۱۰ مطلب با موضوع «روزنوشت ها» ثبت شده است

جریمه شدگانیم

  • خانم جیم
  • دوشنبه ۸ خرداد ۹۶
  • ۰۲:۱۸
  • ۱۲ نظر

امشب واسه یه کار مهم و البته کوتاه ماشین بابا رو برداشتم .. خوشحال از خلوت بودن خیابونا صدای آهنگ رو بیشتر کردم و باهاش هم صدا شدم.. بخدا که 60 تا بیشتر نمیرفتم ولی خب سرازیری بود و خلوت تا 80 اینا رسیدم .. که یهو پلیس مهربون دستور ایست داد :| 

- پلیس مهربون : مدارکتون ؟ 

+ خدمت شما .. جریمه میکنین ؟ 

- [ نگاهی چپ چپ ] 

+ اولین بارمه .. تازه 7 ماه میشه گواهینامه گرفتم 

- [ در حال نوشتن برگ جریمه ] 

+ خب من که جریمه نمیدم .. بابام گناه داره خب 

- [ میترکد از خنده ]  ( فکر کنم بخاطر لحنم و قیافه ای که مثل گربه ی شرک بود :دی ) 

+ [ نگاه چپ چپ ] 

- این 60 تومن بخاطر اینکه دیگه یاد بگیری خیابون خلوت دیدی پاتو نذاری رو گاز 

+ [ برگ جریمه را میگیرد و خداحافظی میکند ] 

تمام راه تا خونه رو فکر میکردم که چی بگم به بابا که هی سفارش احتیاط میکرد .. در آخر تصمیم گرفتم چیزی نگم و برگ جریمه رو توی داشبورد بذارم که خودش با واقعیت رو به رو بشه :))) 

+ بیربط نوشت : شده همینجوری بیخودی تو اتاق نشسته باشین یه بوی عطر آشنا به بینیتون بخوره و ناخودآگاه نفس عمیق بکشین ؟ با اینکه میدونین هیییییچ چیزی اطرافتون نیست که بتونه منبع اون عطر باشه .. یا اصلا ندونین واسه کیه .. فقط خیلی آشنا باشه .. من امشب واسه دومین بار تو این هفته این اتفاق واسم افتاد !

یه روز پرماجرا

  • خانم جیم
  • دوشنبه ۴ مرداد ۹۵
  • ۱۵:۳۰
  • ۹ نظر

دیروز یه روز سراسر بدشانسی بود واسم .. اصلا از اول صبح که بیدار شدم یه صدایی توی ناخودآگاهم میگفت امروز یه روز معمولی نیست :))

قرار بود با دخترداییم بریم بیرون که یه سری کار داشت و منم میخواستم هم واسه خودم خرید کنم هم برای دوستم که عصر قرار بود باهاش برم بیرون کادو بخرم .. صبح از خونه بیرون زدم و 20 دقیقه دیرتر از اون چیزی که قول داده بودم سر قرار رسیدم و کلی فحش خوردم .. رفتیم عکاسی که عاطفه عکس بگیره .. بعد از اینکه فهمیدیم نیم ساعت دیگه آماده میشه تصمیم گرفتیم بریم کارامون رو انجام بدیم .. بعد از اینکه بالاخره کادوی مورد نظرم رو پیدا کردم و میخواستم بخرمش .. کیفم رو باز کردم و دیدم ای دل غافل من کیفمو عوض کردم امروز ، ولی وسایل توشو جابجا نکردم و کیف پولم که کارتم توش بوده رو نیاوردم .. دیگه دختردایی جان که پول نقد همراهش به اندازه ی کافی بود پول رو حساب کرد و خارج شدیم از مغازه .. وقتی توی کیفم دنبال کارتم میگشتم 5 هزار تومن پول از نوع اونایی که توی جیب لباس زمستونیا پیدا میشه پیدا کردم :)) ینی دارایی من اون لحظه 5 هزار تومن بود .. که هزار تونش خرج خرید آب شد و بقیه 3500 تومن خرج یک پاکت کادو برای هدیه ای که خریده بودم .. ینی داراییم به 500 تومن رسید :دی 

رفتیم عکسای عاطفه رو گرفتیم و داشتیم از جلوی یه مغازه ای رد میشدیم که گفتم وااای من از اینجا یه چیزی میخواستم کاش پول داشتم :)))

