۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

نمیدونم تا کی

  • خانم جیم
  • جمعه ۱۵ مرداد ۹۵
  • ۰۱:۲۵

مطمئنم که شما هم متوجه شدین که چند وقته خیلی بی حوصله پست میذارم و تو جواب دادن به کامنت ها خیلی کند عمل میکنم و اینکه اونجوری که دلم میخواد نمیتونم وقت و حوصله بذارم.. دلیلش هم واقعا نمیدونم چیه!  

فاصله ی زمانی زیادی که بین پستا میفته اذیتم میکنه.. راستش خیلی حرفا دارم واسه گفتن اما همین که پنل مدیریت رو باز میکنم همشون میپره!  

ستاره های روشن پنلم که هر روز بیشتر میشن و خوندنشون سختتر ناراحتم میکنه.. اینکه اونجوری که دوستام وقت میذارن و پستای منو میخونن ولی من نمیتونم اذیتم میکنه!  

سر زدن به وبلاگ دوستای مجازی عزیزم این روزا واسم سخت شده.. نمیدونم از سر تنبلیه یا بی حوصلگی راستش!  

واسه همین که بیشتر از این جلوی شما دوستای گلم شرمنده نشم و هم اینکه خودم یه ریکاوری بشم و بتونم با شور و شوق اولم بنویسم تصمیم گرفتم یه مدت از فضای وبلاگم و از پنل مدیریت پر ستاره دور بشم.. نمیدونم تا کی.. تا هروقت که مثل الان که دارم مینویسم شرمنده ی شماها و خودم نباشم 

یه روزی برمیگردم.. پر انرژی و شاد :) 

+ نظرات این پست رو خصوصی کردم ;) 

درهم برهم 2

  • خانم جیم
  • سه شنبه ۱۲ مرداد ۹۵
  • ۲۲:۵۱
  • ۱۲ نظر

1. پای مادربزرگ رو گچ گرفته باشن و مادربزرگ نتونن برن طبقه بالا و خونه ی ما باشن و همه واسه احوال پرسی بیان خونه ی ما و منم حوصله ی مهمون نداشته باشم :(

2. یه عالمه ستاره ی روشن تو پنل باشه و سردرد و بی حوصلگی اجازه ی خوندن نده 

3. قرصای مسکن بی تاثیر شده باشه و تنها راه آروم شدن درد زدن آمپولای پر ضرر دگزا باشه 

4. دوست داشته باشی تو بازی وبلاگی شرکت کنی اما نتونی :(

5. به دوستت قول بدی بری سر کلاسش ولی تازه ساعت 12 از خواب بیدار بشی 

6. جواب دوستاتو تو تلگرام ندی و از دستت ناراحت بشن!  

7. کوثر بیرجند نباشه و تنها راه ارتباطی تلفن زدن باشه که فایده نداره اونم :(

8. پست مزخرف بذاری و شرمنده مخاطبا بشی 

9. همه ی چیزایی که گفتم فقط و فقط ناشی از سردرد شدیده 

10. لعنت به میگرن :( 

+ اگه کسی راهی برای آروم شدن سردرد میدونه ممنون میشم بگه :) 

پشیمونی سودی نداره

  • خانم جیم
  • يكشنبه ۱۰ مرداد ۹۵
  • ۰۱:۴۶
  • ۱۳ نظر

وقتی یه حرفی میزنی و بعدش پشیمون میشی و میفهمی که نباید میگفتی.. دیگه اون موقع غصه شو نخور.. چون نه پشیمونی و نه حسرت سودی نداره.. فقط سعی کن بهش فکر نکنی!  

+ کاش خودم به اینایی که گفتم عمل میکردم :| 

چیزی فراتر از یک دوست

  • خانم جیم
  • جمعه ۸ مرداد ۹۵
  • ۱۸:۱۲
  • ۱۰ نظر

نمیدونم چجوری شد که باهاش دوست شدم .. یادم نمیاد اولین برخوردمون کی و چجوری بود ؟ اصلا نمیدونم چطور شد که به اینجا رسیدیم اما اینو میدونم که الان جای خواهر نداشته مو پر کرده و از خواهر هم حتی بهم نزدیکتره. 

اینکه وقتی اتفاق هیجان انگیزی واسم میفته و من اولین نفر به اون خبر میدم یا اینکه خبرای بدی که میشنوم رو با اون درمیون میذارم .. اینکه توی بیشتر لحظات شاد و یا غمگینم در کنارم بوده بهم حس فوق العاده ای میده .. وقتی باهم تلفنی حرف میزنیم و از همه چی میگیم و تهش میبینیم بیشتر از یک ساعته داریم حرف میزنیم ؛ بهترین لحظات عمرمه. 

