۴ مطلب با موضوع «خدایا شکرت واسه ...» ثبت شده است

برای آقای برادر

  • خانم جیم
  • دوشنبه ۱۴ تیر ۹۵
  • ۱۳:۵۸
  • ۱۳ نظر

چهاردهمین روز از اولین ماه تابستون ینی 14 تیر ، ساعت 11 ظهر یعنی توی اوج گرما توی شهرمون توی این ماه ، مامان و بابام خوشحال بودن از داشتن اولین بچه شون .. البته که بعد از به دنیا اومدنش متوجه توده ای شدن که توی مغزش بوده و باید سریعا عمل میشده. بعد از عملای زیادی که روش انجام شده دکترای شهر خودمون دیگه از خوب شدنش قطع امید میکنن .. اما بابام میبرتش مشهد و بعد از گرفتن نوبت دکتر راهی حرم میشن .. بابام همیشه میگه ابوالفضل رو امام رضا بهمون برگردوند .. توی حرم بابام سلامتیشو از امام رضا خواسته و خب جوابم گرفته خداروشکر :) 

اینارو گفتم که بگم داداشم بچگی سختی داشته .. حتی تا 4 سال بعدش که من به دنیا اومدم همچنان اون عملای متعدد ادامه داشته .. تا اینکه کاملا بهبود پیدا کرده و من همیشه اینو یه شانس میدونم که باعث شده الان یه داداش بزرگتر یا بهتره بگم یه رفیق داشته باشم :)

ابوالفضل نه تنها یه برادر فوق العاده مهربون واسه منه بلکه یه پسر دوست داشتنی توی فامیلم هست .. از یه سنی به بعد تازه طعم داشتن برادر بزرگتر رو میفهمی .. از اونجایی که واست بشه یه حامی حالا تو هر زمینه ای .. حتی یه جاهایی میشه مایه ی فخرفروشی به دوستایی که همیشه دم از علاقه به داشتن برادر بزرگتر میزنن :دی 

اینایی که گفتم به این معنا نیست که روابطمون خیلی گل و بلبله و هیچ وقت دعوایی نداریم .. نه .. اتفاقا گاهی خونه واسمون میشه میدون جنگ و دعوا و گیس و گیس کشی که البته به نظرم یه چیز کاملا طبیعیه بین هر خواهر و برادری :)) 

من از وقتی با روحیات داداشم آشنا شدم فهمیدم یه پسر هم میتونه گاهی خیلی شکننده و زودرنج باشه .. گاهی نیاز داره حرفای تلنبار شده ی روی دلشو به یکی بگه و خودشو خالی کنه .. من همیشه سعی کردم واسه داداشم این کارو بکنم یعنی واسه حرفاش یه شنوای خوب باشم .. من الان دیگه میدونم وقتی عصبانی و ناراحت میاد خونه و یه راست میره توی اتاقش و درو میبنده یعنی تا وقتی خودش نخواد نباید کسی بره سراغش .. من الان میفهمم درد و غمی که گاهی توی چشماشه .. میهمم وقتاییو که یه چیزی باعث شده خوشحال باشه و سرحال ... 

من به اندازه ی موهای سرم داداشمو اذیت کردم و میدونم اونم خیلی ازم ناراحت شده اما هیچ وقت چیزی نگفته و بخشیده .. محبتای یهویی که گاهی میکنه خیلی میچسبه .. یه محبتای کوچیکی که یه دنیا ارزش دارن واسم ، درست مثل خودش :) 

... و همه ی اینارو گفتم تا بگم تولدش خیلی مبارک .. خیلی خوشحالم از بودنش .. ایشالا همیشه سالم باشه  و کنارمون بمونه :)* 

+ لازم به ذکر است که اینجانب هنوز کادویی براش نگرفتم و هیچی هم حتی به ذهنم نمیرسد! 

