۱۳ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

موردی نوشت

  • خانم جیم
  • چهارشنبه ۲۸ مهر ۹۵
  • ۱۷:۴۵
  • ۲۲ نظر

1. اگر شکست عشقی در کره ی ماه باشد دختربچگانی از سرزمین پارس به آن دست خواهند یافت :دی 

والا بس که این روزا هرکسی میاد ناله سر میده از تموم شدن یه رابطه ی مسخره که خودشون اسم " عشق " میذارن روش .. دختربچه های 12-13 ساله که الان باید پی درس و مشقشون باشن :/ 

2. پسرخاله م یه عالمه عکس از سفر تفریحیش به گرجستان میذاره تو اینستاگرامش .. بعد خاله م اون روز تو خونه ی ما ناله سر میداد از دوری از پسرش و اینکه تو تهران تنها زندگی میکنه و سرکار میره و ماهی چقدر اجاره خونه میده و اصلا از باباشم کمک نمیگیره و این حرفا خلاصه .. بعد منم گفتم آره دیگه خرج زندگی و اجاره خونه خودش کم نیست خرج سفر گرجستانشم هست :|  :دی .. خاله م خیلی ناشیانه بحثو عوض کرد :)) 

3. امروز عصر دخترخاله های مامانم که تابحال نیومدن خونمون میخواستن بیان .. واسه همین از صبح مثل کوزت دارم همه جا رو میسابونم و جارو میکشم و اینا .. خیلی مسخرست که داداشم با اون سن و با اون هیکلش فوبیای جاروبرقی داره و وقتی کسی میخواد توی خونه جارو کنه یا میره بالا یا هم توی حیاط میشینه تا تموم بشه .. واسه همین فوبیای مسخرست که همیشه جارو کردن خونه رو با بابام تقسیم میکنیم :دی .. ولی من همیشه معتقدم که داداشم دروغ میگه و فقط میخواد از زیر کار در بره .. به مامانم میگم اگه اینجوریه پس منم فوبیای گردگیری دارم :| 

خلاصه که جارو کشیدم و با وجود غرغرای مامانم اومدم توی اتاقم چون هیچ علاقه ای به حضور توی جمعشون ندارم و ترجیح دادم خودم رو دعوت به دیدن چند قسمت از یه سریال و یه سینمایی بکنم :)) 

4. این پاندای جیگری که روی آواتارم میبینید خیلی خیلی دوسش دارم و اگه حتی شرایطش بود به فرزندی قبولش میکردم :دی

 اصلا این موجود سیاه و سفید تپل جیگرو مگه میشه دوست نداشت ؟ ^__^

بعد از تمساح دومین حیوون مورد علاقم پانداعه ^__^  به مامانمم حتی گفتم من میخوام مهریه م رو سه تا پاندا بذارم :))  


ینی الان کجاست؟!

  • خانم جیم
  • دوشنبه ۲۶ مهر ۹۵
  • ۱۲:۴۲
  • ۲۴ نظر

یه هلوی تیکه شده که بهت چشمک میزنه توی بشقاب روی میز آشپزخونه باشه و تو خوشحال از اینکه داداشت ندیدتش سریع بری بخوریش.. دقیقا وقتی که آخرین تیکه رو میخوری مامانت بیاد و بگه " عه مامان جان این هلویی که اینجا بود چی شد؟  یه کرم توش بود "  بعد تو با تعجب بپرسی "کرم؟؟  " مامانتم با شوخی و خنده بگه " آره کرم تپل مپلی هم بود " 

+ چندین دفعه حالم بد شده ازون موقع -__- 

++ هی فکر میکنم الان ینی کجاس؟!  :/ 

telegram's emoji

  • خانم جیم
  • شنبه ۲۴ مهر ۹۵
  • ۱۵:۲۹
  • ۲۲ نظر

امروز که داشتم یه پیامو واسه دوستم توی تلگرام تایپ میکردم ، چشمم که خورد به این اموجیا و شکلکاش دقت کردم دیدم با دیدن هرکدومشون یاد یکی از دوستای مجازیم میفتم :دی 

پس تصمیم گرفتم خودتون رو هم در جریان بذارم که با دیدن چیا میاین تو ذهنم :)) 

دلتنگی عصر جمعه + بعدا نوشت

  • خانم جیم
  • جمعه ۲۳ مهر ۹۵
  • ۱۶:۴۳
  • ۱۰ نظر

چشم باز میکنی و دلتنگی بی آنکه بدانی قرارت تحت تصرف کیست!   