حاضرم قسم بخورم هیچ گندی نبوده که زده باشه و واسه جمع و جور کردنش از من کمک نخواد .. از کوچکترین اتفاقات زندگی همدیگه خبر داریم و این یه حس ناب ، یه حس نزدیکی و صمیمیت بهم میده .. وقتی تلفن اتاقم زنگ میزنه و شماره شو میبینم یا باید منتظر صدای شاد و شنگولش باشم که یه سلام با یه فحش میده یا هم صدای هق هقش و "فاطمه " کفتن آروم و غمگینش .. در هر دو صورت من همیشه واسش وقت داشتم .. همیشه دوسش داشتم و حاضرم از خودم واسش بگذرم .. تا جایی که تونستم بهش نه نگفتم ( حتی وقتی اون خرس طوسی خوشگله رو میخواست با خودش ببره :| ) 

واسه همه ی اینایی که گفتم هیچ منتی ندارم چون منم در برابر محبتاش این کارا رو کردم .. کوثر همونطور که اولین شنونده ی خبرای خوب زندگیم بوده ؛ خبرای بد رو هم اولین نفر اون شنیده .. وقتی به خونشون زنگ زدم و با گریه واسش گفتم عمم فوت شد فقط گوش کرد .. بعد اینهمه سال رفتارا و عادتای همدیگه رو خوب فهمیدیم .. میدونه باید انقدر بگم تا تخلیه بشم اونوقت باید شروع کنه به حرف زدن .. میدونه از دلداری دادنای الکی و دلسوزی بدم میاد .. همه چیز رو درمورد من میدونه این خواهر که اسمش دوسته :) 

خیلی وقتا حتی بوده واسه انجام کاری نتونستم خودم از مامانم اجازه بگیرم و دست به دامن کوثر شدم .. مثل شبایی که تنها بود و مامانش رفته بود تهران دکتر و میخواست که شب پیشش بمونم اما نه مامان من و نه مامان اون رضایت به تنها موندنمون نمیدادن .. راضیشون کردیم .. من مامان اونو و اون مامان منو  .. همیشه همین بوده .. هوای همو داشتیم و میدونم که خواهیم داشت. 

توی شرایط سخت همیشه کوثر رو داشتم و تا الان تو زندگیم کسی نبوده که مثل کوثر باهاش بتونم راحت صحبت کنم از همه چیز .. اونم همینطوره .. وقتی که روی تخت فیزیوتراپی دراز کشیده بودم و اون هی زنگ میزد و من نمیتونستم جواب بدم ؛ بعد از چند دقیقه از اینکه بالای سرم دیدمش نزدیک بود دوتا شاخ روی سرم سبز بشه .. فقط اومده بود خبر خواستگاری رو بده که مامانش بدون اینکه بهش بگه ردش کرده بود و کوثر از فال گوش وایستادن در اتاق مامان و باباش به این موضوع پی برده بود ! 

وقتایی که قهر میکنیم و بالاخره طاقت نمیاریم و یکیمون واسه زنگ زدن پا پیش میذاره رو خیلی دوست دارم .. با اینکه هردومون میدونیم ؛ اما وقتایی که اعتراف میکنه با هیچکدوم از دوستاش مثل من صمیمی نیست و در آخر این جمله رو اضافه میکنه که " آخه خیر سرت خواهرمی دیگه " ، یه لبخند واقعی روی لبم میاد .. همیشه بهم میگه فاطمه بچه های تو خاله ندارن اما بگو به من بگن خاله .. میگه اصلا نمیخوام بچه های لعیا بهم بگن خاله ولی اونا بگن :)))

خیلی وقتا یه گندایی باهم زدیم که نتونستیم جمعش کنیم و مورد سرزنش قرار گرفتیم اما گاهی هم کارایی کردیم که بقیه رو خوشحال کردیم .. دختر فوق العاده شیطونیه و پرشور و البته که اگه مثل هم نبودیم دوست نمیشدیم .. حالا بعد از اینهمه سال دوستی بیشتر بهم شبیه شدیم و این چیزیه که هردومون دوسش داریم :) 

فعلا تنها خواسته ی دلم اینه که زودتر از مسافرت بیاد و ببینمش و اون سوغاتی که موقع گفتنش خنده ش گرفته بود و من میدونم بازم میخواد سر کارم بذاره رو بهم بده :دی 

+ کاش همیشه باشه و واسم همینجوری خواهرانه خرج کنه :) 

++ خیلی وقت بود میخواستم راجع به کوثر بنویسم اما نمیشد که این پست میم ، هم استانی عزیزم ، بالاخره باعث شد بنویسم :) 

صدای بارون

  • خانم جیم
  • چهارشنبه ۶ مرداد ۹۵
  • ۰۱:۰۳
  • ۹ نظر

ساعت یه ربع به یک شب دوستت از یه شهر دیگه زنگ بزنه و بگه فقط زنگ زدم که تو صدای بارونو بشنوی، میدونم صداشو دوست داری :) 

این ینی خوشحالی.. همین چیز کوچیک :) 

مرسی ازش :)** 

یه روز پرماجرا

  • خانم جیم
  • دوشنبه ۴ مرداد ۹۵
  • ۱۵:۳۰
  • ۹ نظر

دیروز یه روز سراسر بدشانسی بود واسم .. اصلا از اول صبح که بیدار شدم یه صدایی توی ناخودآگاهم میگفت امروز یه روز معمولی نیست :))