++ صد درصد اون این پستو نمیخونه و منم حرفای توشو بهش نمیگم چون پررو میشه :))

+++ خدا همه ی داداشارو چه کوچیکتر و چه بزرگتر ، واسه خواهراشون حفظ کنه :) 

حال من خوب است .. توهم باور کن

  • خانم جیم
  • جمعه ۸ آبان ۹۴
  • ۲۲:۱۸
  • ۰ نظر

جالبه .. دیشب میخاستم یه پست بذارم که توش پر بود از غرغر ( تو دلتون بگین طبق معمول نمیبخشمتونااا :دی ) و گله و شکایت و بغض و خلاصه همه ی چیزایی که حالتو بد میکنه دیگه .. اصن نمیدونم یهو چی شد که نصف متنی که نوشته بودم که کوتاهم نبود پرید! منم که اعصابم داغون لپ تاپو به نوعی پرت کردم اون سمت از عصبانیت ! حال دیشبمو که با امشب مقایسه میکنم میبینم ذره ای بهم شباهت ندارن .. امشب ازین رو به اون رو شدم !

خلاصه میخوام اینو بگم که یک انسان پیچیده ترین موجودیه که وجود داره .. در حدی که خودش گاهی نمیتونه خودشو .. حالشو تو اون لحظه درک کنه و جالبتر اینکه توقع درک از طرف بقیه رو داره .. البته بماند که در این بین انسان هایی هستند که به شدت میتونن حالتو خوب کنن *

حالا این تغییر حالتایی که من از دیشب تا امشب داشتم که یه چیز طبیعی بود واسم و البته گذرا .. اما اینو فهمیدم که انسان این موجود پیچیده ی دوپایی که از قضا گاهی ثبات حال نداره توقعش از دنیا و اتفاقاتش خیلی زیاده .. همیشه دوس داره هرچی اون میخواد پیش بیاد غافل از اینکه اون کار خودشو میکنه حالا گاهی به میلت گاهیم برخلافش :) 

اگه فقط یکم توقعمونو از هرکس و هرچی پایین بیاریم و بیشتر به خوبیای اطراف توجه کنیم .. بیشتر به لذتای کوچیکی که میشه داشت توجه کنیم .. به افکار منفی تا حد ممکن اجازه ی ورود به مغزمونو ندیم حال دلامون خیلی خوب میشه !

این که این حرفا تا حدی شعار بود رو قبول دارم اما اینکه عمل بهش میتونه خیلی لذتبخش باشه رو بیشتر قبول دارم 

حال دلاتون همیشه ی همیشه خوب باشه :)

+ ضمن اینکه تو این پست خود سانسوریم داشتم :))

++ خدایا شکرت واسه حال خوب الانم .. اصن واسه همه چی :)

+++ عنوان برگرفته از  " حال من خوب است اما  .. تو باور نکن " بود و هیچگونه مخاطب و ارزش دیگری ندارد :دی

--------------------------------------------------------------------------------------

* خواهر ندارم .. دخترعمه که دارم :)*

آسمون شهرم

  • خانم جیم
  • شنبه ۲۵ مهر ۹۴
  • ۱۱:۵۳
  • ۰ نظر

آسمون شهرم داره قاه قاه میخنده :)


+ یکم ترسناک هست اما عجب هواییه  ^_^ 


بعدا نوشت : 

هووومممم .. بارون گرفته اونم چه بارونی :) 


بعدتر نوشت : چقد زود تموم شد :( 

ما عالی بود ! 

خداجون شکرت واسه این هوای قشنگ و حال خوب :* 

آرامش ...

  • خانم جیم
  • دوشنبه ۳۰ شهریور ۹۴
  • ۱۱:۵۷
  • ۰ نظر

بعد یه وقتایی هم هست که پاییز نزدیکه .. بوش میاد .. هوا خنک شده .. صبح با مامانت تو خونه تنهایی .. واست انار دونه میکنه و هوا هم ابریه .. بعد میشینین پشت پنجره و باهم انار میخورین و حرفای مادر دختری میزنین .. تو همین لحظه ست که یه نفس عمیق میکشی و عطر حضور مامانتو با تموم وجود حس میکنی و برای صدمین دفعه خدارو شکر میکنی واسه داشتنش ... :) 

گم شده ام
ته دنیا
آنجا که اسمش هیچ جا نیست