۱۳ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

شب اول قبر

  • خانم جیم
  • پنجشنبه ۲۷ آبان ۹۵
  • ۰۱:۰۳
  • ۹ نظر

بیچاره اونی که تو شبای پاییز یا زمستون بمیره.. از ساعتای پنج شیش اینا که تاریک میشه دیگه باید به سوالات شب اول قبر جواب بده :| 

:دی 

اصلا هرکی!

  • خانم جیم
  • چهارشنبه ۲۶ آبان ۹۵
  • ۰۰:۳۳
  • ۹ نظر

بنظر من میخواد خاله باشه.. عمه.. عمو یا دایی یا حتی مادربزرگ.. هرکی میخواد باشه.. حق نداره تو مسئله ای که فقط و فقط به من یا دیگه فوقش پدر و مادرم مربوطه دخالت کنه و بگه اینکار درسته اون کار نه.. یا اینکه چرا فلان کارو میکنی! 

+ احترام به بزرگتر یه بحث جداست!  

خیلی محترمانه میشه اینو رسوند که من با نظر و تصمیم خودم کارامو انجام میدم!  

I am a jealous!

  • خانم جیم
  • سه شنبه ۲۵ آبان ۹۵
  • ۰۱:۰۱
  • ۱۰ نظر

توی همه ی این فال هایی که واسه ماه و سال تولد و ایناست من رو به عنوان یه آدم حسود معرفی کرده و البته از دوستان نزدیک و اطرافیانم هم شنیدم اینو!  

من آدم حسودیم و اینو قبول دارم ولی حسادت من خلاصه میشه به آدم های دوست داشتنی زندگیم!  مثلا من حسودی میکنم که دوست صمیمی و نزدیکم تو دانشگاه با یکی دیگه که دوست مشترکمونه عکس میگیره و با یه کپشن خیلی قشنگ میذاره اینستا.. یا مثلا اعصابم بهم میریزه وقتی میاد از خوشگذرونی با اونا واسم تعریف میکنه!  من حسودی میکنم حتی به داداشم.. اگه احساس کنم یکم توجه پدر و مادرم بهش بیشتره ( که هیچ موقع اینطور نبوده)  حسود میشم!  من به هرکسی که از طرف آدمای دوست داشتنی زندگیم محبت ببینه حسودیم میشه!!  حتی گاهی که بابام موقع ظرف شستن مامانم باهاش شوخی میکنه و قلقلکش میده من حسود میشم :)) 

و میدونمم که حسودی خیلی بده.. میدونمم که خودمو اذیت میکنه اما دست خودمم نیست.. مثلا گاهی به این فکر میکنم که دوستم بخواد ازدواج کنه که دیگه اون وقتی که واسه من میذاشته امکان داره نصف بشه ؛ مسلما از اون آدم خوشم نخواهد آمد. یا مثلا یه روزی زن داداش داشته باشم که اون محبتی که تا الان تمام و کمال واسه من بوده حالا تقسیم بشه و گاهی احساس میکنم سر همین موضوع چقدر میتونم خواهر شوهر بدجنسی بشم!!  :))) 

این حسادت من محدود به زندگی واقعیم نمیشه.. من حتی گاهی توی دنیای مجازی که همین بلاگ باشه هم حسودی میکنم.. آره حتی در این حد :)) 

شاید هم این حسادت من ناشی از یه ترس باشه.. ترس از دست دادن کسایی که دوسشون دارم.. که به سمت کسی یا چیز دیگه ای جذب بشن و من دیگه نداشته باشمشون.. نمیدونم واقعا!  

+ شاید این حسادت من از نوع بدش باشه ولی مسلما بدترین نوعش نیست :دی 

مرد مهربان بلاگستان

  • خانم جیم
  • شنبه ۲۲ آبان ۹۵
  • ۱۵:۴۰
  • ۸ نظر

نمیدونم چی بنویسم و از کجا شروع کنم؟!  تقریبا جزو اولین وبلاگایی بود که میخوندمش.. و بنظرم یکی از بااخلاق ترینا بود.. اینو من نمیگم.. فکر کنم هر بلاگری که تابحال حتی یه دفعه وبلاگشو خونده باشه متوجه شده.. و میزان محبوبیتش هم از پستایی که دوستان واسه رفتن یهوییش میذارن مشخصه! 

خیلی خیلی شوک بدی بود.. واسه منی که از دیشب حال روحی نه چندان خوبی داشتم که باید بگم یه خبر افتضاح بود.. حجم ناراحتی شب پیش و این شوک شده دلیل این بغض الانم!  

ما بلاگرا با وبلاگامون.. با نویسنده ی وبلاگایی که دوسشون داریم.. ما با اینا زندگی میکنیم.. و یه بخش مهمی از زندگیمونو باهاشون میسازیم.. خراب شدن یهوییش حالمونو خراب میکنه.. فقط امیدوارم پستایی که بچه‌ها واسش میذارن رو ببینه و بدونه همه ناراحت شدن از رفتنش... 

و جمله ای که اصلا دوست نداشتم بنویسمش : 

موفق باشی مترسک عزیز، دوست بااخلاق، و خداحافظ ( امیدوارم موقتی باشه)  

داداشم داداشای قدیم!

