۷ مطلب با موضوع «گلایه نوشت ها» ثبت شده است

ناگفتنی ها

  • خانم جیم
  • پنجشنبه ۴ خرداد ۹۶
  • ۲۱:۳۵
  • ۸ نظر

ذهنت پر از حرف باشه با خیلیا ولی نتونی یا نخوای که بگی .. این یکی از شکنجه های روحی سخته بنظرم .. یه جور خودآزاری ! 

حتی با یکی از صمیمی ترین دوستات بخوای حرف بزنی و نتونی.. بخوای یه سری چیزا رو بهش بگی ، تایپ کنی ولی پاک کنی و پشیمون بشی .. بجاش همش بهش فکر کنی .. بخوای به مامانت یه حرفی بزنی اما نتونی  به زبون بیاریش و در عوض تا صبح با فکرش نتونی بخوابی .. حتی وبلاگ .. جایی که ساخمش که بدون محدودیت های زندگی واقعی توش بنویسم ولی بارها پیش اومده که نتونستم و دستم به تایپش نرفته .. اینایی که گفتم فقط چندتا مثال کوچیک بود .. در واقع من پر از ناگفته هام .. که یه روز از حجم زیادش میترکم لابد :))) 

+ امروز بابام یه پیام واسم فرستاده بود که ویژگیای متولدین اردیبهشت بود .. بعدش به شوخی گفت دقیقا خودتو میگه هااا .. یکدنده و لجباز و خودخواه .. یه لبخند زدم و نگفتم که نه من واقعا خودخواه نیستم .. من برعکس ، خیلی نگران خیلیا هستم .. حتی نگران کسایی که هیچ وظیفه ای ندارم در قبالشون .. ولی من حتی نگرانی هامو هم نمیتونم بگم ! و در مقابل خیلی کم به فکر خودمم .. گاهی تنم میلرزه از این حجم بی توجهی نسبت به خودم ! 

++ از بعد از تمام شدن دوستیم با یه رفیق 7 ساله ترس از دست دادن تمام آدمای اطرافمو دارم .. و این باعث شده اون حساسیت مسخره م روی آدما تشدید بشه .. خصوصا مهماشون .. شاید واسه همین بابام میگه خودخواهی 

+++ دلم میخواد از این به بعد حداقل اینجا بیشتر بنویسم :) 

++++ دوست دارم الان یکی بیاد واسم بخونه : 

ناگفته ها را گفته ام / حالا پر از شنیدنم / یه حرف تازه تر بزن / خواستی بیای به دیدنم :))) 

اوضاع قاراشمیش

  • خانم جیم
  • دوشنبه ۷ تیر ۹۵
  • ۲۳:۳۷
  • ۱۰ نظر

بعضی وقتا.. بعضی حرفا هست که نه میتونی به کسی بگی.. نه میتونی تنهایی تحملشون کنی بس که رو دلت سنگینی میکنن.. حتی نوشتنشونم بهت کمکی نمیکنه.. اونوقته که اوضاع میشه قاراشمیش.. اون وقته که گند اخلاق میشی و بهونه گیر و ناامید حتی! 

+ بعضی وقتا با خودم میگم برم پیش یه روانشناس که غریبه هم باشه و بتونم باهاش صحبت کنم.. اما میترسم!  ( نه از شخص روانشناس هااا)  

++ التماس دعای خیلی زیاد :) 

خوبی ؟!

  • خانم جیم
  • پنجشنبه ۶ خرداد ۹۵
  • ۲۲:۱۰
  • ۳ نظر
" خوبی ؟! " چه سؤال مبهمی .. سؤالی که اغلب منظور دیگه ای پشتشه نه صرفا پرسیدن حالمون...
و جوابی مبهم تر ، " آره خوبم " .. جوابی که به ندرت واقعیت داره ، خوبمی که پشتش شاید کلی ناخوشی باشه. حالی که شاید داغون تر از هر وقت دیگه ای باشه اما وقتی مجالی پیدا نشه واسه گفتنش ؛ توی یک کلمه ی " خوبم " خلاصه میشه. 
مثلا شاید دوستی بعد از مدت ها تو اوج بد بودن حالت بهت پیامی بده با این مضمون که : " سلام خوبی ؟! " .. البته بنظرم نباید با این پیام خوشحال شد بلکه باید منتظر پیام بعدی بود برای درخواست چیزی. 
اصلا انگار تکیه کلامی شده برای مردم که بعد از سلام این سؤالو میپرسن و نمیدونن که تورو مجبور به دروغ گفتن میکنن گاهی .. 
چقدر تو این مواقع آدم دلش میخواد که یکی باشه تا بتونی پشت پرده های خوبمی که تحویل بقیه میدی رو باهاش درمیون بذاری .. مثلا یه خواهر که البته من ندارم :(
اگه همچین کساییو دارین خیلی قدرشو بدونین :) 
++ موقع نوشتن این پست اصلا حالم بد نبود .. این مربوط میشد به یه هفته ی پیش که فرصتی نشده بود برای نوشتنش :) 

تاسف...