ینی به حدی قیافم مظلوم شده بود که دل عاطفه سوخت و گفت خب بیا بریم واست بخرم .. گفتم نه گرونه .. گفت عیبی نداره .. بعله داخل مغازه متوجه شدیم بجای کارت بانکیش ، کارت اتوبوسشو اورده :| 

اونجا بود که متوجه شدم از من بدشانس تر وجود نداره .. از اتوبوس میخواستیم پیاده بشیم که بریم جایی که عاطفه کار داشت که از پله دوم اتوبوس پرت شد کف آسفالت خیابون و مچ پایی که دو بار تاحالا شکسته پیچ خورد .. کمکش کردم بلند شد و مدتی کنار جدول خیابون نشسته بود و پاشو ماساژ میداد تا خوب بشه .. شلوار سفیدی که پاش بود هم سر زانو هاش سیاه شده بود که به پیشنهاد من با دستمال خیس روشو کشید و اون خاکا گل شد و افتضاح تر از قبل شد :| 

بلند شد دید نمیتونه راه بره .. خواستیم تاکسی بگیریم که یادمون اومد هیچکدوممون پول نداریم .. پس همونطور لنگان لنگان توی خیابون راه افتاد و هی به جون من غر زد که پام درد میکنه .. کارشو انجام داد و دوباره سوار اتوبوس شدیم ( بماند که با چه بدبختیی سوارش کردم  -__- ) گفتم تا خونتون باهات میام تا دوباره بلایی سر خودت نیاری .. سر کوچشون پیاده شدم و خواستم سوار اتوبوس خیابون خودمون بشم که کارتو که زدم متوجه شدم موچودی نداره .. ینی من بودم و 500 تومن پول و یه کارت اتوبوس خالی و یه مسیر طولانی و یه ظهر گرم و سوزان :| 

یه خانومی  قیافه ی درهم و داغونم رو که دید متوجه شد و واسم کارت زد و سوار شدم .. وقتی رسیدم خونه انقدر از روز بدی که داشتم عصبی بودم که با هیچکس حرف نزدم و رفتم توی اتاقم .. هندزفریم رو دراوردم که آهنگ گوش کنم که هرکار کردم نشد .. آهنگ از توی هندزفری پخش نمیشد .. اونم خراب شده بود و روز بد من تبدیل به یه روز داااغون شد !! 

+ هر وقت خواستین برین بیرون قبلش چک کنین که کارت بانکیتون همراهتون باشه 

++ همیشه به کارت اعتماد نکنین و مقداری پول نقد همراه داشته باشین 

+++ با کسی که جلوی پاشو نکاه نمیکنه و سر به هواست بیرون نرین 

++++ شلوار سفید کثیف بشه فقط باید شستش .. با راه های دیگه بیشتر کثیف میشه :|

+++++ هرچی که صبح خوب نبود و اعصابمو بهم ریخت اما عصرش و بودن با دوتا دوستی که فوق العاده پر انرژی بودن کلی حالمو خوب کرد ^__^ 

++++++ پست طولانیه .. حق میدم نخونین :)) 

دو نقطه خط

  • خانم جیم
  • جمعه ۱۱ تیر ۹۵
  • ۰۱:۴۸
  • ۶ نظر

یه تشکر ویژه از گوگل عزیز که کاربری رو با سرچ عبارت " ازت متنفرم لعنتی " به وبلاگ من هدایت کرده :| 

حالا معلوم نیست این دوست عزیز از کی متنفر بوده که توی گوگل دنبالش میگشته و البته تشخیص گوگل جان هم من بودم :| 

+ گاهی با یه عباراتی به وبلاگت میرسن که هی با خودت فکر میکنی که من کی اینارو نوشتم؟!  :| 

مبتلا به آلزایمر زودرس؟!

  • خانم جیم
  • يكشنبه ۶ تیر ۹۵
  • ۰۰:۴۴
  • ۱۰ نظر

ماهی 1 : غذا خوردی؟!  

ماهی 2 : یادم نمیاد! 

