۱۴ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

کودکی

  • خانم جیم
  • پنجشنبه ۳۱ تیر ۹۵
  • ۱۵:۲۷
  • ۱۲ نظر

به گفته ی پدر از همان بدو تولد بنده لوس بوده و سریع ناراحت شده و قهر میکردم :)) 

بابام همیشه میگه این عکس سند حرفشه.. بنده در این عکس به دلیل اینکه داداشم رفته روی صندلی سبزه ی من نشسته اما بابام باهاش دعوا نکرده ؛ قهر کرده و یار غار خود را در دهان گذاشته و به پشت در پناه برده ام :))) 

+ بابام کلا شکار صحنه میکرده.. انقد عکسای باحال و بعضا خنده دار و با کلی خاطره توشون دارم که خدا میدونه :))) 

رفتیم زیارت :)

  • خانم جیم
  • سه شنبه ۲۹ تیر ۹۵
  • ۱۴:۵۱
  • ۱۰ نظر

یکشنبه شب رفتیم حرم.. از همون لحظه ای که چادر رو سرم کردم معنویتم زیاد شد.. این بود که از همون اول شروع کردم به دعا کردن واسه هممممه.. تک تک دوستان وبلاگی و مجازی رو دعا کردم.. دو رکعت نماز واسه همه خوندم و واسه چند نفر هم از جمله نگار بانو ( سرو روان)  دو رکعت اختصاصی خوندم :) 

یکم نشستم دوباره و یه کتاب دعا برداشتم و میخوندم تا اینکه یکی با عصبانیت بهم گفت خانوم 4 ساعته اینجایی خب بقیه هم میخوان نماز بخونن دیگه بلند شو.. منم دیگه اومدم بیرون و توی صحن نشستم و شروع کردم به زنگ زدن به دوستان و اقوام.. بعد همینجوری منتظر بودم که بقیه بیان که دیدم یه پسر جوون که با خانواده ش و مامان بزرگش بود ؛باهم سلفی میگرفتن و این اصرار داشت که مادربزرگش که روی ویلچر هم بود توی عکس حتما بیفته.. بعد همین آقا مادربزرگش رو برد کنار حوض و کمک کرد که وضو بگیره.. بعدم آوردش پایین از روی ویلچر و توی نشستن کمک کرد که نماز بخونه.. با خودم گفتم چقد پسر خوبیه واقعا.. کم پیدا میشه تو این دوره زمونه که اینجوری به مسن ترا اهمیت بدن.. داشتم کم کم عاشقش میشدم :))) که یهو دیدم رفته و روی ویلچر مادربزرگش نشست و کل دور تا دور صحن رو داره با ویلچر و با یه ذوق وصف نشدنی دور میزنه.. ینی اون لحظه من اینجوری بودم :))))))) 

ازش عکسم گرفتم البته که نمیشه پخش کرد :))

داشتیم دیگه میومدیم بیرون که یه بچه بود.. حدودا 2-3 ساله.. هی یه لیوان برمیداشت و آب میکرد بعد با آب مینداخت آشغالی.. یه لذتیم میبرد ازین کار که نگو و نپرس.. ازون هم فیلم گرفتم :)))

خلاصه که زیارت خیلی عالیی بود.. جای همه خالی :) 

+ اون شب توی تلویزیون یه خانوم و آقا رو نشون میداد که پرورش کروکودیل داشتن.. خیلی دوست دارم برم محل پرورششون یه دفعه.. اصلا دوست دارم باهاشون همکاری کنم.. یا مثلا یکی بخرم ازشون :| 

++ یه چیز بی ربط این که.. احترام بزرگترا و سکوت در برابرشون تا یه جایی واجبه.. از جایی به بعد باااید یه چیزی گفت.. نه با بی ادبی و داد و بیداد.. با آرامش و ادب.. احترام باید متقابل باشه!  