  • خانم جیم
  • جمعه ۲۱ آبان ۹۵
  • ۰۱:۳۰
  • ۵ نظر

نصف شب باشه بیکار باشی بعد لاکاتو برداری بذاری جلوت و همه ی رنگاشو امتحان کنی.. بعد چراغ روشن اتاق داداشو ببینی و خوشحااال پاشی بری بهش نشون بدی و ازش نظر بخوای.. اونم بگه آره خیییللیی قشنگه رنگش.. عزیز داداششه و تازه بوستم بکنه ^__^ 

بعد ذوق کنی دوباره هی به فاصله ی 5 دقیقه بری بهش رنگای دیگه رو هم نشون بدی.. ولی یهو بعد از 5 بار دیگه صبرش تموم بشه و بگه ببین فاطمه جان همش قشنگه و همشم به ناخونات میاد.. برو بیرون و درم ببند و لطف کن دیگه نیا تو :|  ( البته اینارو با آرامش گفت :دی)  

+ عزیز داداشش بدجور ضایع شد :| 

++ هنوز یه عالمه رنگ دیگه مونده بود.. داداشم داداشای قدیم :(( 

دست ها

  • خانم جیم
  • دوشنبه ۱۷ آبان ۹۵
  • ۱۲:۴۵
  • ۳ نظر
تابحال به دست ها دقت کرده اید ؟ 
بنظر میتوانند بسیار اعجاب انگیز باشند. دستها به تنهایی راز های زیادی را در خط و خطوط خود پنهان کرده اند. به بعضی از دستها که نگا میکنم بی اختیار دوستشان دارم انگار که خود آن دست ها شخصیتی مستقل دارند. گاهی این عشق به دستها مربوط به هارمونی زیبای انگشتانی موزون و دراز است که با پیوستن به ناخن هایی بی نقص مغز و روحت را تسخیر میکند. گاهی شیوه ی حرکات انگشتان حتی جلوه ای خاص در برابر چشمانت دارد چنان که تورا غرق در آرامش کرده و بی اختیار تبدیل به ماهی کوچکی میشوی که شنا کردن را فراموش میکند. 
همیشه همه میگوییم که چشم ها دروغ نمیگویند .. اما در واقع دست ها هستند که راستگوترینند. چقدر خوشبخت بودیم اگر زبان دست ها را میدانستیم .. آن وقت چقدر زیبا میشد که با لمس دستان کسانی که دوستشان داریم چشمان یکدیگر شویم و از حقیقت عشق پرده برداریم :) 

+ با دخل و تصرف در متنی که خیلی وقت پیش جایی خوندمش و چون خیلی قشنگ بود تو ذهنم مونده بود  و اینجا ازش استفاده کردم  :دی 

secret!

  • خانم جیم
  • شنبه ۱۵ آبان ۹۵
  • ۱۷:۱۴
  • ۸ نظر

بعد مثلا یهو فکر کنی ببینی عه!!! یه رازی رو کشف کردی و تازه خیلیم خوشحال بشی بابتش بعد ندونی به کی بگی آخه هیچکدوم از آدمای واقعی زندگیت که موضوع رو متوجه نخواهند شد.. اونوقت میای و اینجا ابراز شادی میکنی ^__^  :دی

نسل پدرسوخته :|

  • خانم جیم
  • شنبه ۱۵ آبان ۹۵
  • ۱۷:۰۶
  • ۲ نظر

یه معلم فیزیکم تو دبیرستان داشتیم( آقا بود)  میگفت من و باباهاتون که متولد دهه 40 اینا هستیم نسل سوخته ایم بعد ماهم که پدراتون هستیم دیگه..  پس شما میشید نسل پدرسوخته ها :|  :دی


چهار مورد کاملا بی ربط!

  • خانم جیم
  • سه شنبه ۱۱ آبان ۹۵
  • ۰۰:۱۵
  • ۱۰ نظر

1. صبح واسه یه کار بانکی رفته بودم بانک.. بعد من داشتم فیشو پر میکردم.. یهو یه دختری با حجم زیادی از انرژی به صورتی که نظر همه رو جلب کرده بود وارد بانک شد و با یکی از کارمندا شروع کرد به صحبت.. شنیدم که میگفت من 50 میلیون برنده شدم باید واسش چیکار کنم؟!  به وضوح دیدم که کارمند بانک تعجب کرد و بعد از پرسیدن مشخصاتش بهش گفت خانوم شما 50 هزار تومن برنده شدید نه میلیون تومن :))))

2. چند روز پیش داشتم با دوستم صحبت میکردم یه بحثی پیش اومد که گفت : اتفاقا من دوست دارم کسی که باهاش ازدواج میکنم حتما قبل از من با چند تا یا حداقل 2 تا دختر دوست بوده باشه وقتی دلیلشو پرسیدم گفت آخه اونجوری دیگه کسی به نظرش نمیاد چون توی گذشته ش تجربه داشته و دنبال تجربه کردن نیست دیگه

نمیدونم تابحال اینجوری نگاه نکرده بودم بهش!  

3. وقتی توی اتوبوس و بانک و خیابون و اینا چندتا بچه ی گوگولی و ناز ببینی نتیجه ش میشه رفتن و یه فروشگاه لباس بچگانه و خریدن یه پیراهن کوچولوی دخترانه که الان نمیدونی چیکارش کنی :))) ولی خدایی خیلی نازه پیراهنه ^__^ 

4. تا جایی که بتونم تایم برگشتنم به خونه رو جوری تنظیم میکنم که همزمان با تعطیل شدن مدرسه ی توی کوچمون باشه که از بین بچه‌ها رد بشم :)) 

فحش رکیک!

  • خانم جیم
  • يكشنبه ۹ آبان ۹۵
  • ۱۱:۰۶
  • ۶ نظر

"میخوای باور کن میخوای نکن " میتونه به عنوان یه فحش رکیک اعلام استقلال کنه!  

:)) 

گم شده ام
ته دنیا
آنجا که اسمش هیچ جا نیست