ماهی 1 : چیو؟!  :| 

------

و من نیز چندی ست مانند همین موجودات دوست داشتنی ای که حافظه ای در حد 3 ثانیه دارند ؛ با همان سرعت 3 ثانیه فراموش میکنم حرفم یا کاری که داشتم را :| 

مثلا مامانم منو میفرسته توی آشپزخونه تا از توی یخچال چیزی بیارم.. و بنده شاید دقایقی جلوی یخچال ایستاده باشم و به محتویاتش نگاه کنم اما یادم نیاد چی میخواستم تا اینکه خود مادر گرام میاد و برمیداره چیزیو که میخواسته :| 

یا در مثالی دیگه مثلا هفته ی پیش قراری داشتم با استاد زبان تا درمورد موضوعی باهم صحبت کنیم.. همون روز قرار زنگ زد و گفت من نیم ساعته توی موسسه هستم چرا نمیای؟!  گفتم استاد شما گفتین دوشنبه ساعت 5  امروز که دوشنبه نیست! ( بماند که توی دلم کلی بهش خندیدم که روزا رو باهم قاطی میکنه)  پوکر فیس شدن استادم رو حتی از پشت تلفن هم احساس کردم اون لحظه و بعد از اینکه فهمیدم من اشتباه کردم کلی هم شرمنده شدم!!

اما امروز طی یک حماسه آفرینی،  داشتم با دوستم که به تلفن اتاقم زنگ زده بود حرف میزدم که در خونه زنگ زدن.. به دوستم گفتم چند لحظه گوشی دستش باشه تا من برگردم.. رفتم درو واسه مامان بابام باز کردم و با دیدن نون سنگک داغ توی دستشون و ظرف شله ای که واسه افطار خریده بودن همه چی فراموشم شد و بعد از برگشتن به اتاق شروع کردم به خشک کردن و شونه کردن موهام.. بعد از نیم ساعت وقتی چشمم خورد به تلفن فهمیدم که چیکار کردم تازه.. و خب جرات اینکه به دوستم زنگ بزنمم نداشتم :))) 

+ نمیدونم راستش چرا تازگیا اینجوری شدم و تاثیر چیه اما هرچی هست کم کم داره نگران کننده میشه :| 

++ شبای قدر بهترین شبا هستن واسم.. بس که دوسشون دارم.. دیشب میخواستم پستی بذارم و از اولین شب قدر ماه رمضون امسال بگم که خب فرصت نشد.. ایشالا واسه شبای بعدی 

+++ عبادتتون قبول باشه و حاجاتتون روا ;) 

صبح زیبا و دل انگیز :|

  • خانم جیم
  • سه شنبه ۱ تیر ۹۵
  • ۱۰:۴۹
  • ۱۶ نظر

هیچی بدتر از این نیست که شب موقع خواب احساس کنی یه چیزی داره روت راه میره اما جدیش نگیری و با دست کنارش بزنی و اصن فک کنی توهم زدی اماااا... صبح که از خواب بیدار بشی ببینی یه حشره ی موذی ناشناخته جنازه ش کنار تختت افتاده -____-  اون وقته که بلافاصله با یه جیغ بنفش خودتو میندازی تو حموم :|

این 26 خرداد دوست داشتنی

  • خانم جیم
  • پنجشنبه ۲۷ خرداد ۹۵
  • ۰۲:۲۴
  • ۷ نظر

از همون اولش قشنگ بود این روز.. از وقتی که توی ماشین کنار بابام نشستم و بلافاصله آهنگ " دختر بابا " حبیب عزیز خدابیامرز توی ماشین پیچید و خود بابا هم باهاش تکرار میکرد .. خیلی حس قشنگی بود.. البته بابا همیشه ازین کارا میکنه اما خب دلیل نمیشه از لذتش ذره‌ای کم بشه :) 

بعدشم که خسته و کوفته یک ساعت قبل افطار برسی خونه و بخوای کمک مامانت کنی اما مامان بفرستت که یکم استراحت کنی ^___^  

بهترین قسمتش اما اینجا بود.. انقد خسته بودم که سرم به بالشت نرسیده خوابم برد.. نمیدونم چقد از خوابم گذشته بود که خواب میدیدم رفتم یه جای زیارتی.. گنبد و گلدسته شو خوووب یادمه.. اون نور سبز آرامش بخشش هم همینطور.. چادر یکی از دوستام سرم بود و جلوی اون گنبد و گلدسته خم شده بودم.. بعدشم با صدا زدنای مامانم از خواب بیدار شدم و همون موقع اذانو گفتن :)

نمیدونم تعبیرش چیه و ینی چی اما میدونم انقد واسم سرشار از آرامش بود که هنوز وقتی بهش فکر میکنم آرومم میکنه :)

ذهنمو خوند ینی؟!

