۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

بی تو با خاطره هایت چه کنم

  • خانم جیم
  • شنبه ۲۷ خرداد ۹۶
  • ۰۴:۴۱
  • ۹ نظر

دوستش داشتم.. مادربزرگم بود.. قرار نبود انقدر زود برود.. تابستان قول سفر داده بود.. 10 روز دیگر عروسی نوه اش بود و شوق داشت.. حالش خوب بود.. خوب خوب.. صبح منتقل بیمارستان شد و مدام به پدرم میگف شب اینجا طاقت نمیارم.. نذارین بمونم.. قرار نبود اینطور بشود.. قرار نبود درست سالگرد دخترش داغ دیگری اضافه کند.. اما شد.. قصور پزشکی اولین و تنها دلیلش بود.. گفتند تمام شد و اولین صحنه بعد از این خبر دیدن سرمی بود که بالای سرم آویزان بود.. کاش بازهم بود و گاهی غر میزد اما بود... 

+ میشود خواهش کنم برای آرامش و شادی روحش دعا کنید؟  

کاش عنوانی نبود :))

  • خانم جیم
  • سه شنبه ۲۳ خرداد ۹۶
  • ۱۳:۴۶
  • ۳ نظر

یه روزایی هست از خواب که بیدار میشی احساس میکنی ضیف ترین و بی ارزش ترین موجود رو این کره ی خاکی ای.. فکر میکنی وجودت واسه هیچ کس کوچکترین اهمیتی نداره.. احساس میکنی هیچکس ازت دل خوشی نداره و غیرقابل تحمل شدی.. حتی واسه خودت.... 

یه روزایی مث امروز... 

صبح خواهد شد ؟!

  • خانم جیم
  • پنجشنبه ۱۸ خرداد ۹۶
  • ۱۴:۳۴
  • ۴ نظر

هر روز باید یه چیزایی بشنوی ( حالا چه اخبار  .. چه حرفای بی منطق اطرافیان ) که همون یه ذره امیدی که ته دلت هست هم از بین بره 

+ این پست قرار بود خیلی طولانی باشه .. ولی به پیشنهاد یه دوست دلسوز از بین رفت .. دیگه همینقدم نمیتونستم نگم دیگه ! 

رادیو

  • خانم جیم
  • چهارشنبه ۱۷ خرداد ۹۶
  • ۰۲:۰۴
  • ۵ نظر

چند سال پیشا ( به قول مهشید زمانی که جوون بودم :دی)  کار هرشبم از ساعت 12 تا 2 گوش کردن به یه برنامه ی رادیویی بود به اسم "اینجا شب نیست ".. با اینکه چند سال میگذره از زمانی که اون برنامه رو گوش میکردم و یهو ول کردمش ؛ ولی هنوز مجریای برنامه رو یادمه.. حسن اسماعیل پور و سجاد شهرابی دو مجری اون برنامه بودن.. یادمه آهنگ اول برنامه رو خیلی دوست داشتم :)) 

امشب بعد از مدت ها یاد اون برنامه ی رادیویی افتادم و شانسی روشن کردم ببینم داره یا نه.. یه نمایش رادیویی داشت پخش میشد اما تو سایت رادیو جوان زده بودن هرشب ساعت 12 تا 1 و نیم پخش میشه.. یادم باشه حتما فرداشب گوش بدم و یاد گذشته ها کنم :))

+ حتی به برنامشون پیامم میدادم.. هنوزم سامانه ی پیامکیشون یادمه :)))) 

++ چقدر سالها به سرعت میگذره... 

مثلا اون چتر بازه من باشم!

  • خانم جیم
  • جمعه ۱۲ خرداد ۹۶
  • ۱۳:۲۴
  • ۵ نظر
+ دقیقا تو همچین فضا و منظره ای!  سقف شیروونی رنگی رنگی خونه ها و یه دریاچه ی کوچولو زیر پات باشه و به هیچیم فکر نکنی!

بلاک

  • خانم جیم
  • جمعه ۱۲ خرداد ۹۶
  • ۱۱:۴۸
  • ۳ نظر

درسته بعضیا شعور ندارن ولی دکمه ی بلاک که هست!  