  • خانم جیم
  • جمعه ۲۲ آبان ۹۴
  • ۲۳:۵۳
  • ۰ نظر

فرهنگ و تمدن ایرانی!!  هه.. جالبه!  بعد همین ایرانیا میان میگن عربا واسه خانومای کشورشون ارزش قائل نیستن.. ارزش قائل نبودن فقط توجه نکردن به یک خانم نیست.. فقط منع شدن از رانندگی نیست.. ارزش قائل نبودن به اینه که یک دختر ایرانی.. یک خانوم ایرانی برای راه رفتن در خیابونای شهرش امنیت نداره.. از پسرای کثیف ( همه نه)  و  گرگ جامعش میترسه.. از اونایی که نگاهای زننده شون حالتو بهم میزنه.. ازون فرصت طلبای عوضی که تو یه خیابون شلوغ تو پیاده رو تا میخوای از پشت بنر بزرگ تبلیغاتی بگذری از کنارت رد میشه و لپتو میکشه و با نگاه کریه ش بهت نگاه میکنه و جوری از کنارت رد میشه که....تاسف داره.. واقعا تاسف داره.. اینا جوونای ایرانی هستن که میخوان از مثلا وطن و ناموس شون حفاظت کنن در آینده؟!  اینان اونایی که میگن باید برادر دینی بدونیشون؟!  اینا پسرایی هستن که میخوان آینده ی مملکتو بسازن؟!  م


من هنوز توی فکرم که یک انسان ( اگه بشه اسمشو گذاشت)  چه انگیزه ای میخواد واسه این کار داشته باشه.. چه ذهنیت کثیفی نسبت به خانوما داشته باشه.. سوال شده واسم که آیا خودش خواهر نداره؟! 
میخواستم فراموشش کنم اما مسئله ای نبود که به این زودیا هضم بشه...
+ به امید روزی که پسران و مردان ایرانی بتونن مث یه کوه پشت بانوان سرزمین شون باشن نه مایه ی ترسشون...



بلای دیگه ای نبود ؟؟!

  • خانم جیم
  • سه شنبه ۵ آبان ۹۴
  • ۱۱:۱۵
  • ۰ نظر

یه یک ماه پیش دستم به شدت درد میکرد .. میگم شدت ینی گریه میکردمااا !! 

رفتم دکتر و جناب دکترم گفت که مشکلات عصبی دارم و عصب دستم به شدت درگیره و اگر با دارو و فیزیوتراپی درمان نشه باید برم واسه اسکن از دستم و احتمالا عمل واسه آزادسازی (!) عصب دستم .. 10 جلسه ی فیزیوتراپی تموم شد و منم هی به خودم تلقین میکنم که دستم خوب شده .. خیلی خوب شده که کارم به عمل نکشه ( مدیونین فک کنین من ترسوام :دی ) 

قضیه ی دستم که تموم شد و خیال همه راحت .. دو شب پیش از همه جا بی خبر رو تخت دراز کشیده بودم و پامو تکون تکون میدادم که یهو یه صدایی داد و دیگه نتونستم تکونش بدم :| 

رفتم دوباره پیش دکتر و نظر دکتر بر این بود که مفصل مچ پام خونریزی کرده !! بماند که نمیتونستم راه برم و با کمک دیگران یه قدم راه میرفتم ! :(

تازه دکتر بعد از معاینه ی روز بعد شک بر این داشت که امکان عفونت وجود داره و آزمایش خون نوشته واسم :((

آقا من از سوزن و آمپول و ... میترسم ، بعد اینقد هی مریضم میشم چرا ؟؟؟ :(

( البته فقط میترسم به خودم بزنن وگرنه درحالت کلی نمیترسم ) 

خلاصه ی کلام اینکه توی یه ماه گذشته تمام فیزیوتراپیا .. رادیولوژیا .. سونوگرافیا و دکترای ارتوپد شهر منو شناختن بس که بلاهای مختلف سرم اومده -___- 

همش با خودم فکر میکنم مگه من چند سالمه که باید از الان این همه مریضیو تحمل کنم ؟! واقعا این چند روز اعصابم بهم ریخته بود و از زمین و زمان شاکی بودم :| 

+ خوبه حذف نکردم اینجارو وگرنه اینهمه غرغرو کجا میبردم ؟! :)) 

تفاوت شخصیت

  • خانم جیم
  • دوشنبه ۲۰ مهر ۹۴
  • ۰۱:۲۲
  • ۰ نظر
چقد بعضی آدما گاهی خودشونو خیلی خوب و عالی با شخصیت نشون میدن در صورتی که همون آدما توی یه جمعی که نمیدونن کسایی که باید جلوش باشخصیت باشن اونجا هستن خود اصلی شونو نشون میدن.. و اونوقته که میفهمی ای دل غافل این اصلا اونی که تو فک میکردی نبوده!
+ نمیدونم تونستم منظورمو برسونم یا نه :))

بسم الله...

  • خانم جیم
  • دوشنبه ۳۰ شهریور ۹۴
  • ۰۱:۰۹
  • ۱ نظر
سلام...
اینجانب پناهنده ای از بلاگفا به بیان هستم!
داستان از جایی شروع شد که دفعه ی اول بلاگفا ترکید و نابود شد و متاسفانه حاصل 1 سال تلاش ما را در امر نویسندگی (!) به باد داد. اما من هم گفتم برای کم کردن روی جناب بلاگفا بازهم در همانجا شروع به نوشتن میکنم غافل از اینکه قرار بود یک بار دیگر هم بلاگفا بترکد و دوباره مطالب و وبلاگم نابود شود :(
این شد که دیدیم بلاگفا جنبه ی شوخی و کل کل ندارد و ماهم به دلیل اعصاب ضعیفی که داشتیم به بیان نقل مکان کردیم... باشد که در اینجا روزهای خوشی را سپری کنیم
+ بلاگفا بسی دوست داشتنی بود برایم اما صد حیف که خودش نخواست... :(
++ دوستان بلاگفاییم را هم از دست دادم در این میان :((
گم شده ام
ته دنیا
آنجا که اسمش هیچ جا نیست