دیشب حالم زیاد خوب نبود.. ینی در واقع اصلا خوب نبود.. با خانواده رفتیم بیرون که یکم حال و هوامون عوض بشه.. من و بابام رفتیم واسه داداشم تیشرت بگیریم ( حالا جالبه که جمعه تولد منه ولی واسه اون رفتیم لباس گرفتیم :| )  بعد از انتخاب کردن و اینا یهو یه خانومی با دخترش وارد مغازه شد.. ینی مطمئنم اون لحظه از خوشحالی چشمام برق زد.. یکی از محبوب ترین معلمای دبیرستانم بود.. چنان بغلش کردم که آقای فروشنده و دختر معلمم و بابام پوکر فیس وار نگام میکردن البته خودش با این حجم قلمبه از احساساتم آشنایی داشت و تعجب نکرد اصلا :)))).. وقتی باهاش احوال پرسی میکردم چشام پر اشک شده بود :)).. شاید الان بگین درسته آدم خوشحال میشه ولی نه دیگه در این حد.. ولی من میگم وقتی خیلی حالت بده و اعصابت داغون و دنبال یه بهونه میگردی واسه شاد کردن خودت ، یه همچین چیز به ظاهر کوچیکم میتونه تا این اندازه خوشحالت کنه ^__^ 

+ همه ی وبلاگایی که قبلا میخوندم رو میخونم الانم.. بسیار هم پیگیرم.. ولی واقعا نمیدونم کامنت گذار درونم چه مرگش شده :|  خلاصه بی معرفت نیستم.. از حال همه با خبرم :)) 

++ دارم به این فکر میکنم که الان چند هزارتا پیام از گروه دوست داشتنیم دارم و چه بحثایی شده که من نبودم توش :))

+++ من الان فهمیدم که 2 تا کامنت از پست قبلی رو جواب داده بودم ولی تایید نکرده بودم :| ببخشید :| 

++++ دوست دارم بیشتر از اینا بنویسم ولی دستم به تایپ نمیره :)) 

+++++ زندگی همتون پر از بهونه های کوچیک واسه خوشحال شدن.. هرچند موقتی و کوتاه ^___^