جریمه شدگانیم

  • خانم جیم
  • دوشنبه ۸ خرداد ۹۶
  • ۰۲:۱۸
  • ۱۲ نظر

امشب واسه یه کار مهم و البته کوتاه ماشین بابا رو برداشتم .. خوشحال از خلوت بودن خیابونا صدای آهنگ رو بیشتر کردم و باهاش هم صدا شدم.. بخدا که 60 تا بیشتر نمیرفتم ولی خب سرازیری بود و خلوت تا 80 اینا رسیدم .. که یهو پلیس مهربون دستور ایست داد :| 

- پلیس مهربون : مدارکتون ؟ 

+ خدمت شما .. جریمه میکنین ؟ 

- [ نگاهی چپ چپ ] 

+ اولین بارمه .. تازه 7 ماه میشه گواهینامه گرفتم 

- [ در حال نوشتن برگ جریمه ] 

+ خب من که جریمه نمیدم .. بابام گناه داره خب 

- [ میترکد از خنده ]  ( فکر کنم بخاطر لحنم و قیافه ای که مثل گربه ی شرک بود :دی ) 

+ [ نگاه چپ چپ ] 

- این 60 تومن بخاطر اینکه دیگه یاد بگیری خیابون خلوت دیدی پاتو نذاری رو گاز 

+ [ برگ جریمه را میگیرد و خداحافظی میکند ] 

تمام راه تا خونه رو فکر میکردم که چی بگم به بابا که هی سفارش احتیاط میکرد .. در آخر تصمیم گرفتم چیزی نگم و برگ جریمه رو توی داشبورد بذارم که خودش با واقعیت رو به رو بشه :))) 

+ بیربط نوشت : شده همینجوری بیخودی تو اتاق نشسته باشین یه بوی عطر آشنا به بینیتون بخوره و ناخودآگاه نفس عمیق بکشین ؟ با اینکه میدونین هیییییچ چیزی اطرافتون نیست که بتونه منبع اون عطر باشه .. یا اصلا ندونین واسه کیه .. فقط خیلی آشنا باشه .. من امشب واسه دومین بار تو این هفته این اتفاق واسم افتاد !

ناگفتنی ها

  • خانم جیم
  • پنجشنبه ۴ خرداد ۹۶
  • ۲۱:۳۵
  • ۸ نظر

ذهنت پر از حرف باشه با خیلیا ولی نتونی یا نخوای که بگی .. این یکی از شکنجه های روحی سخته بنظرم .. یه جور خودآزاری ! 

حتی با یکی از صمیمی ترین دوستات بخوای حرف بزنی و نتونی.. بخوای یه سری چیزا رو بهش بگی ، تایپ کنی ولی پاک کنی و پشیمون بشی .. بجاش همش بهش فکر کنی .. بخوای به مامانت یه حرفی بزنی اما نتونی  به زبون بیاریش و در عوض تا صبح با فکرش نتونی بخوابی .. حتی وبلاگ .. جایی که ساخمش که بدون محدودیت های زندگی واقعی توش بنویسم ولی بارها پیش اومده که نتونستم و دستم به تایپش نرفته .. اینایی که گفتم فقط چندتا مثال کوچیک بود .. در واقع من پر از ناگفته هام .. که یه روز از حجم زیادش میترکم لابد :))) 

+ امروز بابام یه پیام واسم فرستاده بود که ویژگیای متولدین اردیبهشت بود .. بعدش به شوخی گفت دقیقا خودتو میگه هااا .. یکدنده و لجباز و خودخواه .. یه لبخند زدم و نگفتم که نه من واقعا خودخواه نیستم .. من برعکس ، خیلی نگران خیلیا هستم .. حتی نگران کسایی که هیچ وظیفه ای ندارم در قبالشون .. ولی من حتی نگرانی هامو هم نمیتونم بگم ! و در مقابل خیلی کم به فکر خودمم .. گاهی تنم میلرزه از این حجم بی توجهی نسبت به خودم ! 

++ از بعد از تمام شدن دوستیم با یه رفیق 7 ساله ترس از دست دادن تمام آدمای اطرافمو دارم .. و این باعث شده اون حساسیت مسخره م روی آدما تشدید بشه .. خصوصا مهماشون .. شاید واسه همین بابام میگه خودخواهی 

+++ دلم میخواد از این به بعد حداقل اینجا بیشتر بنویسم :) 

++++ دوست دارم الان یکی بیاد واسم بخونه : 

ناگفته ها را گفته ام / حالا پر از شنیدنم / یه حرف تازه تر بزن / خواستی بیای به دیدنم :))) 

گم شده ام
ته دنیا
آنجا که اسمش هیچ جا نیست