  • خانم جیم
  • دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵
  • ۱۷:۵۳
  • ۱۰ نظر

دیروز موقع تعطیل شدن مدرسه ای که ته کوچه ست داشتم ازونجا رد میشدم و با عشق و اندکی حسرت نگاه بچه‌ها میکردم که یه دختر کوچولویی که بهش میخورد کلاس دوم اینا باشه همچین اونم باحسرت نگام کرد و گفت ینی میشه منم یه روز مث این انقد بزرگ بشم؟!  خواستم خم بشم و ببوسمش و بگم عزیز دل من خودم دوست داشتم الان جای تو بودم که یهو دوستش دستشو کشید و گفت بیا بریم بابا این خودش دوست داره الان جای ما باشه!!  :))))

+ از سری اتفاقات شیرین وجود یه دبستان تو کوچه مون :دی

بهش میگن تله پاتی

  • خانم جیم
  • يكشنبه ۴ بهمن ۹۴
  • ۱۸:۲۳
  • ۴ نظر

نمیدونم واسه شما هم تاحالا پیش اومده یا نه ! ( اگرچه مطمئنا پیش اومده ) تا حالا بیش از هزار بار شده که یه اتفاق خنده دار یا یه سوتی از حاضرین جمع رخ میده و من و زهرا به طرز معجزه آسایی همزمان اون صحنه رو میبینیم و اگه حتی تو اون جمع هزار نفر هم باشن نگاهامون همدیگه رو پیدا میکنه اما جفتمون خوب میدونیم که تو این شرایط نباید به چشمای هم نگاه کنیم چون هیچکدوممون نمیتونیم جلوی خنده هامونو بگیریم .. اما با همون نیم نگاه هم کلی حرف بهم میزنیم .. به این میگن یه تله پاتی قوی :))) 

دنیای مجازی

  • خانم جیم
  • چهارشنبه ۲۹ مهر ۹۴
  • ۱۷:۰۵
  • ۰ نظر
فضای مجازی رو دوس دارم .. و تا حالا بیشتر شبکه های اجتماعی رو امتحان کردم و خداروشکر که جنبه ی استفاده شو داشتم .. حداقل خودم اینجوری فکر میکنم. اما میخوام یه مدتی به دور از تمام همهمه های مجازی اطرافم باشم .. یه مدتی که هنوز نمیدونم چقدر .. اعتراف میکنم که دل کندن ازشم سخت بود اما شد .. امروز با موفقیت (!) تونستم هرچی اکانت در شبکه های مجازی اعم از تلگرام ، فیسبوک و اینستاگرام داشتم رو دیلیت کنم .. در موفقیتی دیگه هم بر فریاد درونم (!) غلبه کردم و گوشی هوشمندمو کنار گذاشتم و رفتم یه گوشی ساده ی در حد sms  زدن و زنگ زدن خریدم تا در مسیر دوری از فصای مجازی موفق تر باشم .. راستش اولش میخواستم به این طفل نوپا هم رحم نکنم و پاکش کنم .. اما ایندفعه فریاد درونم بر من غلبه کرد و از حق این طفل معصوم دفاع به عمل آورد و باعث شد نتونم اینجارو حذف کنم .. راستش دل خودمم نمیومد :) 
دلیل اینکارمو نمیدونم اما شاید بشه گذاشتش به حساب تجربه ی یه زندگی بدون شبکه های اجتماعی .. نمیدونم تا چقدر میتونم دور بمونم ازش اما به اراده ی خودم ایمان دارم. 

+ کاش میشد یه مدتیم برم تو یه روستا زندگی کنم .. زندگی در روستایم آرزوست ;)) 

ببار بارون...

  • خانم جیم
  • شنبه ۲۵ مهر ۹۴
  • ۱۳:۴۶
  • ۰ نظر
همچنان میبارد و میخندد
+ دوباره شروع شده :))
++ دیگه بچه ی کویر که باشی انقد هی ذوق میکنی واسه بارون و هی پست میذاری :)))
گم شده ام
ته دنیا
آنجا که اسمش هیچ جا نیست