قرار بود با دخترداییم بریم بیرون که یه سری کار داشت و منم میخواستم هم واسه خودم خرید کنم هم برای دوستم که عصر قرار بود باهاش برم بیرون کادو بخرم .. صبح از خونه بیرون زدم و 20 دقیقه دیرتر از اون چیزی که قول داده بودم سر قرار رسیدم و کلی فحش خوردم .. رفتیم عکاسی که عاطفه عکس بگیره .. بعد از اینکه فهمیدیم نیم ساعت دیگه آماده میشه تصمیم گرفتیم بریم کارامون رو انجام بدیم .. بعد از اینکه بالاخره کادوی مورد نظرم رو پیدا کردم و میخواستم بخرمش .. کیفم رو باز کردم و دیدم ای دل غافل من کیفمو عوض کردم امروز ، ولی وسایل توشو جابجا نکردم و کیف پولم که کارتم توش بوده رو نیاوردم .. دیگه دختردایی جان که پول نقد همراهش به اندازه ی کافی بود پول رو حساب کرد و خارج شدیم از مغازه .. وقتی توی کیفم دنبال کارتم میگشتم 5 هزار تومن پول از نوع اونایی که توی جیب لباس زمستونیا پیدا میشه پیدا کردم :)) ینی دارایی من اون لحظه 5 هزار تومن بود .. که هزار تونش خرج خرید آب شد و بقیه 3500 تومن خرج یک پاکت کادو برای هدیه ای که خریده بودم .. ینی داراییم به 500 تومن رسید :دی 

رفتیم عکسای عاطفه رو گرفتیم و داشتیم از جلوی یه مغازه ای رد میشدیم که گفتم وااای من از اینجا یه چیزی میخواستم کاش پول داشتم :)))

ینی به حدی قیافم مظلوم شده بود که دل عاطفه سوخت و گفت خب بیا بریم واست بخرم .. گفتم نه گرونه .. گفت عیبی نداره .. بعله داخل مغازه متوجه شدیم بجای کارت بانکیش ، کارت اتوبوسشو اورده :| 

اونجا بود که متوجه شدم از من بدشانس تر وجود نداره .. از اتوبوس میخواستیم پیاده بشیم که بریم جایی که عاطفه کار داشت که از پله دوم اتوبوس پرت شد کف آسفالت خیابون و مچ پایی که دو بار تاحالا شکسته پیچ خورد .. کمکش کردم بلند شد و مدتی کنار جدول خیابون نشسته بود و پاشو ماساژ میداد تا خوب بشه .. شلوار سفیدی که پاش بود هم سر زانو هاش سیاه شده بود که به پیشنهاد من با دستمال خیس روشو کشید و اون خاکا گل شد و افتضاح تر از قبل شد :| 

بلند شد دید نمیتونه راه بره .. خواستیم تاکسی بگیریم که یادمون اومد هیچکدوممون پول نداریم .. پس همونطور لنگان لنگان توی خیابون راه افتاد و هی به جون من غر زد که پام درد میکنه .. کارشو انجام داد و دوباره سوار اتوبوس شدیم ( بماند که با چه بدبختیی سوارش کردم  -__- ) گفتم تا خونتون باهات میام تا دوباره بلایی سر خودت نیاری .. سر کوچشون پیاده شدم و خواستم سوار اتوبوس خیابون خودمون بشم که کارتو که زدم متوجه شدم موچودی نداره .. ینی من بودم و 500 تومن پول و یه کارت اتوبوس خالی و یه مسیر طولانی و یه ظهر گرم و سوزان :| 

یه خانومی  قیافه ی درهم و داغونم رو که دید متوجه شد و واسم کارت زد و سوار شدم .. وقتی رسیدم خونه انقدر از روز بدی که داشتم عصبی بودم که با هیچکس حرف نزدم و رفتم توی اتاقم .. هندزفریم رو دراوردم که آهنگ گوش کنم که هرکار کردم نشد .. آهنگ از توی هندزفری پخش نمیشد .. اونم خراب شده بود و روز بد من تبدیل به یه روز داااغون شد !! 

+ هر وقت خواستین برین بیرون قبلش چک کنین که کارت بانکیتون همراهتون باشه 

++ همیشه به کارت اعتماد نکنین و مقداری پول نقد همراه داشته باشین 

+++ با کسی که جلوی پاشو نکاه نمیکنه و سر به هواست بیرون نرین 

++++ شلوار سفید کثیف بشه فقط باید شستش .. با راه های دیگه بیشتر کثیف میشه :|

+++++ هرچی که صبح خوب نبود و اعصابمو بهم ریخت اما عصرش و بودن با دوتا دوستی که فوق العاده پر انرژی بودن کلی حالمو خوب کرد ^__^ 

++++++ پست طولانیه .. حق میدم نخونین :)) 

گم شده ام
ته دنیا
آنجا که اسمش هیچ جا نیست