در خانه ی قدیمی اما با صفای پدربزرگ نشسته بودیم. طبق عادت همیشگیش کنار سماور در حال جوش نشسته و منتظر چای تازه دم مادربزرگ بود. از صبح آن روز احوال خوشی نداشت اما هردفعه برای رفتن به دکتر سرباز زده بود. ناگهان در خانه را زدند ، کودک بودم و درست خاطرم نیست اما جایی خواندم کودکان خاطرات تلخ را بهتر به ذهن میسپارند. مردی خوش پوش غریبه ای وارد شد و گوشه ای نشست و خود را مرگ معرفی کرد. گویی آمده بود جمع گرم خانواده مان را از هم بپاشد ؛ با همان لبخند روی لب و نگاه خیره اش به پدربزرگ. 

همه او را مینگریستند و او انگار تنها پدربزرگ را میدید. پدربزرگ اما از همیشه ارام تر بود ؛ نگاهش را روی تک تک ما چرخاند و و روی من مکث کوتاهی کرد و با تمام دردی که داشت چشمانش را مثل همیشه به نشانه ی چشمک باز و بسته کرد. آخ که هنوز آن چین های گوشه ی چشمش را بخاطر دارم. هنوز لمس دستان گرمش را میتوانم احساس کنم. پدر را با اشاره ی دست خواست تا به نزدش برود ؛ بغض مردانه ی اوهم قابل تشخیص بود ، بغضی به سنگینی کوهی به نام پدر که 38 سال تکیه گاهش بود. 

در تمام این مدت مرگ با لبخند به او نگاه میکرد ، از حرف های نه چندان واضح پدربزرگ میشد فهمید که تمام دل نگرانی اش تنهایی مادر بزرگ است و بس. میدانستم .. خوب میدانستم که عشقشان هنوز مانند همان روزهای اول آشنایی در آن دکان سرکوچه باقی مانده. هنوز هم پدربزرگ دختری را که 20 سال از او کوچکتر بود و سالها بود که همسر نام داشت را عاشقانه میپرستید. آخ که آرام اشک ریختن از چشمان سبز مادربزرگ را هم بخاطر دارم. 

این بار مرگ نگاهش را روی تک تک ما چرخاند ؛ گویی میخواست خیال همه را آسوده کند که همسفر بدی برایش نخواهد بود. اما نگاه آخر روی پدربزرگ طولانی تر و عمیق تر بود و ...

پدربزرگ با لبخندی نقش بسته بر لبانش چشمانش را با آرامشی مثال زدنی بست و نمیدانست من دلم زمانی مثل امروز برای چین های گوشه ی چشمش تنگ خواهد شد. دستان مردانه و نفس گرمش به یکباره سرد شد. بخاطر ندارم حال آن لحظه ام را اما شیون های اهالی خانه را به یاد دارم ، دیر رسیدن آمبولانس و « متاسفم » گفتن دکتر را هم به یاد دارم.

از سفر ابدی پدربزرگ دوست داشتنی 12 سال میگذرد ...

امروز با دیدن ماشینی که قصد تخریب خانه ی پدربزرگ را داشت برای لحظه ای نفس کشیدن را فراموش کردم. نمیدانم از چه بود ؟ از تخریب خانه ای که هنوز بوی او را میداد یا از هجوم خاطراتی که بازهم هرگوشه ی آن یادی از بود؟  کاش قدرت آن را داشتم که جلو بروم و التماسش کنم و بگویم بی انصاف تو میدانی این خانه حکم دفتر خاطراتی را دارد که صفحه به صفحه اش برایمان عزیز است و دوست داشتنی ؟ میدانی روزی تمام دلخوشی نوه های این خانه تاریخ زدن روی دیوار حیاط ، زیر خوشه های انگور ، بعد از هر نوروز بود ؟ میدانی و میخواهی تخریبش کنی بی انصاف ؟ 

کاش توان جلو رفتن داشتم تا برای آخرین بار هوایش را به ریه هایم بکشم و سرشار از حس لذت حضور او بشوم. اما افسوس که پاهایم به زمین چسبیده بود و توان حرکت نداشت. تنها توانستم آوار شدن سال های سال یاد و خاطره را تماشا کنم و اشک بریزم ؛ به اندازه ی تمام این سالهای دلتنگی. 

داشته هایمان را علی الخصوص این فرشته هارا را قدر بدانیم.