدن زیر بارون مث همین عکس :)
++ به قول یکی از همین دوستان بیانی.. فک کنم فیلتر شدم :دی
+++ 20 دقیقه تا افطار.. و نگاه کردن به کاسه ی آش رشته ی تزیین شده بسی سخت است :|

این 26 خرداد دوست داشتنی

  • خانم جیم
  • پنجشنبه ۲۷ خرداد ۹۵
  • ۰۲:۲۴
  • ۷ نظر

از همون اولش قشنگ بود این روز.. از وقتی که توی ماشین کنار بابام نشستم و بلافاصله آهنگ " دختر بابا " حبیب عزیز خدابیامرز توی ماشین پیچید و خود بابا هم باهاش تکرار میکرد .. خیلی حس قشنگی بود.. البته بابا همیشه ازین کارا میکنه اما خب دلیل نمیشه از لذتش ذره‌ای کم بشه :) 

بعدشم که خسته و کوفته یک ساعت قبل افطار برسی خونه و بخوای کمک مامانت کنی اما مامان بفرستت که یکم استراحت کنی ^___^  

بهترین قسمتش اما اینجا بود.. انقد خسته بودم که سرم به بالشت نرسیده خوابم برد.. نمیدونم چقد از خوابم گذشته بود که خواب میدیدم رفتم یه جای زیارتی.. گنبد و گلدسته شو خوووب یادمه.. اون نور سبز آرامش بخشش هم همینطور.. چادر یکی از دوستام سرم بود و جلوی اون گنبد و گلدسته خم شده بودم.. بعدشم با صدا زدنای مامانم از خواب بیدار شدم و همون موقع اذانو گفتن :)

نمیدونم تعبیرش چیه و ینی چی اما میدونم انقد واسم سرشار از آرامش بود که هنوز وقتی بهش فکر میکنم آرومم میکنه :)

she has a boyfriend :D

  • خانم جیم
  • شنبه ۲۲ خرداد ۹۵
  • ۱۸:۰۷
  • ۴ نظر

واقعا وجود یه دختر تو هر خونه ای واجبه اصن :))

مخصوصا اگه مث این کوچولو ی توی کلیپ انقد بانمک و جیگر باشن ^__^ 

کلیک 

+ نماز و روزه هاتون قبول دوستان :) 

++ احساس میکنم یکی وبلاگمو میخونه که میشناسمش .. ینی یکی از آشناها در دنیای واقعی :دی 

ذهنمو خوند ینی؟!

  • خانم جیم
  • دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵
  • ۱۷:۵۳
  • ۱۰ نظر

دیروز موقع تعطیل شدن مدرسه ای که ته کوچه ست داشتم ازونجا رد میشدم و با عشق و اندکی حسرت نگاه بچه‌ها میکردم که یه دختر کوچولویی که بهش میخورد کلاس دوم اینا باشه همچین اونم باحسرت نگام کرد و گفت ینی میشه منم یه روز مث این انقد بزرگ بشم؟!  خواستم خم بشم و ببوسمش و بگم عزیز دل من خودم دوست داشتم الان جای تو بودم که یهو دوستش دستشو کشید و گفت بیا بریم بابا این خودش دوست داره الان جای ما باشه!!  :))))

+ از سری اتفاقات شیرین وجود یه دبستان تو کوچه مون :دی

خوبی ؟!

  • خانم جیم
  • پنجشنبه ۶ خرداد ۹۵
  • ۲۲:۱۰
  • ۳ نظر
" خوبی ؟! " چه سؤال مبهمی .. سؤالی که اغلب منظور دیگه ای پشتشه نه صرفا پرسیدن حالمون...
و جوابی مبهم تر ، " آره خوبم " .. جوابی که به ندرت واقعیت داره ، خوبمی که پشتش شاید کلی ناخوشی باشه. حالی که شاید داغون تر از هر وقت دیگه ای باشه اما وقتی مجالی پیدا نشه واسه گفتنش ؛ توی یک کلمه ی " خوبم " خلاصه میشه. 
مثلا شاید دوستی بعد از مدت ها تو اوج بد بودن حالت بهت پیامی بده با این مضمون که : " سلام خوبی ؟! " .. البته بنظرم نباید با این پیام خوشحال شد بلکه باید منتظر پیام بعدی بود برای درخواست چیزی. 
اصلا انگار تکیه کلامی شده برای مردم که بعد از سلام این سؤالو میپرسن و نمیدونن که تورو مجبور به دروغ گفتن میکنن گاهی .. 
چقدر تو این مواقع آدم دلش میخواد که یکی باشه تا بتونی پشت پرده های خوبمی که تحویل بقیه میدی رو باهاش درمیون بذاری .. مثلا یه خواهر که البته من ندارم :(
اگه همچین کساییو دارین خیلی قدرشو بدونین :) 
++ موقع نوشتن این پست اصلا حالم بد نبود .. این مربوط میشد به یه هفته ی پیش که فرصتی نشده بود برای نوشتنش :) 
گم شده ام
ته دنیا
آنجا که اسمش هیچ جا نیست