درهم برهم

  • خانم جیم
  • يكشنبه ۲۷ تیر ۹۵
  • ۰۲:۳۸
  • ۸ نظر

1. اینکه توی زندگی بقیه دخالت نکنیم و همش سرمون توی زندگی یکی نباشه اصن کار بدی نیست.. انجامش بدیم لطفا :| ( از طرف یه درد کشیده)  

2. با تلگرام آشتی کردیم.. به اصرار بسیاری از دوستان و البته دوست عزیزی که ( بلاگرم هستاااا)  خطش شارژ نداشت و معلوم هم نیست تا کی نداشته باشه :)))

3. امشب عروسی تشریف داشتیم.. عروسیی بس خسته کننده و اعصاب خورد کن که اصلا مجلس گرم کن نداشت.. حیف که نسبتشون دور بود ( یا اصلا بهتره بگم نسبت نداشتیم :|)  وگرنه خودم بلند میشدم و دست به کار میشدم :)))

4. حسود نباشیم :| 

5. هنگام کوتاه کردن مو به کسی( اهل خانه ینی)   اطلاع ندیم وگرنه اجازه نمیدن :| 

6. سوتیی دادم بسی آبرو بر.. خودش یه پست میشه که ایشالا سر فرصت مینویسم 

7. وقتی یکی در جواب معذرت خواهیت بابت پرحرفی بگه " صحبت کردن باتو همیشه دلنشینه " یه حس قشنگی داره اون لحظه :))) 

8. میگرن تنها چیز بسیار بدی که از خانواده ی پدری به ارث بردم الان داره پدرمو درمیاره و هیچ مسکنی هم واسش تاثیری نداشته تا الان.. مغزم درد میکنه! 

9. فردا صبح میریم مشهد.. کاری سفارشی چیزی با امام رضا ندارین؟!  :))

10. صرفا جهت زوج شدن اعداد :| 

 

ایز تایپینگ...

  • خانم جیم
  • سه شنبه ۲۲ تیر ۹۵
  • ۰۳:۱۸
  • ۲۱ نظر

اکثرا میگن دیدن " ایز تایپینگ... " توی تلگرام خیلی لذت‌بخشه اما من میگم واسه وبلاگ نویسا ( حداقل من اینجوریم)  دیدن یه ستاره ی روشن توی پنل شون یا دیدن " یک نظر جدید " اون بالای صفحه خیلی بیشتر لذت‌بخشه :)) 

فوتوشاپه :|

  • خانم جیم
  • شنبه ۱۹ تیر ۹۵
  • ۱۸:۵۳
  • ۱۸ نظر

مکالمه ی بین من و پدر جان حین جیغ جیغای بنده سر یه چیزی که به حرفم گوش نکردن :))

- شما اصن فقط ابوالفضل رو دوست دارین و به حرفش میکنین و منو اصلا دوست ندارین.. اصن شاید من سرراهیم -___-

+ آره یه خانواده بودن تو فکر کنم 10 یا 12 امین بچشون بودی و اوضاع مالیشون هم خوب نبود.. میخواستن بذارنت سرراه.. ما خریدیمت ازشون.. این شباهتت به من و عمه هات هم فوتوشاپه باورش نکن =))))

من :| 

پدر جان =)))

مادر جان =))

جناب برادر ^___^ 

( جناب برادر خوشحال شده‌بود که تک فرزند خانواده شده :دی)  

خدایا شکرت :)

  • خانم جیم
  • پنجشنبه ۱۷ تیر ۹۵
  • ۰۴:۲۶

دیدین گاهی یه اتفاقی میفته که هی دوست داری واسه یکی تعریف کنی؟!  الان منم همونجوریم.. همین الان یه همچین اتفاق افتاد اما اینجا نمیشه گفت فکر کنم.. این موقع هم نمیتونم برم مامانمو صدا کنم و واسش تعریف کنم... 

+ خدا جون زودتر صبح بشه ^__^ 

++ ب.ن : بیدارش کردم و واسش تعریف کردم :)) 

با تشکر از همسایه های سحرخیز و عزیزمان !