دلتنگ "هیچکس " میشوی..  دلتنگ کسی که شاید باشد.. شاید هم اصلا نباشد...!  

هرگوشه ی این دنیا میتواند باشد .. در هر قاره یا کشوری.. نمیدانم ..! 

اما مهم این دلتنگی خالصانه ست برای هیچکسی که همه جا هست و نیست!  

+ بعدا نوشت : دقیقا توی اوج دلتنگی یه دوست فوق‌العاده مث فرشته ی نجات زنگ میزنه فاطمه آماده باش میام دنبالت بریم یه دوری بزنیم ^___^ 
بعد تازه یه کادوی یهویی و بدون مناسبتم بهت بده :]  مرسی ازش ^__^  

خمخانه و می اینجاست

  • خانم جیم
  • سه شنبه ۲۰ مهر ۹۵
  • ۱۶:۵۰
  • ۸ نظر

یه اتاق مث این داشته باشی.. پرررر کتاب.. بنظرم حتی اگه نشه همه شو بخونی بازم حتی نگاه به در و دیوارش یه لذت و آرامش خوشمزه ای داره :)) 

تو شایسته ی بهترین هایی

  • خانم جیم
  • يكشنبه ۱۸ مهر ۹۵
  • ۱۲:۳۱
  • ۶ نظر

تنها صداقتی که ما به اون نیاز داریم صداقت با خودمونه.. لازم نیست که فرشته وار و همیشه جواب بدی رو با خوبی بدیم .. اگه دیدی همیشه تو سر صحبت رو باز کنی و اون واسش مهم نیست چرا باید برای تو مهم باشه ؟ اگه میبینی توی الویتاش جایی نداری چرا باید وجودش واست اهمیت داشته باشه ؟ 

کسی رو دوست داری ولی هیچ وقت اون زمانی که باید در کنارت نبوده پس برای همیشه فراموشش کن و نذار دیگه به قلبت راه پیدا کنه ! 

تو خیلی فراتر از این حرفایی ! 

از کسایی که تو رو کم یا متوسط میخوان عبور کن .. بعد از اینکه اینکارارو کردی روی قلبت بنویس که " تو شایسته ی بهترین هایی " 

با خودت رفیق باش همیشه :) 

بیشتر آدما تنها موقعی که براشون منافعی داشته باشی کنارتن و این در عین تلخ بودن حقیقت محض زندگیه ... 


+ دیشب تا صبح دوستم باهام درد و دل میکرد و نتیجه ش شد این پست :) 

++ یه چیزی شبیه اینی که نوشتم قبلا یه جا خونده بودم و یه چیزایی ازونم یادم بود و نوشتم این پستو!  

+++ شاید موقت 

ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ ، ﺭﺍﻩ ﺩﻭﺭﯼ ﻧﻤﯽ ﺭﻭد

  • خانم جیم
  • جمعه ۱۶ مهر ۹۵
  • ۱۳:۰۳
  • ۷ نظر

مثلا گاهی یک نفر هست که به سمتت میاد و یه آهنگ خاص رو واست باز میکنه و ازت میخواد گوش بدی.. تا آخر آخرش.. و خودشم توی اون مدت ساکت میشه.. تو بی حوصله و ساده میگیری و رد میشی.. ولی اون شاید توی اون لحظات خیلی بیشتر از یه آهنگ رو واست باز کرده باشه.. مثلا قصه ی دلشو.... 

#برای یکدیگر وقت بگذاریم :) 

عدم تسلط به اعصاب

  • خانم جیم
  • چهارشنبه ۱۴ مهر ۹۵
  • ۱۱:۴۵
  • ۷ نظر

با چنان اعتماد به نفسی رفتم آموزشگاه واسه امتحان که هرکی منو میدید فکر میکرد شوماخرم :دی

همه چیز خوب پیش میرفت تا وقتی که نوبتم شد و باید پشت فرمون مینشتم .. وقتی نشستم انگار تازه افسرو دیدم و اون موقع بود که استرس افتاد به جونم .. با اینکه خیییلیی خوب و مهربون بود !! موقع پارک دوبل پام روی کلاچ میلرزید و و صدا میداد :)) 

پارک دوبلمو رفتم و دنده عقبم رفتم .. از هیچی ایراد نگرفت .. وقتی گفت پیاده شو فکر کردم دیگه قبولم و اون 500 تومنو به جیب زدم اما در کمال تعجب دیدم نوشت مردود و پرونده رو داد دستم : 

وقتی توشو نگاه کردم دیدم دلیلشو نوشته عدم تسلط به اعصاب -__- 

استرس همه جا تاحالا کار دستم داده .. اینم یه نمونه ی دیگه ش !  