  • خانم جیم
  • سه شنبه ۱۵ تیر ۹۵
  • ۰۸:۴۱
  • ۱۲ نظر
ما دیشب سحر و افطار را در منزل خاله جان گذراندیم و قرار براین شد که صبح که به سرکار میروند مارا نیز لطف کرده و به منزلمان برسانند. صبح ساعت 7 اینجانب از خواب بیدار شده ( با چک و لگد به گونه ای ) و راه تنبلی را پیش گرفته و بدون حتی شستن دست و صورت و پوشیدن لباس بیرون ( تنها به دلیل اینکه مبادا خوابمان بپرد ) تنها مانتویی با دکمه های باز پوشیده و جهت حفظ شئونات اسلامی شالی بر سر انداختیم. خلاصه که با آن بلوز و شلواری که خرسی خوشگل و به قولی گوگولی روی آن نقش بسته بود و با یک جفت کفش جیر مشکی که هیچ سنخیتی با تیپمان نداشت ؛ با ذهنیت قبلی اینکه در ماشین که کسی مارا نمیبیند و همسایه ها نیز خواب تشریف دارند راهی منزلمان شده و به اصرار های مکرر خاله جان مبنی بر حتی بستن دکمه های مانتو توجهی نکرده و به خرس روی بلوز و شلوارمان اجازه ی خودنمایی دادیم. 
سر کوچه که رسیدیم ، از آنجایی که با بررسی کوچه و اینکه مگس پر نمیزند از خاله جان تشکر کرده و همان سر کوچه از ماشین پیاده شدیم و ایشان را راهی کردیم. حال وقت قدم زدن در کوچه با آن تیپ مکش مرگ ما  ، که تنها نکته ی مثبت آن ست بودن رنگ شال با رنگ خرس روی بلوز بود ، بود !!  اما چشمتان روز بد نبیند ؛ دو قدم بیشتر برنداشته بودیم که در خانه ی همسایه باز شده و پسر همسایه که حاضریم قسم بخوریم که روزهای رمضان تا لنگ ظهر میخوابد اما امروز سحرخیز شده بود و آن وقت صبح و با آن پرستیژ قصد بیرون رفتن کرده بود ؛ از خانه بیرون آمد و شروع به احوال پرسی با اینجانب کرد. البته آن لبخند مسخره ای که کنج لبش جا خوش کرده بود که قطع به یقین علتش تیپمان بود ، از چشممان دور نماند ! 
از ایشان گذشتیم و با خیال راحت به راه ادامه دادیم تا اینکه در خانه ای دیگر باز شده و پیرمرد همسایه جهت آب پاشی در منزل خود بیرون آمد ( لازم به ذکر است که این پیرمرد جناب پدر را از نزدیک میشناسد و با یکدیگر آشنا هستند ) ایشان نیز بعد از احوال پرسی و فیض بردن از وجنات ما داخل رفتند و انگار از آب پاشی صرف نظر کردند ( شانس ماست دیگر ! ) 
بالاخره به منزل رسیده و بعد از فشردن زنگ منتظر بودیم تا در را کسی باز کند که خانم همسایه ( این یکی جدیدا همسایه مان شده و این اولین برخوردمان با ایشان بود :دی ) که سر صبح نمیدانم از کجا تشریف می آوردند با نگاهی عجیب مارا نظاره کرده و تنها به جواب سلام اکتفا کرده و راه خویش را گرفته و رفتند. 
بعد از باز شدن در با سرعت حیاط را طی کرده و وارد خانه شدیم که مبادا کسی از همسایه ها دم پنجره باشد و سر صبحی در حال استفاده از هوای تازه باشند و روزشان با دیدن ما فان تر شود ! 
خلاصه که مسیر سر کوچه تا منزل از هفت خان رستم هم سخت تر بود برایمان و انگار بر اثر آفتاب سوزان تابستان کش آمده بود و از همیشه طوانی تر بود ! 
+ لازم به ذکر است که هر دو دست اینجانب پر بود وگرنه بعد از برخورد با اولین همسایه تلاشی جهت حفظ آبرو میکردیم ! 
++ امروز پس از از بین رفتن آبروی چندین ساله مان ، بیش از پیش به خوش شانسی بیش از حد خود پی بردم ! 
+++ حال در فکر این هستیم که تا اطلاع ثانوی در کوچه آفتابی نشویم :)) 

برای آقای برادر

  • خانم جیم
  • دوشنبه ۱۴ تیر ۹۵
  • ۱۳:۵۸
  • ۱۳ نظر

چهاردهمین روز از اولین ماه تابستون ینی 14 تیر ، ساعت 11 ظهر یعنی توی اوج گرما توی شهرمون توی این ماه ، مامان و بابام خوشحال بودن از داشتن اولین بچه شون .. البته که بعد از به دنیا اومدنش متوجه توده ای شدن که توی مغزش بوده و باید سریعا عمل میشده. بعد از عملای زیادی که روش انجام شده دکترای شهر خودمون دیگه از خوب شدنش قطع امید میکنن .. اما بابام میبرتش مشهد و بعد از گرفتن نوبت دکتر راهی حرم میشن .. بابام همیشه میگه ابوالفضل رو امام رضا بهمون برگردوند .. توی حرم بابام سلامتیشو از امام رضا خواسته و خب جوابم گرفته خداروشکر :) 

اینارو گفتم که بگم داداشم بچگی سختی داشته .. حتی تا 4 سال بعدش که من به دنیا اومدم همچنان اون عملای متعدد ادامه داشته .. تا اینکه کاملا بهبود پیدا کرده و من همیشه اینو یه شانس میدونم که باعث شده الان یه داداش بزرگتر یا بهتره بگم یه رفیق داشته باشم :)

ابوالفضل نه تنها یه برادر فوق العاده مهربون واسه منه بلکه یه پسر دوست داشتنی توی فامیلم هست .. از یه سنی به بعد تازه طعم داشتن برادر بزرگتر رو میفهمی .. از اونجایی که واست بشه یه حامی حالا تو هر زمینه ای .. حتی یه جاهایی میشه مایه ی فخرفروشی به دوستایی که همیشه دم از علاقه به داشتن برادر بزرگتر میزنن :دی 

اینایی که گفتم به این معنا نیست که روابطمون خیلی گل و بلبله و هیچ وقت دعوایی نداریم .. نه .. اتفاقا گاهی خونه واسمون میشه میدون جنگ و دعوا و گیس و گیس کشی که البته به نظرم یه چیز کاملا طبیعیه بین هر خواهر و برادری :)) 

من از وقتی با روحیات داداشم آشنا شدم فهمیدم یه پسر هم میتونه گاهی خیلی شکننده و زودرنج باشه .. گاهی نیاز داره حرفای تلنبار شده ی روی دلشو به یکی بگه و خودشو خالی کنه .. من همیشه سعی کردم واسه داداشم این کارو بکنم یعنی واسه حرفاش یه شنوای خوب باشم .. من الان دیگه میدونم وقتی عصبانی و ناراحت میاد خونه و یه راست میره توی اتاقش و درو میبنده یعنی تا وقتی خودش نخواد نباید کسی بره سراغش .. من الان میفهمم درد و غمی که گاهی توی چشماشه .. میهمم وقتاییو که یه چیزی باعث شده خوشحال باشه و سرحال ... 

من به اندازه ی موهای سرم داداشمو اذیت کردم و میدونم اونم خیلی ازم ناراحت شده اما هیچ وقت چیزی نگفته و بخشیده .. محبتای یهویی که گاهی میکنه خیلی میچسبه .. یه محبتای کوچیکی که یه دنیا ارزش دارن واسم ، درست مثل خودش :) 

... و همه ی اینارو گفتم تا بگم تولدش خیلی مبارک .. خیلی خوشحالم از بودنش .. ایشالا همیشه سالم باشه  و کنارمون بمونه :)* 

+ لازم به ذکر است که اینجانب هنوز کادویی براش نگرفتم و هیچی هم حتی به ذهنم نمیرسد! 

++ صد درصد اون این پستو نمیخونه و منم حرفای توشو بهش نمیگم چون پررو میشه :))

+++ خدا همه ی داداشارو چه کوچیکتر و چه بزرگتر ، واسه خواهراشون حفظ کنه :) 

مثل وقتی که میخوای هنرمندانه کار کنی :دی

  • خانم جیم
  • شنبه ۱۲ تیر ۹۵
  • ۰۰:۳۹
  • ۲۱ نظر

+ وقتی هنر و خلاقیت اینجانب غلیان میکند :)))) 

++ میخواستم شکل هویج بشه مثلا حالا نمیدونم چقدر موفق بودم :)))

+++ برعکس قیافش اگه خوب نشده از مزه ش خانواده تعریف کردن بسی ^__^ 

دو نقطه خط

  • خانم جیم
  • جمعه ۱۱ تیر ۹۵
  • ۰۱:۴۸
  • ۶ نظر

یه تشکر ویژه از گوگل عزیز که کاربری رو با سرچ عبارت " ازت متنفرم لعنتی " به وبلاگ من هدایت کرده :| 

حالا معلوم نیست این دوست عزیز از کی متنفر بوده که توی گوگل دنبالش میگشته و البته تشخیص گوگل جان هم من بودم :| 

+ گاهی با یه عباراتی به وبلاگت میرسن که هی با خودت فکر میکنی که من کی اینارو نوشتم؟!  :| 

گم شده ام
ته دنیا
آنجا که اسمش هیچ جا نیست