+ حالا البته من که غصه نخوردم واسش و هفته ی دیگه بازم با اعتماد به نفسی شوماخر وار میرم امتحان بدم :))) 

++ 500 تومن پول بوداااا .. میخاسم به افسر بگم حالا تو منو قبول کن .. پوله نصف نصف :))) 

رانندگی

  • خانم جیم
  • سه شنبه ۱۳ مهر ۹۵
  • ۱۴:۴۸
  • ۵ نظر

کلاسای تعلیمی رانندگی رو اولاشو با شوق و ذوق و 5-6 جلسه ی آخرو به زور و بدبختی تموم کردم.. آخراش واقعا خسته شده بودم.. خصوصا که دو جلسه توی هر روزی میرفتم ینی هم صبح و هم عصر که زود تموم بشه :)) 

مشکل همراه هم نداشتم ( چون قانونشونه که وقتی با مربی مرد برمیداری باید همراه داشته باشی)  چون با دوستم باهم رفته بودیم و پشت سر هم بود نوبتمون.. ینی من همراه اون و اون همراه من :)) فکرشو بکنین.. 3 ساعت صبح تو ماشین بودم.. 3 ساعت عصر -___- 

جلسات تعلیمی تموم شد و رسیدم به آیین‌نامه اصلی.. ساعت 7 و نیم صبح توی آموزشگاه بودیم دیگه.. ولی تا ساعت 8 و نیم سرهنگ محترم تشریف نیاورد و بعدشم انقد طولش داد که ساعت 9 تازه امتحانو شروع کرد.. بماند که چققققدر بداخلاق بود و چجوری باهامون صحبت میکرد.. مثلا موقعی که میخواست کارت ملی و عکسو اینارو چک کنه.. با یه صدای بلند و لحن خیلی بد صدام زد : جمهوری.. گفتم بله؟  گفت بیا جلو دیگه ( بازم یا همون لحن)  بعدشم که چک کرد و اینا گفت برو بشین سر جات.. زووود :/ 

امتحان تموم شد و بدون غلط قبول شدم و بعد از اینکه تموم کارارو انجام داد.. موقع خارج شدن از کلاس با صدای کمی بلند که متوجه بشه گفتم : فکر کردن کین که به خودشون اجازه میدن هرجور دلشون خواست با بقیه صحبت کنن؟  -__-  :دی 

میترسم به این سرهنگی که فردا میخواد ازم تو شهری امتحان بگیره سفارش کرده باشه که این دختره رو ادب کنی :))) 

بابام گفته اگه فردا که دفعه اوله امتحان میدی قبول شدی 500 هزار تومن پول بهت میدم ( که همین واسه من پول دوست شده انگیزه واسه قبول شدن :دی)  و اینکه ماشینم روزای هفته رو تقسیم میکنیم که کی دست من باشه و کی دست تو :))) 

متاسفانه هنوز نتونستم راضیش کنم واسم ماشین بخره.. میگه زوده.. میزنی به در و دیوار :|  :دی 

گربه ی با فرهنگ :دی

  • خانم جیم
  • دوشنبه ۱۲ مهر ۹۵
  • ۱۳:۵۲
  • ۴ نظر

خیابون اصلی که خونه ی ما توشه یه خیابون عریضه و گاهی که شلوغه رد شدن ازش سخته خصوصا که ماشینا هم گاهی سریع رد میشن.. اما ناگفته نماند که پل عابر پیاده هم داره ولی خب معمولا بلااستفاده است! 

دیشب توی ماشین نشسته بودم و منتظر بابام بودم که خریدشو بکنه و بیاد.. داشتم به خیابون و آدما نگاه میکردم.. دیدم چند نفر موقع رد شدن از خیابون میدویدن که ماشینی که میاد بهشون نزنه اما حاضر نبودن خیلی راحت از پل عابر پیاده استفاده کنن.. تو همین موقع بود که یه چیزی نظرمو جلب کرد.. واقعا بنظرم جالب بود.. یه گربه اومد و خواست که از خیابون بره اونطرف.. چند دفعه هم تا وسط خیابون رفت اما دوباره برگشت.. یه مدت همون اطراف میچرخید.. و آخر هم از پله های پل بالا رفت و از خیابون رد شد!! 

خواستم بگم یه گربه حتی بیشتر از ما برای جونش ارزش قائله و خطر رو نمیپذیره.. ولی ما..... !  


گم شده ام
ته دنیا
آنجا که اسمش هیچ جا نیست